واعظِ ما بوی ِ حق نشنید،بشنو کاین سخن در حضورش نیز میگویم، نه غیبت می کنم خاکِ کویت زحمت ما برنتابد بیش ازین لطف ها کردی بُتا، تخفیف زحمت می کنم دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیری ها که من در کُنج خلوت می کنم
صلاح از ما چه می جویی، که مستان را صلا گفتیم به دور نرگس مستت، سلامت را دعا گفتیم در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود گرت باور بود ورنه، سخن این بودو ما گفتیم من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن بلایی کز حبیب آید، هزارش مرحبا گفتیم اگر بر من نبخشایی، پشیمانی خوری آخر بخاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم تو آتش گشته ای حافظ ولی با یار درنگرفت زبد عهدی گل گویی،حکایت باصبا گفتیم
آخر، آب و گِلش کنار نیامد دریا با ساحلش کنار نیامد برکه دلش را فروخت اما دریا با ماه کاملش کنار نیامد باز به خاک آرمید هرچه که رویید مزرعه با حاصلش کنار نیامد از تو شکایت کنم که خلق بگویند بی سر و پا با دلش کنار نیامد؟ اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت سوخت و با مشکلش کنار نیامد
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند این هم اگر چه شکوه ی شحنه به شاه کردن است گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است بوسه ی تو به کام من کوه نورد تشنه را کوزه ی آب زندگی توشه راه کردن است خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است.