1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. -
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏26/7/17
    M!TRA، *SAma* و **HASTY** از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. -
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏26/7/17
    *SAma* و **HASTY** از این پست تشکر کرده اند.
  3. -
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏26/7/17
    **FaRZaNe**، *SAma* و **HASTY** از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
    ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی


    رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
    چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی



    ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
    هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی


    سایه‌ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
    آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی


    باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
    عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی


    چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
    غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی


    کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
    سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
     
    **FaRZaNe** از این پست تشکر کرده است.
  5. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,289
    امتیاز دستاورد:
    220
    ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

    جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

    تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

    باور مکن که دست ز دامن بدارمت

    محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

    دست دعا برآرم و در گردن آرمت

    غزل حافظ@};-
     
    M!TRA و **HASTY** از این پست تشکر کرده اند.
  6. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,289
    امتیاز دستاورد:
    220
    سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

    وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

    گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

    طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

    گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

    جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد


    گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

    گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد
     
  7. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,289
    امتیاز دستاورد:
    220
    نقش او در دل چه زیبا می نشست
    سنگدل ایینه ی ما را شکست

    آینه صد پاره شد در پای دوست
    باز در هر پاره عکس روی اوست

    آینه درعشق بازی صادق است
    آینه یک دل نه ، صد دل عاشق است

    سال ها ایینه بی تصویر ماند
    آه کاین بی روشنایی دیر ماند

    مانده در کنج شبستان ناصبور
    دیده ی بیدارش از دیدار دور

    روزگارش چهره پوشید از غبار
    تا چه ماند از غبار روزگار...

    هوشنگ_ابتهاج
     
  8. -
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏26/7/17
    **HASTY** از این پست تشکر کرده است.
  9. -
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏26/7/17
    **HASTY** از این پست تشکر کرده است.
  10. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,289
    امتیاز دستاورد:
    220
    دارم امید عاطفتی از جناب دوست

    کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

    دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

    گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

    چندان گریستیم که هر کس که برگذشت

    در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

    هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

    موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

    دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

    از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست

    بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

    با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

    عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام

    زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

    حافظ بد است حال پریشان تو ولی

    بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست