دلی که غیب نمای است و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد به خط و خال گدایان مده خزینه ی دل به دست شاه وشی ده که محترم دارد نه هر درخت تحمل کند جفای خزان غلام همت سروم که این قدم دارد ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان کدام محرم دل ره در این حرم دارد مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری که جلوه نظر و شیوه کرم دارد ز جَیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد @YaSamin
تاب بنفشه می دهد طره مشکسای تو پرده ی غنچه می دَرَد،خنده دلگشای تو ای گل خوش نسیم من،بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو مهر رخت سرشت من،خاک درت بهشت من عشق تو سرنوشت من،راحت من رضای تو خرقه زهد و جام می گر چه نه در خور همند این همه نقش میزنم ،از جهت رضای تو شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو خوش چمنی ست عارضت خاصه که در بهار تو حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو @YaSamin
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد @YaSamin
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد،تحمل بایدش رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش کیست حافظ تا ننوشد باده بی آوازِ رود عاشق مسکین چرا چندین تحمل بایدش @YaSamin
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو از هستیام اگرچه برانگیختند گرد روزی که جان فدا کنمت ، باورت شود دردا که جز به مرگ ، نسنجند قدر مرد هوشنگ ابتهاج
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه مست از خانه برون تاختهای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساختهای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداختهای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت گوی از همه خوبان بِرُبودی به لطافت گویند برو تا برود صحبتت از دل ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجی در دولت خاقان نتوان کرد خلافت سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده دریا در و مرجان بود و هول و مخافت @YaSamin
من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود فاش کند چو بیدلان بر همگان هوای من ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من من سر خود گرفتهام من ز وجود رفتهام ذره به ذره می زند دبدبه فنای من آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را بر کف پیر من بنه از جهت رضای من گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش بال و پری گشادمش از صفت صفای من پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد نیست در آن صفت که او گوید نکتههای من ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم راح بود عطای او روح بود سخای من باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم مست میان کو منم ساقی من سقای من از کف خویش جستهام در تک خم نشستهام تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من دیوان شمس
حس می کنم کنار تو از خود فراترم درگیر چشم های تو باشم رهاترم تنهایی ام کم از غم دلتنگی تو نیست من هرچه بی قرارترم، بی صداترم گاهی مقابل تو که می ایستم نرنج! پیش تو از هر آینه بی ادعاترم قلبی که کنج سینه ی من می زند تویی من با غم تو از خود تو آشناترم هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو از مرگ ها و زلزله ها بی هواترم حالم بد است... با تو فقط خوب می شوم خیلی از آنچه فکر کنی مبتلاترم...
شب سردیست ، دلم دیده تر می خواهد دل ِ آشفته من از تو خبر می خواهد قهوه و شعر و خیال ِ تو و این باد خنک باز لبخند بزن ، قهوه شکر می خواهد امشب آبستنم از تو غزلی شور انگیز باخبر باش که این طفل پدر می خواهد غارتم کرده ای و خنده کنان می گویی صید دل از کف یک سنگ هنر می خواهد ترس در جام دلم ریخت، در این راه اگر…؟ یادم آمد سفر عشق جگر می خواهد