زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم به غواصان بگو کافیست هرچه بی سبب گشتند در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت! که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟! که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم... فاضل نظری
شبی رسید كه در آرزوی صبح امید هزار عمر دگر باید انتظار كشید در آسمان سحر ایستاده بود گمان سیاه كرد مرا آسمان بی خورشید هزار سال ز من دور شد ستارهی صبح ببین كزین شب طلمت جهان چه خواهد دید چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز كه این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید بیا كه طبع جهان ناگزیر این عشق است به جادویی نتوان كشت آتش جاوید روان سایه كه آیینه دار خورشید است ببین كه از شب عمرش سپیدهای ندمید هوشنگ ابتهاج ....
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید
آن که حق است گمانش به گمانِ تو که نیست گفت بیرون ز جهان است جهانِ تو که نیست هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند چه توان داد نشانی ز نشانِ تو که نیست تا چنین هرچه مرا بود و توان نیز فزود همه از آنِ تو شد، چیست از آنِ تو که نیست از تنِ زنده روان تو روان است، که گفت؟ بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نیست گفت عالم همه در بندگی شیطان اند گفتم ای زاهدِ خودبین به زیانِ تو که نیست ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد سایه گفتند که صوفی ست به جانِ تو که نیست "هوشنگ ابتهاج"
به دنبال چراغم آسمان ابری است ماهی نیست اگر آب حیاتی هست جز در کوره راهی نیست چه شهری! متّهم هایش چقدر آزاد می گردند! که قاضی هست شاهد هست اما دادخواهی نیست زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت ! که دنیا جای عصیان است جای بی گناهی نیست ! رفیقِ نیمه راهم - شور و شوقم - رو به خاموشی است اگر حال دعایی هست گاهی هست گاهی نیست درِ هفت آسمان بسته است دستم از دعا خسته است که جای توبه بسیار است اما سوز آهی نیست به دست بادهای شرق و غرب افتاده ایم ای قوم ! ولی در دست ذو القرنین ما اندک سپاهی نیست زمین را آب و جارو کرده مژگان پر از اشکم برای چشم من جز مقدمت آرامگاهی نیست " علیرضا محمدعلی بیگی"
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا نرم باز آمــــــد و بگرفت در آغــوش مرا گفت:خاموش در این جا چه نشستی؟ گفتم: بوی «محبوبه ی شب» می برد از هوش مرا! بوی محبوبه ی شب، بوی جنون پرور عشق وه، چه جادوست که از هوش برد بوش مرا بوی محبوبه ی شب، نغمه ی چنگی ست لطیف که ز افــلاک کنـــــد زمـــزمــه در گوش مـــرا بوی محبوبه ی شب همچو شرابی گیراست مست و شیـــــدا کند این جام پر از نوش مرا بوی محبوبه ی شب جلوه ی جادوییِ اوست آن که کرده ست به یکباره فراموش مــــــرا... "فریدون مشیری"
چشم به قفلِ قفسی، هست و نیست مژدۀ فریادرسی، هست و نیست میرسد و میگذرد زندگی آه که هر دَم، نَفَسی هست و نیست! حسرتِ آزادیام از بندِ عشق اول و آخر، هوسی هست و نیست مُردهام و باز نَفَس میکشم بی تو در این خانه، کسی هست و نیست کیست که چون من به تو دل بسته است؟ مثلِ من ای دوست! بسی هست و نیست فاضل نظری، مجموعۀ «آنها»
آمدی با گیسوان خویش بی تابم کنی در دل شب ماه من باشی و بی خوابم کنی چشم در چشمان قهوه جوش تو عاشق شوم مثل قندی زیر لبهای خودت آبم کنی شاعران مست و خراب تو در اوهامند خوش قصد داری دور از آبادی ِ آدابم کنی تا بگویم دوستت دارم تو را دیوانه وار بعد با لبخند خود یک سوژه ی نابم کنی آنقدر جذابیت داری که درچشم خودت می توانی با نگاهی ساده جذابم کنی ترس از آن دارم شبیه کوهکن ها بعد از این سالیان سال چون ضربالمثل بابم کنی دوستت دارم شبیه مشق دلهای خوشت تا همیشه گوشه ی قلب خودت قابم کنی...
گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا ویران اگر نمیکنی آباد کن مرا حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو از وعدهٔ دروغ، دلی شاد کن مرا پیوسته است سلسلهٔ خاکیان به هم بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا شاید به گرد قافلهٔ بیخودان رسم ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی دیوانهٔ قلمرو ایجاد کن مرا بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار چون سرو و بید از ثمر آزاد کن مرا دارد به فکر صائب من گوش عالمی یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا "صائب تبریزی"
وسط مهلکه و دود فراموشم کرد آنکه معشوقه ی من بود فراموشم کرد آنکه از شعر فقط قافیه را می فهمید درد هایی به من افزود فراموشم کرد شرط کردیم که یکباره به دریا بزنیم ته این معامله بی سود فراموشم کرد رد شد از اسم من و رفت به دنیای خودش مثل خشکیدن یک رود فراموشم کرد تا که از حافظه و خاطره ها خط خوردم دو قدم مانده به بدرود فراموشم کرد در دلم بود امیدی که مرا می بیند وای بر من ، خود معبود فراموشم کرد...