1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏6/5/15
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    10,027
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    بَـرنیامــــد از تـمنّای لـبَت کــــامــم هـنوز.
    ر امیدِ جامِ لَعلَ‌ات دُردی آشامم هنوز
    روز اوّل رفــت دینــم، بــر سـر زلـفین تــو
    تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز
    ساقیا یک جرعه‌ای زان آبِ آتشگون که من
    در میان پختگان عشق او خامم هنوز
    از خطا گفتم شبی زلف ترا مشک خُتَن .
    میزند هر لحظه تیغی مُو بر اندامم هنوز
    پــرتـو روی تـو تـا در خلوَتم دیـد آفـتــاب
    میرود چون سایه هر دَم بر دَر و بامَم هنوز
    نام من رفته‌ست روزی بر لبِ جانان به سَهو
    اهل دل را بوی جان می‌آید از نامَم هنوز
    در ازل داده‌ست مــا را ســاقیِ لعل لبت.
    جرعه‌ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
    ای که گفتی جان بده ، تا باشدت آرام جان
    جان به غمهایش سپُردم نیست آرامم هنوز
    در قلـــم آورد حـــافظ قـصه لـعل لــبش .
    آب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز
     
    سماع شمس، M!TRA، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
    رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

    ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
    تو بمان و دگران وای به حال دگران

    رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
    هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

    میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
    محرم ما نبود دیده کوته نظران

    دل چون آینه اهل صفا می شکنند
    که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

    دل من دار که در زلف شکن در شکنت
    یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

    گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
    لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

    ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
    ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

    سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
    کاین بود عاقبت کار جهان گذران

    شهریارا غم آوارگی و دربدری
    شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

    (شهريار)
     
    میترا، سایه و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    من بدين خوبي و زيبايي نديدم روي را
    وين دلاويزي و دلبندي نباشد موي را
    روي اگر پنهان کند سنگين دل سيمين بدن
    مشک غمازست نتواند نهفتن بوي را
    اي موافق صورت و معني که تا چشم منست
    از تو زيباتر نديدم روي و خوشتر خوي را
    گر به سر مي گردم از بيچارگي عيبم مکن
    چون تو چوگان مي زني جرمي نباشد گوي را
    هر که را وقتي دمي بودست و دردي سوختست
    دوست دارد ناله مستان و هاياهوي را
    ما ملامت را به جان جوييم در بازار عشق
    کنج خلوت پارسايان سلامت جوي را
    بوستان را هيچ ديگر در نمي بايد به حسن
    بلکه سروي چون تو مي بايد کنار جوي را
    اي گل خوش بوي اگر صد قرن بازآيد بهار
    مثل من ديگر نبيني بلبل خوشگوي را
    سعديا گر بوسه بر دستش نمي ياري نهاد
    چاره آن دانم که در پايش بمالي روي را
    سعدی
     
    Mastaneh، میترا، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم

    همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم

    ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان

    شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم

    خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد

    من از همواری این خلق ناهموار میترسم

    ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم

    اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم

    ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسم

    که من از گردش گردون کج رفتار میترسم

    بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد

    ز تار سبحه بیش از رشتهٔ زنّار میترسم

    بد از نیکان و نیکی از بدان بس دیده‌ام صائب

    ز خار بی‌گل افزون از گل بی‌خار میترسم

    صائب تبریزی
     
    !!AMINKHAN!!، Mastaneh، میترا و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
    یار تنهاماندگان را دم‌به‌دم می‌خواندیم
    جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند
    ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم
    ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می‌زدیم
    ساعتی زیر درختش میوه می‌افشاندیم
    ساعتی می‌کرد بر ما شکر و گوهر نثار
    ساعتی از شکر او ما مگس می‌راندیم
    چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم
    چون خیال او برون شد ما در این درماندیم
    "مولانا"
     
    !!AMINKHAN!!، Mastaneh، میترا و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏6/5/15
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    10,027
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟
    كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟
    غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور
    پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را
    با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
    با صد هزار دیده تماشا كنم تو را
    چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
    تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را
    بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین
    تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را
    مستانه كاش در حرم و دیر بگذری
    تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را
    خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم
    خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را
    گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
    چندین هزار سلسله در پا كنم تو را
    طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
    یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را
    زیبا شود به كارگِه عشق كار من
    هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را
    رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
    ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را
    فروغی بسطامی
     
    سماع شمس، !!AMINKHAN!!، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    ای نفس خرم باد صبا از بر یار آمده‌ای، مرحبا!
    قافله‌ی شب! چه شنیدی ز صبح؟ مرغِ سلیمان! چه خبر از سَبا؟
    بر سر خشمست هنوز آن حریف؟ یا سخنی می‌رود اندر رضا؟
    از در صلح آمده‌ای یا خلاف؟ با قدم خوف روم یا رَجا؟
    بار دگر گر به سر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا
    گو: «رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بی‌جان بقا؟
    آن همه دلداری و پیمان و عهد نیک نکردی، که نکردی وفا
    لیکن اگر دورِ وصالی بود صلح فراموش کند ماجرا
    تا به گریبان نرسد دستِ مرگ دست ز دامن نکنیمت رها
    دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا
    خستگی اندر طلبت راحتست درد کشیدن به امید دوا»
    سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دَفَم پوست بِدَرّد قفا
    هر سحر از عشق دمی می‌زنم روزِ دگر می‌شنوم برملا
    قصه‌ی دَردَم همه عالم گرفت در که نگیرد نَفَسِ آشنا؟
    گر برسد ناله سعدی به کوه کوه بنالد به زبان صدا

    سعدی
     
    !!AMINKHAN!! و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
    دل اهالی این کوچه را تصرف کن
    قدم بزن وسط شهر باصدای بلند
    به عابران پیاده غزل تعارف کن
    وبی بهانه تبسم کن و نگاهت را
    شبیه اینه ها عاری از تکلف کن
    سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
    وچشم های خودت را پر از تاسف کن
    صدای ضبط,اتوبان,هوای بارانی
    به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن
    سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
    بهشت را به همین سادگی تصرف کن

    برقعی
     
    !!AMINKHAN!! و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    گر جان عاشق دم زند آتش در اين عالم زند
    وين عالم بى اصل را چون ذره ها برهم زند
    عالم همه دريا شود دريا ز هيبت لا شود
    آدم نماند و آدمى گر خويش با آدم زند
    دودى برآيد از فلك نى خلق ماند نى ملك
    زان دود ناگه آتشى بر گنبد اعظم زند
    بشكافد آن دم آسمان نى كون ماند نى مكان
    شورى درافتد در جهان ، وين سور بر ماتم زند
    گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
    گه موج درياى عدم بر اشهب و ادهم زند
    خورشيد افتد در كمى از نور جان آدمى
    كم پرس از نامحرمان آن جا كه محرم كم زند
    مريخ بگذارد نرى دفتر بسوزد مشترى
    مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند
    افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
    زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند
    نى قوس ماند نى قزح نى باده ماند نى قدح
    نى عيش ماند نى فرح نى زخم بر مرهم زند
    نى آب نقاشى كند نى باد فراشى كند
    نى باغ خوش باشى كند نى ابر نيسان نم زند
    نى درد ماند نى دوا نى خصم ماند نى گوا
    نى ناى ماند نى نوا نى چنگ زير و بم زند
    اسباب در باقى شود ساقى به خود ساقى شود
    جان ربى الاعلى گود دل ربى الاعلم زند
    برجه كه نقاش ازل بار دوم شد در عمل
    تا نقش هاى بى بدل بر كسوه معلم زند
    حق آتشى افروخته تا هر چه ناحق سوخته
    آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
    خورشيد حق دل شرق او شرقى كه هر دم برق او
    بر پوره ادهم جهد بر عيسى مريم زند
    "مولانا"
     
    !!AMINKHAN!! و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻦ،ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ
    ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ
    ﺣﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻡ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺳﮑﻮﺕ
    ﺣﺴّﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﭘُﺮ ﮐﻨَﺪَﻡ ﺍﺯ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ
    ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻋﺠﯿﺐ ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓِ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺳﺖ
    ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ ..
    ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ .. ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
    ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺗﻮ
    ﻫﯽ ﺷﻌﺮ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
    ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭَﻣﯽ ﻭ ﺁﻩ .. ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ..
    ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﻭ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﮕﯿﺮ
    ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ...
     
    !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده است.