ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من ای شط شیرین پرشوکت من ای با تو من گشته بسیار درکوچههای بزرگ نجابت ظاهر نه بن بست عابر فریبندهی استجابت در کوچههای سرور و غم راستینی کهمان بود در کوچه باغ گل ساکت نازهایت در کوچه باغ گل سرخ شرمم در کوچههای نوازش در کوچههای چه شبهای بسیار تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن در کوچههای مه آلود بس گفت و گو ها بی هیچ از لذت خواب گفتن در کوچههای نجیب غزلها که چشم تو می خواند گهگاه اگر از سخن باز میماند افسون پاک منش پیش میراند ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک ای شط زیبای پر شوکت من ای رفته تا دوردستان آنجا بگو تا کدامین ستاره است روشنترین همنشین شب غربت تو؟ ای همنشین قدیم شب غربت من ای تکیهگاه و پناه غمگینترین لحظههای کنون بینگاهت تهی مانده از نور در کوچهباغ گل تیره و تلخ اندوه در کوچههای چه شبها که کنون همه کور آنجا بگو تا کدامین ستاره است که شبفروز تو خورشید پاره است؟
#سلام خیلی زیباست شاهکارهنرعرفان ایرانی ،،، بخونید وبازهم بخونید ،،، وحشی بافقی شب مرگش،این اشعاروسرود #شرح-پریشانی،، دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست از من و بندگی من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست به وفاداری من نیست در این شهر کسی بندهای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود چون نرود چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود ای پسر چند به کام دگرانت بینم سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم مایه عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند چه هوسها که ندارند هوسناکی چند یار این طایفه خانه برانداز مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش غافل از لعب حریفان دغا باز مباش به که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاریست مبادا که ببازی خود را در کمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند غرض اینست که در قصد تو یاران هستند باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقف کشتی خود باش که پایی نخوری گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت حاش لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند.
بردار دل از شیشۀ رازی که شکسته است از آینۀ چشمنوازی که شکسته است جز آه نمیآید از این قلبِ پُر از درد اینقدر مَزَن چنگ به سازی که شکسته است چون برکۀ یخبسته پُر از حسرتم ای ماه! دل بی تو چه شبهایِ درازی که شکسته است این توبه که در لحظه پشیمانم از آن را دیگر به شکستن چه نیازی که شکسته است تردید سزاوارِ دلِ عاشقِ من نیست ای دوست مکن شک به نمازی که شکسته است! "فاضل نظری"
ای جانِ جانِ جانم، تو جانِ جانِ جانی بیرون ز جانِ جانِ چیست؟ آنی و بیشاز آنی پی میبرد به چیزی، جانم ولی نه چیزی تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی بس کز همه جهانت جُستم بهقدرِ طاقت اکنون نگاه کردم تو خودْ همه جهانی گنجِ نهانی اما چندین طلسم داری هرگز کسی ندانست گنجی بدین نهانی نِی نِی که عقل و جانم حیران شدند و واله تا چون نهفته مانَد چیزی بدین عیانی چیزی که از رگِ من خون میچکید کردم فانی شدم کنون من، باقی دگر تو دانی کردم محاسنِ خود دستارِ خوان راهت تا بو که از رهِ خود، گَردی بَرو فشانی در چارِ میخِ دنیا مضطر بماندهام من گر وارهانی از خود، دانم که میتوانی عطار بینشان شد از خویشتن بهکلی بویی فرست او را از کُنه بینشانی "عطار نیشابوری"
سکوت کرده ای رفیق! سکوت سهم ما نبود سکوت اگر چه حرف داشت به خوبی صدا نبود دل شکسته کسی وبال گردن تو نیست چه بی هوا دلم شکست! ولی نه بی هوا نبود کسی که شیشه دل ترانه مرا شکست صدای بی محبتش برایم آشنا نبود رفیق! زندگی همین دو روز های و هوی نیست وگرنه عمر غاز ها به کوچ مبتلا نبود هزار بار گفته اند: "چرا سکوت میکنی؟" مگر همین سکوت تلخ جواب این چرا نبود؟! سکوت کرده ام رفیق! سکوت زخم کهنه ایست کبوتر صدایمان از اولش رها نبود!...
آسمان دزد است، کشتی حالِ بادش را ندارد او فقط از دزد دریایی نمادش را ندارد باز می پرسی که کشتی های من غرق است؟ آری مثل معتادی که خرج اعتیادش را ندارد باغ وحشی را تصور کن که می رقصد پلنگی تاب اشک ما و مرگ هم نژادش را ندارد بی قرارم مثل وقتی مادری با یک شماره می رود تا باجه ها اما سوادش را ندارد حکم جنگ آمد تصور کن که سربازی نشسته غیرتش باقی ست اما اعتقادش را ندارد آب راکد را که دیدی؟ چون سرش بر سنگ خورده رود بود و حال شوق امتدادش را ندارد درد یعنی شاعری در دفتر شعرش ببیند مثل سابق دیگر آن احساس شادش را ندارد
قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ قدر یاران وفادار ندانست دریغ درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس یار حال من بیمار ندانست دریغ یار هر خار و خسی گشت درین گلشن حیف قیمت آن گل رخسار ندانست دریغ زارم انداخت ز پا خواری هجران هیهات مردم و حال مرا یار ندانست دریغ وحشی آن عربده جو کشت به خواری ما را قدر عشاق جگر خوار ندانست دریغ "وحشی بافقی"
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار؟ زمین از آمدنِ برفِ تازه خشنود است من از شلوغیِ بسیارِ ردّ پا بیزار قدم زدم، ریههایم شد از هوا لبریز قدم زدم، ریههایم شد از هوا بیزار اگرچه میگذریم از کنار هم آرام شما ز من متنفر، من از شما بیزار به مسجد آمدم و ناامید برگشتم دل از مشاهدۀ تلخیِ ریا بیزار صدای قاری و گلدستههایِ پژمرده اذانِ مرده و دلهایِ از خدا بیزار به خانه بروم؟ خانه از سکوت پُر است سکوت میکند از زندگی مرا بیزار تمامِ خانه سکوت و تمامِ شهر صداست از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار "فاضل نظری"
عشق با اینکه کمی سرخوش و سهل انگار است وقت یادآوری خاطره ها هوشیار است گریه های سرخود خوب به من فهماندند بدترین قسمت دلسوختگی انکار است تا خداحافظی اش هیچ نمی دانستم زندگی بیشتر از مرگ مصیبت بار است بهترین شاهدم از. حالت بی رحمی عشق قرص خوابیست که با گریه من بیدار است خون من گردن عشق است حلالش نکنید اولیای دم من بعد خدا خودکار است هر چه آمد به سرم کار دلم بود،قبول ! گریه کردن وسط خاطره ها دشوار است بخت هر جا که به دست کسی انگشتر داد بی گمان قسمت انگشت کسی سیگار است
آه ، آدم دلش که پُر باشد ، دوست دارد به کوچه ها بزند برود از خودش فرار کند ، به همه چیز پشت پا بزند دوست دارد به مرگ فکر کند ، زندگی را حجاب می داند دوست دارد که بی حجاب شود ، حرف را با خود خدا بزند توی مغزت مدام میشنوی ، منطقی فکر کن ضعیف نباش مرد باید به درد تکیه کند ، بیخودی خوب نیست جا بزند دل به دریا زدی و طوفان شد، به غرور نهنگ ها برخورد موج منفی گرفت دریا را ، که سرش را به صخره ها بزند فکر کن سفره ماهیِ پیری ، که تنش خسته از پذیرایی ست با چه انگیزه از ته دریـــــــا ، مرد صیاد را صــــــدا بزند!؟ فکر کن بچه لاک پشتی که، روی ریلی به پشت افتاده و قطاری به سمت او راهی است...خنده دار است دست و پا بزند زندگی رو به قبله خوابیده ، مرگ همبستر قدیمیِ اوست زندگی تشنه ی همآغوشی ست ، یک نفر مرگ را صدا بزند! هر چه گشتند هیچ چیز نبود ، هرچه گشتیم هیچ چیزی نیست آدمیزاد نا امید شده ، تا به کی پنجه در هوا بزند!؟ آسمان بر سرم سوار شده ، دل من آلت قمار شده زندگی مثل زهرمار شده ، یک نفر چارپایه را بزند . . .