مشکی ترین ستارهی شب هاست چشم تو شاید خسوف کامل دنیاست چشم تو ضرب الاجل برای تمام غزال هاست از بس که دلبرانه و زیباست چشم تو معصوم و سر به زیر صدایش نمیچکد آری متین و ساکت و آقاست چشم تو حرفی است نو تر از همهی شعرهای من چون اولین سرودهی نیماست چشم تو می خواهمت درست مرا آن چنان که تو من دوست دارمت وَ مرا خواست چشم تو یک لحظه باش ؛ پلک نزن گوش کن به من اصلاً نه من نه تو همهی ماست چشم تو
در ما به ناز مینگرد دلربای ما بیگانهوار میگذرد آشنای ما بیجرم دوست پای ز ما درکشیده باز تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما با هیچکس شکایت جورش نمیکنم ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما ما دل به درد هجر ضروری نهادهایم زیرا که فارغست طبیب از دوای ما هردم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او دیوانه میشود دل آشفته رای ما بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک او میکند همیشه خرابی بجای ما
چه وقت گل کند آیا شکوفه های تنت چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟ چگونه صبر کنم که باز برچینم شکوفه غزل از گیسوان پر شکنت غمی نجیب نهفته ست در دلم که مرا رها نمی کند احساس دوست داشتنت تو آن دقایق شیرین خاطرات منی ببر مرا به تماشای باغ نسترنت تمام شهر به تایید من بپا خیزند اگر دقیق ببینند از نگاه منت چگونه با تو بجوشم؟چونه دل بدهم ؟ منی که این همه می ترسم از جدا شدنت ... محمد سلمانی
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد خوشا به حال خیالی که در حرم مانده و هرچه خاطره دارد از آن محل دارد به یاد چایی شیرین کربلاییها لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد چه ساختار قشنگی شکسته است خدا درون قالب شش گوشه یک غزل دارد بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم ؟ بگو محبت ما ریشه در ازل دارد غلامتان به من آموخت در میانهی خون که روسیاهی ما نیز راه حل دارد .. سیدحمیدرضا برقعی
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس نگویمت که بیامیز با من اما ، آه بعید تر منشین از حدود زمزمه رس که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم که یا بسامدش این عمرها نیاید بس کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس برای یاختن آن به راه آزادی است اگر نکوفته ام سر به میله های قفس "حسین منزوی"
با تيشه ی خيـــــــال تراشيده ام تو را در هر بتی كه ساخته ام ديده ام تو را از آسمــان بــه دامنـــــــــم افتاده آفتاب؟ يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ من از تمــــام گلهـــــــا بوييده ام تـــــــــــو را رويای آشنای شب و روز عمــــر من! در خوابهای كودكی ام ديده ام تو را از هــــر نظر تــــــــو عين پسند دل منی هم ديده، هم نديده، پسنديده ام تو را زيباپرستیِ دل من بی دليل نيست زيـــرا به اين دليل پرستيده ام تو را با آنكه جـز سكوت جوابم نمی دهی در هر سؤال از همه پرسيده ام تو را از شعر و استعـــاره و تشبيه برتــــری با هيچكس بجز تو نسنجيده ام تو را "قيصرامين پور"
جاده پر از هياهو و درد است و ما دو تا تا انتهاي جاده چه سرد است و ما دو تا در چشم هاي مست تو اميد لانه داشت اينجا غم اميدنورد اســـــت و ما دو تا در روستاى خاكى ما مهر بود و ليك در جاده هاي شهر نبرد است و ما دو تا در زير سقف مهر و محبت رها شديم حالا غروب -جمعه -ى زرد است و ما دو تا يك آسمان غرور و يك سر زمين حفـــــى اين عشق بين يك زن و مرد است و ما دو تا ابر عبوس غُره كنان همچو شير نر باد كشنده ى يله گٓرد است و ما دو تا میرویس افضلی
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است عیـــش با آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد به گــــــزاف مگر اسباب بزرگـی همه آماده کــنی... حافظ