گر سر این کار داری کار کن ور نهای این کار را انکار کن خلق عالم جمله مست غفلتند مست منگر خویش را هشیار کن چون بدانستی و دیدی خویش را تا بمیری روی در دیوار کن گر طمع داری وصال آفتاب ذرهای این شیوه را اقرار کن گر ز تو یک ذره باقی مانده است خرقه و تسبیح با زنار کن با منی شرک است استغفار تو پس ز استغفار استغفار کن یار بیزار است از تو تا تویی اول از خود خویش را بیزار کن گر جمال یار میخواهی عیان چشم در خورد جمال یار کن نیست پنهان آفتاب لایزال تو چو ذره خویش را ایثار کن تا ابد هم از عدم هم از وجود دیده بر دوز آنگهی دیدار کن چند گردی گرد عالم بی خبر دل سرای خلوت دلدار کن در درج عشق بر طاق دل است مرد دل شو جمعگرد و کار کن نقطهٔ توحید با جان در میان است گرد جان برگرد و چون پرگار کن چون فرو رفتی به قعر بحر جان عزم خلوتخانهٔ اسرار کن درس اسرار است نقش جان تو در نه تعلیق و نه تکرار کن پس چه کن در لوح جان خود نگر پس زبان در نطق گوهربار کن گر کسی را اهل بینی باز گوی ورنه درج نطق را مسمار کن ور به ترک هر دو عالم گفتهای ذرهای مندیش و چون عطار کن هر که جان درباخت بر دیدار او صد هزاران جان شود ایثار او تا توانی در فنای خویش کوش تا شوی از خویش برخودار او چشم مشتاقان روی دوست را نسیه نبود پرتو رخسار او نقد باشد اهل دل را روز و شب در مقام معرفت دیدار او دوست یک دم نیست خاموش از سخن گوش کو تا بشنود گفتار او پنبه را از گوش بر باید کشید بو که یکدم بشنوی اسرار او نور و نار او بهشت و دوزخ است پای برتر نه ز نور و نار او دوزخ مردان بهشت دیگران است درگذر زین هر دو در زنهار او کز امید وصل و از بیم فراق جان مردان خون شد اندر کار او عاشقان خسته دل بین صد هزار سرنگون آویخته از دار او همچو مرغ نیم بسمل ماندهاند بیخود و سرگشته از تیمار او صد هزاران رفتهاند و کس ندید تا که دید از رفتگان آثار او زاد عطار اندرین ره هیچ نیست جز امید رحمت بسیار او ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او همچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او منت صد جان بیار و بر سر ما نه به حکم وز سر زلفش نشانی آر ما را زان او گاه از چوگان زلفش حلقهٔ مشکین ربای گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او خوش خوش اندر پیچ زلفش پیچ تا مشکین کنی شرق تا غرب جهان از زلف مشک افشان او نی خطا گفتم ادب نیست آنچه گفتم جهد کن تا پریشانی نیاید زلف عنبرسان او گر مرا دل زنده خواهی کرد جامی جانفزای نوش کن بر یاد من از چشمهٔ حیوان او گر تو جان داری چه کن بر کن به دندان پشت دست چون ببینی جانفزایی لب و دندان او گو فلانی از میان جانت میگوید سلام گو به جان تو فرو شد روز اول جان او جان او در جان تو گم گشت و دل از دست رفت درد او از حد بشد گر میکنی درمان او چون رسی آنجا اجازت خواه اول بعد از آن عرضه کن این قصهٔ پر درد در دیوان او چشم آنجا بر مگیر از پشت پای و گوشدار ورنه حالی بر زمین دوزد تو را مژگان او هرچه گوید یادگیر و یک به یک بر دل نویس تا چنان کو گفت برسانی به من فرمان او چند گریی ای فرید از عشق رویش همچو شمع صبح را مژده رسان از پستهٔ خندان او ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده وی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده ای مه غلام روی تو گشته زحل هندوی تو وی خور ز عکس روی تو چون ذره در کار آمده ای در سرم سودای تو جان و دلم شیدای تو گردون به زیر پای تو چون خاک ره خوار آمده جان بنده شد رای تورا روی دلآرای تو را خاک کف پای تو را چشمم به دیدار آمده چون بر بساط دلبری شطرنج عشقم میبری گشتم ز جان و دل بری ای یار عیار آمده تا نرد عشقت باختم شش را ز یک نشناختم چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آمده ای جزع تو شکر فروش ای لعل تو گوهر فروش ای زلف تو عنبر فروش از پیش عطار آمده تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی در نیستی مطلق مرغی بپر نگردی زین ابر تر چو باران بیرون شو و سفر کن زیرا که بی سفر تو هرگز گهر نگردی این پردهٔ نهادت بر در ز هم که هرگز در پرده ره نیابی تا پردهدر نگردی گر با تو خلق عالم آید برون به خصمی گر مرد این حدیثی زنهار برنگردی ور بر تو نیز بارد ذرات هر دو عالم هان تا به دفع کردن گرد سپر نگردی گرچه میان دریا جاوید غرقه گشتی هش دار تا ز دریا یک موی تر نگردی گر عاقل جهانی کس عاقلت نخواند تا تو ز عشق هر دم دیوانهتر نگردی گر تو کبود پوشی همچون فلک درین راه همچون فلک چرا تو دایم به سر نگردی عطار خاک ره شو زیرا که اندرین راه بادت به دست ماند خاک ره ار نگردی
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم ... نه پای رفتن نه تاب ماندن چگونه گویم درخت خشکم عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد در استخوانم در این جهنم گل بهشتی چگونه روید چگونه بوید من ای بهاران ز ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم ... کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم ... صدای حق را سکوت باطل در آن دل شب چنان فرو کشت که تا قیامت در این مصیبت گلو فشاند غم نهانم کبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نیست که تا پیامی به خط جانان ز پای آنان فرو ستانم کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
تا که با دیوار، چوب در تبانی میکند قامت رعنای یارم را کمانی میکند هرچه میپرسم از این مردم نمیداند کسی آنچه میخ آهنی با استخوان میکند دست باد سرد، سنگین هم نباشد باز هم صورت یاسی جوان را ارغوانی میکند تازگی در خانه رو میگیرد از من فاطمه مهربان من چرا نامهربانی میکند پس چرا دستی به پهلو میزند محبوب من؟ هی چرا در پا شدن یاد جوانی میکند؟ از تماشای پرستویم پریشان میشوم تا به چشمانم نگاهی آسمانی میکند باز کن یک بار دیگر چشمهایت را ببین دارد اینجا زینبت شیرین زبانی میکند
ز تحسینم، خدا را، لب فروبند! نه شعر است این، بسوزان دفترم را مرا شاعر چه می پنداری ــ ای دوست؟ ــ بسوزان این دل خوش باورم را. سخن تلخ است، اما گوش میدار، که در گفتار من رازی نهفته است نه تنها بعد ازین شعری نگویند؛ کسی هم پیش ازین شعری نگفته است! مرا دیوانه می خوانی؟ دریغا؛ ولی من بر سر گفتار خویشم، فریب است این سخن سازی، فریب است! که من خود شرمسار کار خویشم. مگر احساس گنجد در کلامی؟ مگر الهام جوشد با سرودی؟ مگر دریا نشیند در سبویی؟ مگر پندار گیرد تار و پودی؟ چه شوق است این، چه عشق است این، چه شعر است؟ که جان احساس کرد، اما زبان گفت! چه حال است این، که در شعری توان خواند؟ چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟ اگر احساس می گنجید در شعر، به جز خاکستر از دفتر نمی ماند! وگر الهام می جوشید با حرف؛ زبان از ناتوانی در نمی ماند. شبی، همراه این اندوه جانکاه، مرا با شوخ چشمی گفتگو بود. نه چون من، های و هوی شاعری داشت ولی، شعر مجسّم: چشم او بود! به هر لبخند، یک «حافظ» غزل داشت. به هر گفتار، یک «سعدی» سخن بود. من از آن شب خموشی پیشه کردم، که شعر او، خدای شعر من بود! ز تحسینم خدا را، لب فرو بند. نه شعر است این، بسوزان دفترم را مرا شاعر چه می پنداری ـــ ای دوست؟ ــ بسوزان این دل خوش باورم را.
ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری دگران روند تنها به مثل به قاضی اما تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز چه قیامتست حالی که تو گاه گاه داری
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من واله و مجنون دل من خانه پرخون دل من بهر تماشا چه شود رنجه شوی تا دل من خورده شکرها دل من بسته کمرها دل من وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من مرده و زنده دل من گریه و خنده دل من خواجه و بنده دل من از تو چو دریا دل من ای شده استاد امین جز که در آتش منشین گر چه چنین است و چنین هیچ میاسا دل من سوی صلاح دل و دین آمده جبریل امین در طلب نعمت جان بهر تقاضا دل من
لیلـی لیلـی لیلـی جـان دل من کـردی ویران ده این قــشلاق نیامدی من کشت به هجـــران چشـــــــم سیــــاه زاغــــت مـادر نبینه داغت مــــادر ببینه نبینه عاشـــــــق نبینه داغــــت از بالا باران آمــــــــد یارم به دالان آمــــــد یک بوسه طلب کردم چشمـش به گریان آمد
وقتی بهشت عزوجل اختراع شد حوا که لب گشود عسل اختراع شد! آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت! تا هاله ای به دور زحل اختراع شد! آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت... نزدیک ظهر بود ... غزل اختراع شد... آدم که سعی کرد کمی منضبط شود مفعول و فاعلات و فعل اختراع شد... «یک دست جام باده و یک دست زلف یار» اینگونه بود ها...! که بغل اختراع شد...