باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم دستی به سینه ی من شوریده سر گذار بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم زین موج اشک تفته و توفان آه سرد ای دیده هوش دار که دریاست در دلم باری امید خویش به دلداری ام فرست دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
در نبودت غرق باران می شوم قطره ای بودم ، فراوان می شوم می شوم سیلی که ویران می کند گرچه می دانم پشیمان می شوم می روم در شهر غوغا می کنم بی خود از خود مثل طوفان می شوم تا کنون یک شیر زخمی دیده ای ؟ صد دو چندان بد تر از آن می شوم می درم پیراهنت را ، یوسفم کافری پابند شیطان می شوم آتشی هستم که پاسوزش توای با تو از عشقت گلستان می شوم من که در وصفت غزل ها گفته ام بی تو مجنونی غزل خوان می شوم من که مجنونم ولی لیلا بدان ... در نبودت غرق باران می شوم
خوش آن که به رویت نظری داشته باشد یا از سر کویت گذری داشته باشد او را به جفا این همه بد نام مسازید شاید که وفا هم قدری داشته باشد ناصح چه دهی پند که از دیدن خوبان من صبر ندارم دگری داشته باشد ؟ لب تشنهی تیغم نخورم آب بقا را ترسم به مزاجم ضرری داشته باشد در هر قدمی همچو جرس زار بنالد آن کس که چو دل همسفری داشته باشد تا صبح شدن تاب ندارم، چه کنم ؟ آه گیرم شب هجران سحری داشته باشد خوبان نکنند این همه بیداد به عاشق این شهر اگر دادگری داشته باشد آن شوخ به شمشیر ستم آب ز(….) داد از تشنگی من خبری داشته باشد از داغ ستم تجربهی غیر مفرمای او کیست که چون من جگری داشته باشد بارد به سرش، سنگ ز دیوار و ز در نیز با سنگدلان هر که سری داشته باشد
کس درد را به ناز تو کامل نمیکند خار آزموده رغبت محمل نمیکند این طفل را به چوب جدایی فلک نکن کاو جز کتاب درد حمایل نمیکند ماندن به راه وصل کم از طوف خانه نیست حاجی همیشه طی منازل نمیکند جز ما که مرگمان هنر رقص بسمل است مقتول فکر شادی قاتل نمیکند چون ما سزای جور و جفا با جفا مده عاقل جدل به کردهی جاهل نمیکند بر مبطل نماز بیا و نماز کن خون مرا نماز تو باطل نمیکند تو جود خود نگه کن و بخل مرا مبین حاتم نظر به کاسهی سائل نمیکند شه را مگر خرابی ما سوی ما کشد غیر از خرابه گنج که منزل نمیکند
جز خویش مجو رغبت دیدار کس از ما یا اینکه بگو هجر بگیرد نفس از ما ما قافلهی پیرهن حسن تو هستیم بو میشنوی جای صدای جرس از ما یا امر کن از بال و پرم سرمه بگیرند یا اینکه بشویند گناه قفس از ما لطفی کن و دریاب مرا تا نفسی هست زیرا اثر از ما نتوان یافت پس از ما ما را هوس آن است که با مرگ برقصیم کو تیغ تو تا کام برآرد هوس از ما در محکمهات نوبت و انصاف روا دار اول تو ز ما جان بستان و سپس از ما یک جلوه سفر کردن ما تا چمن از تو چسبیدن دامان تو چون خار و خس از ما
نه! نگفتم دوستت دارم ولی جانم توییخالق هر لحظه از این عشق پنهانم تویی -با نگاهت داغ یک رویای شیرین بر دلم می نشانی تا بفهمم حکم ویرانم تویی بیقراری میکند در شعر هم رویای تو باعث بی تابی چشمان گریانم تویی آمدی تا من فقط مومن به چشمانت شوم ربّنا و آتنا"ی بین دستانم تویی" گرگهای چشم تو، آدم به آدم می درند من نمیترسم از آن وقتی که چوپانم تویی عشق ِ دورم از کجای قلعه ام وارد شدی؟ که ندیدی در حریمم، ماه و سلطانم تویی درد یعنی حرفی از نام تو در این شعر نیست من غلط کردم نگفتم دین و ایمانم تویی نه زلیخا هم نمیفهمد همین حال مرا تا جهنم میروم حالا که شیطانم تویی در غزلهایم شکستم، ذره ذره...راضی ام منزوی باشم، نباشم،حرف پایانم تویی تا قیامت در میان سینه حبست می کنم تا قیامت حسرت چشمان حیرانم تویی
از من جدا مشو که توام نور دیدهای آرام جان و مونس قلب رمیدهای از دامن تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبوری ایشان دریدهای از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک در دلبری به غایت خوبی رسیدهای منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان معذور دارمت که تو او را ندیدهای آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای خواجه ي شيراز
چه دل فریب و خوشایند آفریده شدی پر از تبسّم و لبخند آفریده شدی تبسّم تو ملیح است و صحبتت شیرین گمانم از نمک و قند آفریده شدی برای این که بیایی دل مرا ببری نه سرسری، که هدفمند آفریده شدی نه بوی آب مرا مست کرده بود نه خاک تو با کدام فرایند آفریده شدی؟ به دست قابل بت ساز های چینی؟، نه فقط به دست خداوند آفریده شدی
شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟ من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟ تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند، تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار؟ تخت جمشید قشنگی هست در چشمان تو تا تورا دارم دگر شیراز میخواهم چکار؟ تکیه گاه من تو باشی، من خودم یک ارتشم قدرتم کافیست... نه... سرباز میخواهم چکار؟ باغ سرسبز و تو و آواز بلبل، بوی گل... این زمین زیباست... پس پرواز میخواهم چکار؟ گرچه دیگر هیچ چیزی مثل دیروزش نیست این غزل را فرصت آغاز میخواهم چکار؟
گاهی خیال میکنم ازمن بریده ای! بهترزمن برای دلت برگزیده ای؟ ازخودسوال میکنم ایاچه کرده ام؟ درفکرفرومی روم ازمن چه دیده ای؟ فرصت نمیدهی که کمی دردل کنم... گویاازین نمونه مکررشنیده ای... ازمن عبورمیکنی ودم نمیزنی... تنهادلم خوش است که شایدندیده ای... یک روزمی رسدکه دراغوش گیرمت!!! هرگزبعیدنیست,خداراچه دیده ای