غم زمانه که هیچش کران نمیبینم دواش جز،می چون ارغوان نمیبینم بترک صحبت پیر مغان نخواهم گفت چراکه مصلحت خود دران نمیبینم نشان مرد خدا عاشقی ست با خود دار که با مشایخ شهر این هنر نمیبینم
جـدال عـقـل و دل هـمـواره در مـن مـاجــرا دارد شـبـیـه سـرزمـیـنــی کـه دو تـا فـرمـانــروا دارد شـبیـه سـرزمـیـنـی که یـکـی در آن بـه پـا خـیـزد یـکـی در مـن شـبــیـــه تــو خـیـــال کـودتــا دارد منِ دل مـرده و عـشـق تـو شایـد منطـقـی باشـد گـل نـیـلـوفـــر اغـلــب در دل مــرداب جــا دارد تو دلگرمی ولی همپـا و همدستی نخواهد داشت کسـی که قصـد مانـدن با من بی دسـت و پـا دارد خودم را صرف فعل خواستن کردم ولی عمری ست تــوانــسـتــن بــرایــم مــعـنــی نــا آشــنـــا دارد زیـاد است انـتـظـار مـعـجـزه از مـن کـه فـرتـوتـم پیمبـر نیسـت هر پیـری که در دستش عـصـا دارد...
ای عشق! روزگار در این فصل انجماد تنها مرا به نام تو میآورد به یاد دیگر به بیقراری خود خو گرفتهام آری خوشا پرنده شدن در هجوم باد فرزانگان اگر به خوش آوازگی خوشند ما عاشقیم، عزت دیوانگان زیاد بگذار شادمانه بخندم که از خودم دیوانهتر سراغ ندارم در این بلاد
بانو در اختیار تو بودن كه عار نیست در جبر لذتیست كه در اختیار نیست بانوی من به موی تو سوگند شانهام جز با سرت به هیچ سری سازگار نیست مغرور از اینكه مرد شدم نیستم ولی مردی، كنار چون تو زنی افتخار نیست؟ دنیا همین كه دید تو را اعتراف كرد زیباترین پدیدهی عالم بهار نیست وقتی كه در كنار تواَم فکر میکنم زیباکنار هستم و زیباکنار نیست!؟؟؟
پرم از شوق آغوش تو و ... بد می شود اما تو را بوسیدن و... نقض نجابت می شود اما تمام روز می خواهم فراموشش کنم افسوس خیالش دم به دم از خاطرم رد می شود اما اوایل گاه گاهی بود این طغیان آتشناک اخیرا لعنتی یکریز و ممتد می شود اما خیال بوسه ات صد بار تا حالا مرا می کشت هوای بار دیگر دیدنت سد می شود اما دلم روزی هزاران بار توبه می کند از عشق شب از افسون گیسوی تو مرتد می شود اما زدم فالی که آغوشت پناهم می شو آیا بنازم خواجه حافظ را خوش آمد می شود اما...!
ظاهراً هرچند میخندم ، درونم شاد نیست باد اگر در غبغبم دیدی به جز غمباد نیست وضع من از منظر علم روانکاوی بد است ! مشکلات جسمی ام اما به ظاهر حاد نیست! مثل شهری جنگی ام که سالها بعد از نبرد بازسازی گشته اما باز هم آباد نیست! بستگی دارد که از « زندان» چه تعریفی کنیم هیچ کس در هیچ جای این جهان آزاد نیست زود دانستند این دنیا تماشایی نبود کس از آغاز تولد کور مادرزاد نیست حتم دارم تا شکوه کاخ ساسانی به جاست گوشه ای از چشم شیرین قسمت فرهاد نیست . . .
لباس تازه ات را این درخت کهنه بر تن کرد جوان شد بار دیگر قصد از نو میوه دادن کرد من از نسل کویرم تشنه بودم سال ها بی آب ببین جریانت ای بانوی کوهستان چه با من کرد تو پاییز آمدی اینجا زمستان بود گل دادی بهار اما تو را آمادۀ از شاخه چیدن کرد برایت حرف دارم پس برایم حرف خواهی داشت شب شعر دل انگیزی ست باید شمع روشن کرد
مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها که وصال هم بلای شب انتظار دارد تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن که هنوز وصلهء دل دو سه بخیه کار دارد دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین چه ترانه های محزون که به یادگار دارد غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را غم یار بی خیال غم روزگار دارد گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن نه همه تنور سوز دل شهریار دارد ..
شب همه بی تو کار من، شکوه به ماه کردن است روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است متن خبر که یک قلم ،بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است چون تو نه در مقابلی، عکس تو پیش رو نهم این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است ای گل نازنین من، تا تو نگاه می کنی لطف بهار عارفان، در تو نگاه کردن است لوح خدانمایی و آینۀ تمام قد بهتر از این چه تکیه بر، منصب و جاه کردن است؟ ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این قول و غزل نوشتنم، بیم گناه کردن است لیک چراغ ذوق هم اینهمه کشته داشتن چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه سجده به کاخ کبریا، خواه نخواه کردن است از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند؟ این هم اگرچه شکوۀ شحنه به شاه کردن است عهد تو ‘سایه’ و ‘صبا’ گو بشکن که راه من رو به حریم کعبۀ ‘لطف اله’ کردن است گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است بوسه تو به کام من، کوهنورد تشنه را کوزۀ آب زندگی توشه راه کردن است خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردن است ..
دوباره ماه محرّم، دوباره بوی حسین دوباره بر سر هر كوچه گفت و گوی حسین بیا به دسته ی ما نوحه ی جنون سر كن كه می رویم شباشب، به جست و جوی حسین حسین، وارث كشف و شهود غار حراست چه های و هوی محمّد، چه های و هوی حسین نبسته اند به روی حسین، هرگز آب فرات، آب ننوشید از گلوی حسین فرات، تشنه ی لب های تفته جوشش بود فرات، آب شد از شرم، رو به روی حسین قتیل قبله همیشه به یاد می مانَد بیا كه مهر نماز است، خاك كوی حسین چنین كه در دل من ،داغ كربلا جاری ست شهید می شوم از هُرم آرزوی حسین طلوع می كند آخر طلیعه ی موعود مسیر قبله عوض می شود، به سوی حسین ..