من آن ستارهی نامرئیام که دیده نشد صدای گریهی تنهاییش شنیده نشد من آن شهاب شرار آشنای شعلهورم که جز برای زمینخوردن آفریده نشد من آن فروغ فریبای آسمان گَردم که با تمام درخشندگی، سپیده نشد من آن نجابت درگیر در شبستانم که تا وسوسه بر قامتش تنیده نشد نجابتی که در آن لحظههای دست و ترنج حریم عصمت پیراهنش دریده نشد من از تبار همان شاعرم که سرو قدش به استجابت دریوزگی خمیده نشد همان کبوتر بیاعتنا به مصلحتم که با دسیسهی صیاد هم خریده نشد رفیقِ من، همه تقدیم مهربانی تو ... اگر چه حجم غزلهای من قصیده نشد
خون دل سهم تو شد! با خود مدارا کن دلم گریه کن بااشک چشم! دردت مداوا کن دلم خوب میدانم تو هم از دست غصه خسته ای صبر کن ! باز هم صبوری را تقاضا کن دلم درد پنهان یادگاری داری از جور زمان بگذر از دیروز و خواهش٬ فکرفردا کن دلم زندگی وابسته است بر غصه و بر خنده ها پس بیا پرونده ی شادی تو امضا کن دلم وعده ی امروز و فردا را به خود دیگر مده فکر بر دلتنگیت ! اکنون و حالا کن دلم خوب میدانم دلم ! آزرده ای از رنجها پس بمان سنگ صبور و صبر ٬شیدا کن دلم گر خزانی گشته است باغ قشنگ آرزو با امیدی بر بهاران ! راه پیدا کن دلم
بیگمان من هم که مهرت را به جانم داشتم مثل مردم چشم در سود و زیانم داشتم با شکستم دشمنان را شادمان کردم، ولی کاش، نفعی هم برای دوستانم داشتم مثل یک فواره حکم سرنگونی با من است شرمها از شوقهای ناگهانم داشتم مثل اشک روی نقاشی به هم آمیختم رنگهایی را که در رنگین کمانم داشتم گرچه میدانستم آخر خود مرا خواهی فروخت انتظار دیگری از باغبانم داشتم
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای در این خانه ویرانه ندارد دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد دل خانه عشقست خدا را به که گویم کارایشی از عشق کس این خانه ندارد گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد تا چند کنی قصه اسکندر و دارا ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
غض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟ غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟ رودم و با گریه دور می شوم از خویش از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟ مرد مگر گریه میکند ؟ چه بگویم طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟ تنگ پر از اشک و چشم های تماشا ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم ! پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟... فاضل نظری
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند كوزهی تنهایی روحم سفالی تر شده است آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟! دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است شعر از فاضل نظری
به دریا می زنم شاید به سوی ساحلی دیگر مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر من از آغاز در خاکم نمی از عشق می بینم مرا می ساختند ای کاش از آب وگلی دیگر طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر به دنبال کسی جا مانده از پرواز میگردم مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر! "فاضل نظری"