کی ام ..؟ بغضی که در بطن گلو مانده هزاران «من» ... درونم مانده زندانی فقط یک سایه ی جا مانده ی متروک خراب آوار قصری رو به ویرانی ..! ته بن بست تاریکی به راهی کور گرفتار اگرها ..! شاید و ... امّاست غزل هایی همه با نطفه ای مسموم که از آغازشان ، تدفین شان پیداست ..! کی ام من ..؟ شاعری بی سرزمین ، چون «باد» نفس هام از نفس های تو آکنده است تو رفتی ... تیرگی کابوس شد در من منی که بی تو اینجا بی خدا مانده است ..! هنوز از رفتنت ... افسوس می بارد خیالی را که در ... تابوت می گیرم تو رفتی ... بی تو مردابی شدم از #درد خلیجم ..! بی حضور موج می میرم ..! تمام قصّه بی تو ... رنگ تنهایی ست غزل هایی که من را گاز می گیرد تمام حس #شاعر بودنم افسوس! بدون تو تمامم آه ! ... می میرد .. تو رفتی ... بی تو مردابی شدم از درد خلیجم ..! بی حضور موج می میرم ..!
كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني بود كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از ان دل ديوانه كه باراني بود كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود كاش دل ها پر افسانه نيما مي شد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود كاش اسم همه دختركان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردان مرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردان مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟ خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان من از سرمایه عالم همین یک "قلب" را دارم اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان
اگر این پَنجره در سینه یِ دیوار نبود و کنارَم ، قَلم و کاغذ و خودکار نبود چه بلا هایِ عجیبی به سرم می آمد فرض کن داخلِ زِندانی و سیگار نبود آمد و...شُد همه یِ دار و ندارم هر چَند بودن و رَفتن او دَست من اِنگار نبود باز هَم ، باد بَهاری ، همه جا ، میپیچَد گُلِ سَر کاش به مو یِ تو گرفتار نبود نکنَد دستِ کسی دستِ تو را لَمس کنَد کاش این دِلهُره اینقَدر ، دِل آزار نبود رَفتی و بَعدِ تو در شهر جِنایَت ها شُد خَنده ای رویِ لَبَم ، بَعدِ تو در کار نَبود اگر این پَنجره در سینه یِ دیوار نبود غَزَلی وَصل به مو های تو این بار نبود سعید شیروانی
سر خود را مزن اینگونه به سنگ دل دیوانه تنها دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه جان را مدران مکن ای خسته درین بغض درنگ دل دیوانه تنها دل تنگ پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت اینگونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه تنها دل تنگ ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه تنها دل تنگ
رازقي پرپر شد باغ در چله نشست تو به خاک افتادي کمر عشق شکست ما نشستيم و تماشا کرديم دلم ميخواد گريه کنم براي قتل عام گل براي مرگ رازقي دلم ميخواد گريه کنم براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي وقتي که قلبا و گلا شکسته و پرپر شدند وقتي که باغچه هاي عشق سوختند و خاکستر شدند من و تو از گل کاغذي باغچه اي داشتيم توي خواب با خشتاي مقوايي خونه ميساختيم روي آب وقتي که ما تو جشن شب ستاره بارون ميشديم وقتي که پشت سنگر سايه ها پنهون ميشديم از نوک بال کفترا خون پريدن ميچکيد صداي بيداري عشق رو خواب شب خط ميکشيد دلم ميخواد گريه کنم براي قتل عام گل براي مرگ رازقي دلم ميخواد گريه کنم براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي از پشت ديواراي شهر انگار صداي پا مياد آوازخون دربدر انگار يه همصدا ميخواد ابر سياه رفتنيه خورشيد دوباره درمياد، باغچه دوباره گل ميده از عاشقا خبر مياد دلم ميخواد گريه کنم براي قتل عام گل براي مرگ رازقي دلم ميخواد گريه کنم براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي
من آشنای کویرم، تو اهل بارانی چه کرده ام که مرا از خودت نمی دانی؟ مرا نگاه! که چشم از تو بر نمی دارم تو را نگاه! که از دیدنم گریزانی من از غم تو غزل می سرایم و آن را تو عاشقانه به گوشِ رقیب می خوانی هزار باغ گل از دامن تو می روید به هر کجا بروی باز در گلستانی قیاسِ یک به یکِ شهر با تو آسان نیست که بهتر از همگان است؟ بهتر از آنی..
يار گفت: از ما بکن قطع نظر، گفتم: بچشم! گفت: قطعا هم مبين سوي دگر، گفتم: بچشم! گفت: يار از غير ما پوشان نظر، گفتم: بچشم! وانگهي دزديده در ما مي نگر، گفتم: بچشم! گفت: با ما دوستي مي کن بدل، گفتم: بجان! گفت: راه عشق ما مي رو بسر، گفتم: بچشم! گفت: با چشمت بگو تا: در ميان مردمان سوي ما هردم نيندازد نظر، گفتم: بچشم! گفت: اگر با ما سخن داري، بچشم دل بگو تا نگردد گوش مردم با خبر، گفتم: بچشم! گفت: اگر خواهي غبار فتنه بنشيند ز راه برفشان آبي بخاک رهگذر، گفتم: بچشم! گفت: اگر خواهد دلت زين لعل ميگون خنده اي گريها مي کن بصد خون جگر، گفتم: بچشم! گفت: جاي من کجا لايق بود؟ گفتم: بدل گفت: ميخواهم جزين جاي دگر، گفتم: بچشم! گفت: اگر گردي شبي از روي چون ماهم جدا تا سحرگاهان ستاره مي شمر، گفتم: بچشم! گفت: اگر دارد، هلالي، چشم گريانت غبار کحل بينايي بکش زين خاک در، گفتم: بچشم!
امان از راه بی عـابــر امان از شهر بی شاعـر امان از روز بـی روزن امان از اینهمه رهـــزن امان از بــاد بــی بــاده امان از ســـرو افـتـاده امان از تـیغ بـی دردان به جای بوسه بر گردن امان از سایه ی بی سر بـــر این درگــاه دردآور امان از نـاتــمـام تـــــو امان از نـاتــمــام مـــن امان از روز بی رویا امان از شام مرگ آوا امان از جای صد دشنه مـیان چــین پــیــراهـــن امان از شعله ی آخـر هـجوم باد و خاکـستر که از پروانه ی پرپر اجاق شب نشد روشن ببار ای خــوب ِ دیروزی بر این بازار خودسوزی که این غمخانه ی بی می نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن برقـصانم غزل بانو بـچـرخـانم غزل بانو میان گـفـتن و خـفـتـن میان مـاندن و رفـتـن ! ...
هنوز آن روز ، برق خنده ی خورشید به بام خانه های دور ، پیدا بود درون کلبه ی من شمعدان می سوخت نسیم مست با او در مدارا بود هوا در زردی خورشید ، می پاشید گلاب ابر بر گلها و گلدان ها دمادم طرح وشکلی تازه می بخشید غبار شیشه را انگشت باران ها صدای گنگ سازی در فضا می ریخت تپش های دل درد آشنایی را نسیم از کوچه ی خاموش می آورد هنوز آهنگ دورادور پایی را من آن شب چشم در راه کسی بودم که می پنداشتم دیگر نمی آید صدای آشنایی در دلم می گفت که او بر عهد خود هرگز نمی پاید دلم همراه شمع نیمه جان می سوخت غمی در سنه ام فریاد بر می داشت طنین آتشنیش در دلم می ریخت هزاران نیش سوزن در تنم می کاشت شب بی ماه در گل دست و پا می زد زمین و آسمان در خواب راحت بود دلم در سینه چون طبل تهی می کوفت همآواز دل بی تاب ساعت بود به سوی گنجه ی چوبین خود رفتم که بی او پر کنم جام شرابم را تنم از خواب خوش بیزار و دل ، بیدار به ساغر ریختم داروی خوابم را لبم را با شراب تلخ آلودم دلم خندید و چشمم روشنایی یافت در آن مستی نمی دانم چه پیش آمد که یادش با من از نو آشنایی یافت هنوز آغوش گلدان بلور من پر از گل های عطر آگین شب بو بود صدای خنده ای از پلکان برخاست خدایا ! این صدای خنده ی او بود