من که در تنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟ دل پر از شوق رهاییست، ولی ممکن نیست به زبان آورم آن را که تمنا دارم چیستم؟! خاطرهی زخم فراموش شده لب اگر باز کنم با تو سخنها دارم با دلت حسرت هم صحبتیام هست، ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟ چیزی از عمر نماندهست، ولی می خواهم خانهای را که فروریخته برپا دارم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم تا درخت دوستی بر کی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم نکتهها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرونگذاشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم
ای فرستاده سلامم به سلامت باشی غمم آن نیست كه قادر به غرامت باشی گل كه دل زنده كند بوی وفایی دارد تو مگر صاحب اعجاز و كرامت باشی خانه ی دل نه چنان ریخته از هم كه در او سر فرود آری و مایل به اقامت باشی دگرم وعده ی دیدار وفایی نكند مگر ای وعده ، به دیدار قیامت باشی شبنم آویخت به گلبرگ كه ای دامن چاک سزدت گر همه با اشک ندامت باشی می كنم بخت بد خویش شریک گنهت تا نه تنها تو سزاوار ملامت باشی ای كه هرگز نكند سایه فراموش تو را یاد كردی به سلامم به سلامت باشی... هوشنگ_ابتهاج