زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی چو جان سلسلهها را بدرد به حرونی چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا علمهای الهی ز پس کوه برآمد چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را بزن گردن آن را که بگوید که تسلا چو بیواسطه جبار بپرورد جهان را چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا گر اجزای زمینی وگر روح امینی چو آن حال ببینی بگو جل جلالا گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش تویی باده مدهوش یکی لحظه بپالا تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار بپالا و بیفشار ولی دست میالا خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا مولانا
شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم خمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم همه به کاری و من دست شسته از همه کاری همه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم خزان عشق نبینی که من به هر دمی ای گل در آرزوی شکوفائی و بهار تو بودم اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاری تو یار من که نبودی منم که یار تو بودم چو لاله بود چراغم به جستجوی تو در دست ولی به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم به کوی عشق تو راضی شدم به نقش گدائی اگر چه شهره به هر شهر و شهریار تو بودم
تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر من با تو نمیگویم ای مرده پار آخر ماننده ابری تو هم مظلم و بیباران تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر این جمله فرمانها از بهر قدر آمد ای جبری غافل تو از لذت کار آخر با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کش با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر با طفل دوروزه کس از شاهد و میگوید یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم با عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو میکشم
نزدیک توام مرا مبین دور پهلوی منی مباش مهجور آن کس که بعید شد ز معمار کی گردد کارهاش معمور چشمی که ز چشم من طرب یافت شد روشن و غیب بین و مخمور هر دل که نسیم من بر او زد شد گلشن و گلستان پرنور بی من اگرت دهند شهدی یک شهد بود هزار زنبور بی من اگرت امیر سازند باشی بتر از هزار مأمور میهای جهان اگر بنوشی بیمن نشود مزاج محرور در برق چه نامه بر توان خواند آخر چه سپاه آید از مور خلقان برقند و یار خورشید بیگفت تو ظاهرست و مشهور خلقان مورند و ما سلیمان خاموش صبور باش و مستور
شوق گناه خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد سالك بي خبر خفته به راهي گاهي قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع رو سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم بهر طوفان زده سنگيست پناهي گاهي معینی کرمانشاهی
زهره عشق هر سحر بر در ما چه مي كند دشمن جان صد قمر بر در ما چه مي كند هر كه بديد ازو نظر باخبرست و بي خبر او ملكست يا بشر بر در ما چه مي كند زير جهان زبر شده آب مرا ز سر شده سنگ ازو گهر شده بر در ما چه مي كند اي بت شنگ پرده اي گر تو نه فتنه كرده اي هر نفسي چنين حشر بر در ما چه مي كند گر نه كه روز روشني پيشه گرفته رهزني روز به روز و ره گذر بر در ما چه مي كند ورنه كه دوش مست او آمد و درشكست او پس به نشانه اين كمر بر در ما چه مي كند گرنه جمال حسن او گرد برآرد از عدن اين همه گرد شور و شر بر در ما چه مي كند از تبريز شمس دين سوي كه راي مي كند بحر چه موج زد گهر بر در ما چه مي كند مولوی
تو زیبا نیستی ،من کلک زیبا آفرین دارم تو شیدا نیستی ،من شور شیدا آفرین دارم تو در بزم من این آوازه ی مستی به خود بستی تو رسوا نیستی ،من بزم رسوا آفرین دارم جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد تو لیلا نیستی،من عاشق لیلا آفرین دارم در این گلزار ،از هر سو خرامد سرو آزادی تو رعنا نیستی،من چشم رعنا آفرین دارم تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم تو رویا نیستی،من فکر رویا آفرین دارم تو با شیرینی شعر من اینسان مجلس آرایی تو گویا نیستی،من طبع گویا آفرین دارم تو سود اشک من هستی که جوشان تر از دریایی تو دریا نیستی،من اشک دریا آفرین دارم ترا چون طور و خود را همچو موسا در سخن دیدم تو سینا نیستی،من برق سینا آفرین دارم معینی کرمانشاهی
با من صنما دل يك دله كن گر سر ننهم آنگه گله كن مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت يك سلسله كن سي پاره بكف در چله شدي سي پاره منم ترك چله كن مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله كن اي مطرب دل زان نغمه خوش اين مغز مرا پر مشغله كن اي زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله كن اي موسي جان شبان شده اي بر طور برو ترك گله كن نعلين زد و پا بيرون كن و رو در دست طوي پا آبله كن تكيه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا وان را يله كن فرعون هوا چون شد حيوان در گردن او رو زنگله كن
گرچه میگویند... گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست! ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟ روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟ گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست! فاضل نظری