هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم بزن نی باز غوغا کن..بزن دف شور برپا کن به هر سوزی بگریانم به هرسازی برقصانم ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم تو آرامی من آرامم،پریشانی پریشانم اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم... سیده تکتم حسینی
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند؟ زندگی یا مرگ بعد از ما چه فرقی می کند؟ ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند؟ سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟ مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟ فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟ فاضل نظری
گاهی میان دیده و دل جنگ می شود گاهی غزل، برای تو دلتنگ می شود گاهی دو کوچه فاصله ی خانه های ماست اما همین دو کوچه، دو فرسنگ می شود گاهی برای رفتن تو، گریه می کنم هق هق، ترانه و...نفس، آهنگ می شود گاهی تمام هر چه که اسمش غرور بود می ریزد و نتیجه ی آن، ننگ می شود گاهی میان خلوت افکار خسته ام شیطان به دست تیره ی تو رنگ می شود از اینکه عاشقانه تو را می پرستم و... از اینکه ظالمانه، دلت سنگ می شود از اینکه باز هم دل من را ربوده ای گاهی دلم برای خودم تنگ می شود... " محمد علی بهمنی "