غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن است حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است خوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهر صبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن است شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن کز فنای تن هوای او همه جان گشتن است تا نهادی گنج راز عشق خود در خاک ما قدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن است تا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیم کار و بار جمع مشتاقان پریشان گشتن است جام بشکستند و اکنون وقت گل خون می خورند حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است از لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیر مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است سایه ! ایمان خلیلی نیست در این دام کفر ورنه آتش را همان شوق گلستان گشتن است ..
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت همنوای دل من بود به هنگام قفس ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت ..
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوشتر تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی ؟ چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین به از این در تماشا که به روی من گشادی تویی آنکه خیزد از وی همه خرمی و سبزی نظر کدام سروی ؟ نفس کدام بادی ؟ همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی همه رنگی و نگاری ، مگر از بهار زادی ؟ ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی که ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی ؟ به سر بلندت ای سرو که در شب ِ زمین کَن نفس ِ سپیده داند که چه راست ایستادی به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم که نهفته با دلِ سایه چه در میان نهادی ؟
آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی سر به زیرانداختی و گفتی آهسته سلام لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی خواستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست نه نگفتم سالها چشم انتظاری داشتی با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش سربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتی وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود کاش می شد باز در خوابم گذاری داشتی عشق یعنی بی گلایه لب فرو بستن، سکوت دلخوش از اینکه شبی با او قراری داشتی.....
انگار سال هاست که در من تنیده ای انگار جای قلب ، تو در من تپیده ای انگار کودکانه ترین خنده ی مرا با چشم های تیله ای ات سر کشیده ای با بوسه های شیشه ای ات از تمام ِ من لی لی کنان به خانه ی قلبم پریده ای… در این حریم ِ امن بمان و خدای باش… هرگز چنین خدا شدنی را ندیده ای … لبخند ِ چشم های تو پیغمبر ِ من است با وحی ِ دست هات مرا آفریده ای… از آسمان ِ چشم ِ تو خورشید می چکد انگار آرزوی مرا خواب دیده ای … … شهزاده می شوی و می آیی و می بَری همراه خود مرا دَم ِ صبح ِ سپیده ای… در بازوان ِ گرم ِ تو ، من زنده می شوم - این قلعه های امن که بر من کشیده ای- … … پیغمبری … خدای منی … شاهزاده ای … حتی به جای قلب ، تو در من تپیده ای …
در دست گلی دارم این بار که می آیم کان را به تو بسپارم این بار که می آیم در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را در دست تو بسپارم ، این بار که می آیم هم هرکس و هم هرچیز جز عشق تو پالوده است از صفحه ی پندارم ، این بار که می آیم خواهی اگرم سنجی ، میسنج که جز مهرت از هرچه سبکبارم ، این بار که می آیم سقفم ندهی باری ، جایی بسپار آری در سایه ی دیوارم ، این بار که می آیم باور کن از آن تصویر ، آن خستگی آن تخدیر بیزارم و بیزارم ، این بار که می آیم دیروز بهل جانا ! با تو همه از فردا یک سینه سخن دارم ، این بار که می آیم .. { حسين منزوي }
وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است حال من و تمام غزلها گرفته است دلشوره های خود بخود چند روز پیش حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است بعد از تو جای آنهمه تاب و تب مرا مشتی چرا و باید و اما گرفته است این سرنوشت غمزده تاوان عشق را روزی هزار مرتبه از ما گرفته است حتی خدا نخواست ببیند در این جهان کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام تصمیم گریه آور کبری گرفته است حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و... مردی که روی صندلی ات جا گرفته است حرفی نمی زنم نکند برملا شود بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است دارد به عمق فاجعه پی میبرد دلم نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!
تکرار پشت تکرار، من، تو، شراب، بوسه يک عشق آتشين بار، من، تو ،شراب، بوسه اين بوسه چندمين است؟من چشم ميگذارم تو عاشقانه بشمار من ،تو، شراب، بوسه امروز روز خوبیست آب از سر من و تو دیگر گذشته انگار، من، تو، شراب، بوسه روح هزار عاشق ،در ما حلول کرده خیام ،شمس،عطار،من، تو، شراب، بوسه بی چشم های مستت،بازار گرم این عشق میماند بی خریدار،من، تو، شراب، بوسه از تو غزل نوشتم ،خوشبختی مسلّم با این ردیف اینبار،من، تو، شراب، بوسه
نه انصافأ تو جای ِ من اگر بودی چه میکردی؟ سری بر بالشی تا صبح تر بودی چه میکردی؟ اگر که رفته بود آن میرزای ِ کوچک از جنگل دو چشم ِ خیس ِ دریای ِ خزر بودی چه میکردی؟ به یاد ِ او ته ِ آوار می ماندی، نمی ماندی؟ اگر از لرزه اش زیر و زبر بودی چه میکردی؟ چه میشد سهمت از بازی ِ دنیا؟ پرپر ِ پاییز؟ غروب و خش خش و گنجشک پر بودی چه میکردی؟ امان از خاطرات ِ هر شب و یک صندلی خالی دو فنجان قهوه اما یک نفر بودی چه میکردی؟ به دستت روزنامه دوره میکردی خبرها را ولی از او که رفته بی خبر بودی چه میکردی؟ اتاقت سوت میزد کوپه ی ِ سرد ِ قطاری را هم اینجا بودی و هم در سفر بودی چه میکردی؟ نه هرگز میرسیدی و نه دل میکندی از رفتن به هر در میزدی و دربدر بودی چه میکردی؟ غریبه بود اگر با پلکهایت خواب مثل ِ من رفیق ِ قرصهای ِ بی اثر بودی چه میکردی؟ نگو کاری نمیکردم، خودآزاری نمیکردم اگر از سایه ات سرخورده تر بودی چه میکردی؟ غزل خواندی و گفتی سوخت جانم، این که چیزی نیست اگر یک عمر چون من شعله ور بودی چه میکردی؟
یار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفت بخـت خـندید و لـبم از لب او کام گـرفت آن سیه پـوش چو از پـرده شب رخ بـنمود جان من روشنی از تـیرگـی شام گـرفت تا نـهانخانه شب خـلوت عـشاق شود که ره خـیمه که از ابر سیه فام گرفت آسمان گـفت که با تابش خورشید صفا شمع انجم نـتوان بر لب این بام گـرفت شکرلله که پس از کـشمکش و هـم و یـقـین لطف او داد من از فـتـنه اوهام گـرفت غـم بـیداد خـزان دور شد از گـلشن جان دست تا دامن آن سرو گـلندام گـرفت خواستم راز درون فاش کـنم یار نـخواست نگـهـی کرد و سخن شیوه ابهـام گـرفت گـفت دور از لب و کامم لب و کام تو چه کرد؟ گـفتـمش بوسه تـلخی ز لب جام گـرفت گـفت در آتـش هـجران تن و جانت که گـداخت؟ گـفتم آن شعـله عـشقی که مرا خام گـرفت گـفت در محـنت ایام دلت گـشت صبور؟ گـفتم این پـند هـم از گـردش ایام گرفت