وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید "من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی" یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر چیزی در آن سوی یقین شاید کمی هم کیش تر آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود
فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد گرفت آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک دید این شیوه ی مردم کُشی و یاد گرفت منم و شمع دل سوخته، یارب مددی که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت شعرم از ناله ی عشّاق غم انگیزتر است داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت سایه! ما کشته ی عشقیم، که این شیرین کار مصلحت را مدد از تیشه ی فرهاد گرفت. "هوشنگ ابتهاج"
سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی ، با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی... سخت است دلت را بتراشند و بخندی ، هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی... از درد دل شاعر عاشق بنویسی ، با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی... مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما ، هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی... سخت است بدانی و لب از لب نگشایی ، سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی...
دلبر نادیده دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا نرم نرمک دل به او بستم نمی دانم چرا با پیامی دل ز من برد آن صبای صبح خیز با محبت کرد قلبم را به عشقش مبتلا من نبودم اهل تسبیح و روایت لیکن او کرده شیدای حدیث و معرفت قلب مرا شعرهایم ناقص و بی ارزشند و کم فروغ می کند تایید و می گوید به شعرم مرحبا گر کسی پرسد ز من از او چه می دانی؟ بگو گویمش مجنون اشعار من است آن با صفا آرزومندم بگیرم تنگ در آغوش خویش تا نگردد بعد از این دین و دلی از هم جدا ای رفیقان طریقت چند ماهی می شود دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮑﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻟﯿﮑﻦ ﮐﻪ ﮐﺠﺎ ﻫﺴﺖ ﭘﺲ ﭘﺮﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﺮﺑﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﮑﺪﻩ ﮐﺰ ﺁﻥ ﺍﻓﺰﻭﻥ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﺴﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺠﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﺤﺮ ﮔﺎﻩ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﯿﮑﺪﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻗﯽ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﻣﯽ می دﻫﺪ ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﺻﻔﺎ ﺍﻫﻞ ﺣﺠﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﮔﺮ ﻣﻠﺘﻤﺲ ﻣﺴﺘﯽ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﯿﺮ ﮐﻪ ﭘﺮ ﻏﻤﺰﻩ ﻭ ﻧﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﭘﺲ ﻫﺮ ﺟﺮﻋﻪ ﺑﮕﺮﯾﻨﺪ ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺳﺒﻮﯾﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﻮﺯ ﻭ ﮔﺪﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯﺵ ﺩﻝ ﻟﺬﺕ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺗﻤﻨﺎ ﻭ ﻧﺸﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﺮﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﯿﻦ ﺗﺮﺍﺯﻭﯼ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻗﺪﺣﺶ ﺭﺥ ﺑﻪ ﺭﺥ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺗﺮﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻣﮑﻦ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺎﻝ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺭﺥ ﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻣﺠﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﺁﻥ ﯾﮏ ﺷﺐ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺭﻭﺑﻨﺪﻩ ﭼﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻟﺐ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺟﻬﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﺯﯾﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﺐ ﻋﺸﺎﻕ ﻭﺍﻥ ﺭﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻮﺗﻬﯽ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﻗﯽ ﺑﺠﺰ ﺁﻥ ﺷﯿﺮ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﺍﻥ ﻣﯿﮑﺪﻩ ﺳﺠﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﻗﺐ ﻫﺬﯾﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﻮﺵ ﺍﻣﺎ ﻫﺬﯾﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﻐﻤﻪ ﻭ ﺳﺎﺯ ﺍﺳﺖ
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام چون خاک در هوای تو از پا فتادهام چون اشک در قفای تو با سر دویدهام من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی شنیدهام از جام عافیت می نابی نخوردهام وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام موی سپید را فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریدهام ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریدهام گر میگریزم از نظر مردمان رهی عیبم مکن که آهوی مردمندیدهام رهی معیری
خوشنشینان ساحل بدانند موج این بحر را رامشی نیست دل به امید رامش نبندند بحر را ذوق آسایشی نیست تا که دریاست دریا به جوش است شورش و موج و گرداب دارد هرگز از بحر جوشان مجویید آن زبونی که مرداب دارد ما نهنگیم و خیل نهنگان بستر از موج توفنده دارند این سرود نهنگان دریاست بحر را موجها زنده دارند ما نهنگیم و هر جا نهنگ است طعمه از کام غرقاب جوید نزد دریادلان، مرده بهتر زان که آرامش و خواب جوید خوشنشینان ساحل بدانند تا که دریاست این شور و حال است چشم سازش ز دریا ندارند سازش موج و ساحل محال است حمید سبزواری .
سرّ جان با كه گويم راز دل را، كس مرا همراز نيست از چه جويــــم سِرّ جان را، دربه رويم باز نيست نـــاز كن تا مىتوانى، غمزه كن تا مىشود دردمنـــــــــدى را نديدم، عــاشق ايـن ناز نيست حلقـــــه صــــوفى و دير راهبم هرگز مجوى مــــــــــــرغ بــال و پر زده، با زاغ همپرواز نيست اهل دل، عـــــــاجز زگفتار است با اهل خرد بــــــىزبان بـا بىدلان هرگز سخن پرداز نيست سربده در راه جانان، جان به كف سرباز باش آنكـه سر در كــــــــوى دلبر نفكند، سرباز نيست عشق جانان ريشه دارد در دل، از روز اَلَست عشــــق را انجــــــام نبــود، چون ورا آغاز نيست اين پريشان حالــى از جام بلى نوشيده ام ايـــن بلــى تا وصل دلبر، بى بلا دمساز نيست