1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    نه نغمه نی خواهم و نه طرف چمن
    نه یار جوان نه باده صاف كهن


    خواهم كه به خلوتكده ای از همه دور


    "من باشم و من باشم و من باشم و من "
     
  2. باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیست

    درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیست


    کوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی است

    در گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست


    شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است

    شیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیست


    اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است

    شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست


    در پشیمانی چراغ معرفت روشن تر است

    توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست


    همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام

    عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست


    باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش

    خاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیست
     
    !!!OMID!!! از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن


    سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن



    اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،


    تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن




    به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من


    بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن




    شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را


    به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن




    شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...


    اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن




    لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم


    تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

    ع. بدیع
     
  4. من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

    اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم



    من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارم

    که هر چه زهر به خود می دهم، نمی میرم



    من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع

    به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم



    به دام زلف بلندت دچار و سردرگم

    مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم



    درخت سوخته ای در کنار رودم من

    اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
     
    yasamann از این پست تشکر کرده است.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
    رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

    ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
    تو بمان و دگران وای به حال دگران

    رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
    هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

    میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
    محرم ما نبود دیده کوته نظران

    دل چون آینه اهل صفا می شکنند
    که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

    دل من دار که در زلف شکن در شکنت
    یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

    گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
    لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

    ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
    ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

    سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
    کاین بود عاقبت کار جهان گذران

    شهریارا غم آوارگی و دربدری
    شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

     
    yasamann از این پست تشکر کرده است.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم


    دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم





    نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم


    ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم





    کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی


    که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی





    برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه


    آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه





    نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم


    نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم





    منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی


    اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی....

     
    yasamann از این پست تشکر کرده است.
  7. ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟

    با خرمن عبیری یا پار سوسنی؟

    سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری

    گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی

    زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری

    شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی

    بستی به شب ره من مانا که شبروی

    بردی ز ره دل من مانا که رهزنی

    گه در پناه عارض آن مشتری رخی

    گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی

    گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند

    تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی

    دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری

    پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی

    دامی تو یا کمند؟ ندانم براستی

    دانم همی که آفت جان و دل منی

    از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم

    ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی

    همرنگ روزگار منی ای سیاه فام

    مانند روزگار مرا نیز دشمنی

    ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر

    ما را به جان گدازی چون برق خرمنی

    ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه؟

    دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی؟

    از : رهی معیری
     
    yasamann از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    ...دیدم و می آمد از مقابل من دوش
    خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
    آه کز آن خنده آشکار شکفتم
    بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
    ناله فرو ماند در پس لب خاموش
    غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
    دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
    دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
    راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
    دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز
    می نگرم در خیال و می شنوم باز
    می رود و می دهد به گوش من آواز :
    بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
    [​IMG]
     
    yasamann از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    سال ها رفته و باز
    تپش گرم ترين خاطره ها
    مي فشارد دل خاموشم را
    به تو مي انديشم
    و به آن ثانيه هايي که گذشت
    و به بي تابي قلبي که شکست
    تو بيا باران باش
    و بر اين تازه گل خسته ببار
    تو بيا آتش باش
    تو بيا جاري باش
    تو بيا باور کن
    عشق هم حس غريب تپش آينه هاست
    تو بيا آينه باش
    .
     
    Boghz از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
    گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
    ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
    بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
    آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
    قــرعــــه کـــار به نام مـــن دیوانــه زدنــد
    جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
    چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
    شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
    صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
    آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
    آتش آن است کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
    کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
    تـا ســــر زلـــف سخـــن را بــــه قلـــم شـــانه زدند
    حافظ


     
    Boghz و سایه از این پست تشکر کرده اند.