1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. دیشب دوباره شعر به ذهنم خطور کرد
    رفت و درون خاطر و فکرم عبور کرد

    آنجا که سالها دگر از یاد برده ام
    یادش بخیر باد که شعرم ظهور کرد

    آن سالها و حال جوانی و ترس و بیم
    آن لحظه ها که قلب مرا پر ز شور کرد

    آن روزها که در سر من عشقِ شعر بود
    با بارشش دلم پرِ سودا و نور کرد

    با آن همه رقیب و هزاران و صد فریب
    این شعر بود روح من از غصه دور کرد

    با شعر من به اوج رسیدم میان جمع
    این عشق بود شعر مرا جفت و جور کرد

    شبها و روزها همه با شعرها گذشت
    شب زنده دارییم ، دلِ یارا صبور کرد...
     
    بـانـو، n@der، Roshana. و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت
    که زخم‌هایِ دلِ خونِ من، علاج نداشت

    تو سبز ماندی و من برگ‌برگ خشکیدم
    که آنچه داشت شقایق به سینه، کاج نداشت

    منم خلیفۀ تنهایِ رانده از فردوس!

    خلیفه‌ای که از آغاز، تخت و تاج نداشت

    تفاوتِ من و اصحابِ کهف در این بود
    که سکه‌هایِ من، از ابتدا رواج نداشت

    نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم
    چراغ نه، که به گشتن هم احتیاج نداشت!

    "فاضل نظری"

    (حال ماست این شعر...)
     
    m naizar، n@der، yasamann و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. روز و شب ، با اينکه از دنيا شکايت مي کنم
    من به اين دلواپسي ها ، دارم عادت مي کنم

    شرط خوشحالي ، در اين دنيا فقط ديوانگيست
    بعد تو ، ديوانه مي بينم ... حسادت مي کنم

    مي روي ، زير فشار زندگي خم مي شوم
    مي شوم ! اما به سختي استقامت مي کنم

    مدتي ، در قلب من بودي و حالا در سرم !
    کار سختي نيست ... تنها جا به جايت مي کنم

    بعد از اين گاهي سلامي، گوشه چشمي، خنده اي
    شکر ايزد ! در همين حد هم ، قناعت مي کنم

    من نه جلادم ! نه زندانبان ، کسي هم نيستم
    چون خودت مي خواستي، باشد ! رهايت مي کنم

    لب به دندان می گزم ، ... پنهان بماند راز تو
    بیش از این چیزی نمی گویم ، رعایت می کنم

    پيش من خوشبخت بودي، بعد از اين هم سعي کن
    لا اقل خوشبخت تر باشي ، دعايت مي کنم...
     
    m naizar، Roshana.، n@der و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏25/8/15
    ارسال ها:
    1,367
    تشکر شده:
    8,688
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
    خرقه جایی گرو باده و ، دفتر جایی
     
    m naizar، Roshana.، n@der و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کشور چشمهای بارانی ت ، در هجوم سپاه نیرنگ است

    آه ای باور صداقت سرخ مثل پروانه ها دلم تنگ است

    امپراطور مست بی تاجی که نگاهت همیشه تکراری است

    سایه ها با تن تو در تاریخ ، مقصد ارتشی هماهنگ است

    نقش سر دوشی سپهبد ها روی دوشت چقدر سنگین است

    نمره ی دو به تو نمی آید ، توی قلبت حماسه ی سنگ است

    در سکوتم قراولی بفرست ، پشت این جبهه غرق آشوب است

    در سر من دوباره درگیریست ، در دل من بدون تو جنگ است

    با غزل جنگ تن به تن دارم ، لشکر شعر من شهید شدند

    دست من از ستاره ها کوتاه ، پای اسطوره های من لنگ است

    بی تو فرمانده ای زمینگیرم ، پای من گیرکرده در مرداب

    کشورم روی دوش من جاری ، توی تابوت سبز فرهنگ است

    رمز شب را عوض نکن حتا ، واژه ها را گسیل کن در من

    توی دست غزل سلاحی گرم ، توی دست سپاه من سنگ است
     
    m naizar، Roshana.، n@der و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!
    من فکر می کنم
    هرگز نبوده قلب من
    این گونه گرم و سرخ
    احساس می کنم
    در بدترین دقایق این شام مرگ زای
    چندین هزار چشمه خورشید
    در دلم
    می جوشد از یقین
    احساس می کنم
    در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
    چندین هزار جنگل شاداب
    ناگهان
    می روید از زمین
    ***
    آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
    در برکه های آینه لغزیده تو به تو
    من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق
    از برکه های آینه راهی به من بجو
    ***
    من فکر می کنم
    هرگز نبوده
    دست من
    این سان بزرگ و شاد:
    احساس می کنم
    در چشم من
    به آبشر اشک سرخگون
    خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
    احساس می کنم
    در هر رگم
    به هر تپش قلب من
    کنون
    بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
    ***
    آمد شبی برهنه ام از در
    چو روح آب
    در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
    گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
    من بانگ بر کشیدم از آستان یأس:
    آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!
     
    m naizar، Roshana.، !!AMINKHAN!! و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏20/5/15
    ارسال ها:
    4,403
    تشکر شده:
    20,494
    امتیاز دستاورد:
    215
    جنسیت:
    مرد
    هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
    نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
    به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
    شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
    حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
    دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
    مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
    که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
    من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
    که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
    بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
    که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
    مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
    که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
    به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
    که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
    مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
    سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
    به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
    و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
     
    m naizar، yasamann، Roshana. و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. ساعتت کوک ِ اتفاقی که ، دارد از بی گدار می افتد
    می رود ، می رود ... و می میری ، از سرت انتظار می افتد !!

    فال حافظ ، صدای موسیقی ، پر شدی از ترانه ی گلپا
    << آینه در سپیدی مویت >> ، از هوایت بهار می افتد

    هی گره می زنی ، گره ، شب را ، هی گره می زنی به فردا که –
    می شود او دوباره برگردد ؟! می شود او ، دوبار ... / می افتد –

    از سرت این سوال تکراری ، توی غم واژه های خیسی که
    در همین اتفاق می میرد ، توی این گریه دار می افتد !


    مثل یک تیغ کهنه می مانی ، روی رگهای ماجرایی که
    می رود خودکشی شود اما ... ، بی رمق پای دار می افتد
     
    yasamann و Roshana. از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    در ابتدایِ سفر گفت: بی‌سبب نگرانی
    به بوسه گفتمش، اما تو نیز چون دگرانی

    به یوسفِ تو هزاران عزیز دست‌به‌دامان

    تو مثلِ برده‌فروشان به فکرِ سود و زیانی

    گل شکفتۀ خود را سپرده‌ام به تو ای رود!
    به‌شرطِ اینکه امانت به آشنا برسانی

    مرا در آینه می‌بینی و هنوز همانم
    تو را آینه می‌بینم و هنوز همانی

    هزار صبح توانستی و نخواستی اما
    رسیدنی‌ست شبی که بخواهی و نتوانی

    "فاضل نظری"
     
    m naizar، yasamann، AftabGardoon و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به دست لفظ به معناشدن نمی‌گنجم
    سکوت آهم و در صد سخن نمی‌گنجم

    مدام در سفر از خویشتن به خویشتنم
    هزار روحم و در یک بدن نمی‌گنجم

    ضمیر مشترکم، آنچنان که «خود» پیداست
    که در حصار تو و ما و من نمی‌گنجم

    تن است شیشه و جان، عطر و عمر، شیشۀ عطر
    چو عمر در قفس جان و تن نمی‌گنجم

    ز شوق با تو یکی‌بودن آنچنان مستم
    که درکنار تو در پیرهن نمی‌گنجم

    به سر هوای تو می‌پرورم که مثل حباب
    اگرچه هیچم، در خویشتن نمی‌گنجم

    "فاضل نظری"
     
    m naizar، AftabGardoon، yasamann و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.