من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد فریاد زنم فریاد: من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم می خندم و می رقصم فریاد زنم فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یادگرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم سر مشق کنم امروز لیکن به دل شادم دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﭘﺮ ﺑﺰﻧﻢ ؟ ! ﻣﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﻡ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺷﻬﺮ ﺁﻭﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ ! ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻮﻕ ﻗﻔﺲ ﺍﺕ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ، ﺩﺭ ﺑﮕﺸﺎ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﺩﺍﻧﻪ ﻣﺪﻩ، ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﻡ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺮﻧﺠﺪ، ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ؟ ! ﺯﻫﺮ ﺩﺭ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﻦ ﻫﻤﺴﻔﺮﻡ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺷﻤﻊ ﺍﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺪﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭﻡ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻮﭼﮏ، ﺩﻝ ﻣﻦ ﭘﺮ ﺗَـﺮﮎ ﺍﺳﺖ ﺁﺏ ﺍﯾﻦ ﺗﻨﮓ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺑﺒﺮﻡ، ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﻤﺎ ﺳﯿﻞ ﺷﻮﺩ، ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺮﻡ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﻢ ﻫﺮ ﭼﻪ ﭘﻞ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر چیزی آن سوی یقین شاید کمی هم کیش تر آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود من عاشق چشمت شدم ... " دکتر افشین یداللهی "
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری وقتی همه دادند به هم دست تبانی در چشم همه روی لبم خنده نشاندم در حال فرو خوردن بغضی سرطانی آیا شده از شدت دلتنگی و غصه هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟ دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم ای کاش خودت را سر قبرم برسانی
شب سردیست ، دلم دیده تر می خواهد دل ِ آشفته من از تو خبر می خواهد قهوه و شعر و خیال ِ تو و این باد خنک باز لبخند بزن ، قهوه شکر می خواهد امشب آبستنم از تو غزلی شور انگیز باخبر باش که این طفل پدر می خواهد غارتم کرده ای و خنده کنان می گویی صید دل از کف یک سنگ هنر می خواهد ترس در جام دلم ریخت، در این راه اگر…؟ یادم آمد سفر عشق جگر می خواهد
کافر ! دلِ من در گرهِ موی تو بند است مومن شده بر قبله یِ گیسویِ تو بند است تا چشمِ تو را دید ، دلم بندِ دلت شد چون شیر که بر چشمه ی آهویِ تو بند است "چشمان تو کوفه است؛مدینه است؛حجاز است" دل در شکنِ گوشه ی ابروی تو بند است هر روز غزل خوانی و انگار نه انگار یک دل که نه! صد دل به النگویِ تو بند است ای کاش مرا تنگ در آغوش بگیری محبوبه! دلم بین دو بازوی تو بند است تو یک غزلِ بکری و درگیر تو شاعر ، با معجزه ی عشق به جادویِ تو بند است
اشکال ندارد برو ای یار، سفر خوش یک مشت فقط خاطره بگذار، سفر خوش بالت دم در جفت شده چلچله ی من! بی فایده است اینهمه اصرار، سفر خوش از تو همه ی سهم من انگار همین بود یک قاب که جا مانده به دیوار، سفر خوش یک صندلی خالی و یک پنجره ی مه یک قهوه ی یخ، یک نخ سیگار، سفر خوش حالا که ترک خورده فرو ریخته دنیا بگذار بمانم ته آوار، سفر خوش یادت نرود چتر ببر، نم نم گریه ست با یک چمدان بوسه و گیتار، سفر خوش روزی گذرت این سو شاید که بمانم دلخوش به همین وعده ی دیدار، سفر خوش آماده ی حرکت شده هر واگن این سوت ای بغض، خدا را تو نگه دار، سفر خوش
دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی ! چرا برای دلم یک غزل نمیخوانی؟ غزل بخوان که بمیرد میان سینه من غم سکوت خیابان ، غمی که میدانی و بغض پنجره بشکن، ببین چه کرده غمت به این دو وادی وحشت، دو چشم بارانی بیا غزل به فدایت! درانتظار توام بیا صفای تبستان! تب زمستانی! ببر مرا به نگاهی، ببر مرا گم کن نشان نمانده برایم... خودت که میدانی بیا که پر زند از دل به موج چشمانت کلاغ شب زده یعنی غم پریشانی و باورت بکند بار دیگر این دل من دل شکستهی ساده....مگر نمی دانی ؟!
من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش رفتم از زمینش کندم به هوا آوردم آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد عشق، جادویم کرد زهر خود بر من ریخت از نوک قله زمین افتادم تازه آمد یادم، من عقابی بودم بر فرازِ یک کوه آشیانِ خود را به نگاهی دادم....!!!!!!!!