وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود باید بگویم اسم دلم، دل نمیشود دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند دیوانهی تو است که عاقل نمیشود تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای از آسمان فاصله نازل نمیشود خط میزنم غبار هوا را که بنگرم آیا کسی ز پنجره داخل نمیشود؟ میخواستم رها شوم از عاشقانهها دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود تا نیستی تمام غزلها معلقاند این شعر مدتیست که کامل نمیشود زندهیاد نجمه زارع
تا كه خلوت ميكنم با خود؛ صدايم ميكنند! بعد ؛ از دنياي خود كم كم جدايم مي كنند! «گوشه گيري» انتخابي شخصي و خودخواسته ست پس چه اصراري به ترك انزوايم مي كنند! مثل آتشهاي تفريحم كه بعد از سوختن - اغلبِ مردم به حال خود رهايم مي كنند! «اي بميري! لعنتي! كُشتي مرا با شعرهات» مردم اين شهر اينگونه دعايم ميكنند!!! احتمالاً نسبتي نزديك دارم با «خدا» مردم اغلب وقت تنهايي صدايم ميكنند ! مثل خودكاري كه روي پيشخوان بانك هاست با غل و زنجير پايم جابجايم ميكنند!
پشتِ روزِ روشنم شامِ سیاهی دیگر است آنچه آن را کوه خواندم، پرتگاهی دیگر است شاید از اول نباید عاشق هم میشدیم این درست، اما جدایی اشتباهی دیگر است در شبِ تلخِ جدایی عشق را نفرین مکن این قضاوتْ انتقام از بیگناهی دیگر است روزگاری دلسپردنها دلیلِ عشق بود اینک، اما دلبریدنها گواهی دیگر است درددلکردن برایِ چشمِ ظاهربین خطاست آنچه با آیینه خواهم گفت آهی دیگر است "فاضل نظری"
بر من بتازان بازهم بانو، سردار مغرور سپاهت را این دفعه را قطعاً تو میبازی، جنگ نگاهم با نگاهت را از قصهٔ شاه و گدا گفتی، من از شکوه تو نمیترسم سربازِ من بازیگر خوبی ست، این مهره خواهد کشت شاهت را یک کهکشان زیبایی اما من، سهمم شده دیدار دورادور... شاید در این شب های طولانی، گاهی ببینم روی ماهت را وقتی تمام عشق چیزی نیست، جز در خیالم با تو خوش بودن در خود نشستنهای من کافی ست، این دفعه خواهم بست راهت را زین کردهام اسب سپیدم را... بر من بتازان بازهم بانو... این دفعه را قطعاً تو می بازی، آن اسب وحشی سیاهت را
یک نامه ام بدون شرح و بدون نام امروز هم مطابق معمول نا تمام خوش کرده ام کنار تو دل وا کنم ولی همسایه ی همیشه ی نا آشنا سلام از حال و روز خود که بگویم حکایتی ست بی صفحه ی زندگانی بی روح و کم دوام جویای حال از قلم افتاده ها مباش ایام خوش خیالی و بی حالی ات به کام دردی دوا نمی کند از متن تشنه ام چیزی شبیه یک دل در حال انهدام در پیشگاه روشن آیینه می زنم جامی به افتخار تو با باد روی بام باشد برای بعد اگر حرف دیگری ست تا قصه ی دوباره از این دست والسلام...
تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت رود رفت؛ اما مسیرِ رفتنش را جا گذاشت «هیچ وصلی بیجدایی نیست»، این را گفت و رود دیده گلگون کرد و سر بر دامنِ صحرا گذاشت هرکه ویران کرد، ویران شد در این آتشسرا هیزم اول پایۀ سوزاندنِ خود را گذاشت اعتبارِ سربلندی در فروتنبودن است چشمه شد فواره، وقتی بر سرِ خود پا گذاشت موج رازِ سربهمهری را به دنیا گفت و رفت با صدفهایی که بین ساحل و دریا گذاشت "فاضل نظری"
تو با قلب ویرانه من چه کردی؟ ببین عشق دیوانه من چه کردی در ابریشم عادت آسوده بودم تو با حال پروانه من چه کردی؟ ننوشیده از جام چشم تو مستم خمار است میخانه من ، چه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه من چه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی.. سفر کرده با خانه من چه کردی؟ جهان من از گریه ات خیس باران تو با سقف کاشانه من چه کردی؟ "افشین یداللهی"
تا از تو هم آزرده شوم، سرزنشم کن آه، این منم ای آینه! کم سرزنشم کن آن روز که من دل به سرِ زلفِ تو بستم دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن ای حسرتِ عمری که بههرحال هدر شد در بیشوکمِ شادی و غم سرزنشم کن یک عمر نَفَس پشتِ نَفَس با تو دویدم این بار قدم رویِ قدم سرزنشم کن من سایۀ پنهانشده در پشتِ غبارم آه، این منم ای آینه! کم سرزنشم کن "فاضل نظری"
گر عقل پشت حرف دل، اما نمیگذاشت تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست میشد گذشت... وسوسه اما نمیگذاشت این قدر اگر معطل پرسش نمیشدم شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت دنیا مرا فروخت ولی کاش دستکم چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی هرگز به این جزیره کسی پا نمیگذاشت گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود ما را در این مبارزه تنها نمیگذاشت ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین در خون مرا به حال خودم وا نمیگذاشت ما داغدار بوسهی وصلیم چون دو شمع ای کاش عشق سر به سر ما نمیگذاشت فاضل نظری
هرگزم نقش تو از لوحِ دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سرنکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز باز غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود،از دل و از جان نرود هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود @YaSamin