دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که میآید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد مولانا
ماه من گفتم که با من مهربان باشد ، نبود مرهم جان من آزرده جان باشد ، نبود از ميان بي موجبي خنجر به خون من کشيد اينکه اندک گفتگويي در ميان باشد ، نبود بر دلم سد کوه غم از سرگرانيهاي او بود اما اينکه بر خاطر گران باشد ، نبود خاطر هرکس ازو مي شد، به نوعي شادمان شادمان گشتم که با من همچنان باشد ، نبود وحشي از بي لطفي او سد شکايت داشتيم پيش او گفتم که ياراي زبان باشد، نبود
سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست تا زندهام چو شمع ازینم گزیر نیست هر درد را که مینگری هست چارهای درد محبت است که درمان پذیر نیست هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست بر من کمان مکش، که از آن غمزهام هلاک بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست رفتی و از فراق تو از پا درآمدم باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست # وحشی بافقی
مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم تا همه جان ناز شود چونک طرب ساز شود تا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم چونک خلیلی بدهام عاشق آتشکدهام عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم وقت بهارست و عمل جفتی خورشید و حمل جوش کند خون دلم آب شود برف تنم ای مه تابان شدهای از چه گدازان شدهای گفت گرفتار دلم عاشق روی حسنم عشق کسی می کشدم گوش کشان می بردم تیر بلا می رسدم زان همه تن چون مجنم گر چه در این شور و شرم غرقه بحر شکرم گر چه اسیر سفرم تازه به بوی وطنم یار وصالی بدهام جفت جمالی بدهام فلسفه برخواند قضا داد جدایی به فنم تا که رگی در تن من جنبد من سوی وطن باشم پران و دوان ای شه شیرین ذقنم دم به دم آن بوی خوشش وان طلب گوش کشش آب روان کرد مرا ساقی سرو و سمنم همره یعقوب شدم فتنه آن خوب شدم هدیه فرستد به کرم یوسف جان پیرهنم الحق جانا چه خوشی قوس وفا را تو کشی در دو جهان دیده بود هیچ کسی چون تو صنم بر بر او بربزنم گر چه برابر نزنم شیشه بر آن سنگ زنم بنده شیشه شکنم پیل به خرطوم جفا قاصد کعبه شده است من چو ابابیل حقم یاور هر کرگدنم صیقل هر آینهام رستم هر میمنهام قوت هر گرسنهام انجم هر انجمنم معنی هر قد و خدم سایه لطف احدم کعبه هر نیک و بدم دایه باغ و چمنم آتش بدخوی بود سوزش هر کوی بود چونک نکوروی بود باشد خوب ختنم گر تو بدین کژ نگری کاسه زنی کوزه خوری سایه عدل صمدم جز که مناسب نتنم وقت شد ای شاه شهان سرور خوبان جهان که به کرم شرح کنی آنک نگوید دهنم مولانا
گر چه کردم ذوقها از آشناییهای او انتقام از من کشید آخر جداییهای او اله اله این دل است آن دل که وقتی داشتم یاد آن اظهار قرب و خودنماییهای او حسرت آن مرغ کز خرم بهاری دور ماند میتوان کردن قیاس از بینواییهای او ما و تو هم درد و هم داغیم ای مرغ چمن تو ز گل مینال و من از بیوفاییهای او وحشی و امید وصل و امتحان خود به صبر عاقبت کاری کند صبرآزماییهای او # وحشی بافقی
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم وین تند باد را به چراغ تو سردهم سیلی ز دیده خواهدم آمد دل شبی اولیتر آنکه من همه کس را خبر دهم کشتی نوح چیست چو توفان گریه شد هرتخته زان سفینه به موجی دگر دهم لرزد دلم که خانه حسنت کند سیاه گر اندک اختیار به دود جگر دهم افسردگی بس است که باد خزان شود آه ار به بوستان جمال تو سر دهم بیداد کیش من متنبه نمیشود وحشی من این ندای عبث چند دردهم # وحشی بافقی
این اشکِ چشمِ مرثیه بارانِ ابرهاست باران، چکیدهی غم پنهان ابرهاست ! این ناگهان شکستنِ بغض گلوی رعد برقی از آتشی است که در جان ابرهاست بر تنگدل تمام جهان تنگ میشود سرتاسر آسمان، همه زندان ابرهاست هرکآسمانتر است، غمش بیکرانتر است دریا، گواه اشک فراوان ابرهاست ای زیستن! مساوی خود را گریستن این اشکها به پای تو، تاوان ابرهاست درد آن زمان که هستی، بربادرفته است جز گریه چیست آنچه که درمان ابرهاست؟ گاهی سیاه و غمزده، گاهی سپید و شاد حالم شبیه حال پریشان ابرهاست … این خود شروعِ راهِ به دریا رسیدن است باران گمان مدار که پایان ابرهاست …
بی رحم ترینی به خدا نیست حواست دیوانه شدم شُرّه نکن خرمن یاست ظرفیّت یک لحظه نگاه تو ندارم ای دادِ از آن چشم خدا را نشِناست با دامن پر چین و بلوزی عسلی رنگ تو محو غذا خوردن و من محو لباست نزدیک نشستی و دلم تاب نیاورد این طاقت تنگِ من و من فکر تقاصت نوشیدی از آن قهوه ی تُرک و منِ مبهوت در خاصیت طعم لبِ قهوه شناست چشم تو و مژگان تو و موی تو ای داد هر رکعت من پر شده از ذکر ثلاثت ای من به فدای لب و چشمان تو بی رحم در سینه گلوگیر شدی..هست حواست..؟؟
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من مولانا
نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم! من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم ! چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟! دلیل این همه انکار وحاشا را نمیدانم! تمام قصههای عاشقانه آخرش تلخ است! دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم! نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد»؟ کهمن برنامه های صبح فردا را نمیدانم! همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما،- کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم! توتا دیروز میگفتی که: «بی تو زود میمیرم» -ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم- برای چندمین بار است ترکم میکنی، اما- گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم! نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده: یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم! چرا اینقدر آدم های تنها زود میمیرند؟! دلیل مرگ آدم های تنها را نمیدانم! همیشه شعرهایم چیزهایی از تو میدانند ؛ که من- با آنکه شاعر هستم- آنها را نمیدانم!