قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس قراری نیست در دور زمانه بیقراران بین سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس به هر زادن فلک آوازهی مرگی دهد با ما خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس
تو به قول غزل از ماه کمی ماه تری تو از این شاعر بی قافیه آگاه تری در شب چشم تو من خواب عجیبی دیدم خواب دندان زدن سرخی سیبی دیدم سرخی سیب نجیبی که مرا عاشق کرد دلش از دست من و دست نچیدن دق کرد غزل از چشم شما روی دلم می بارد یک نفر نیست که این فاصله را بردارد؟ همنفس بیشتر از فاصله ها تنهاییم من و تو هر 2 زمین خورده یک رویاییم تن تو کوه تلنبار علایق شده است سر این کوه پلنگی ست که عاشق شده است
پشت لبخند های پنهانی ؛ با نگاهت همیشه در گیرم مطمئنم بدون چشم تو ؛شک ندارم که بی تو می میرم من برات از فروغ میخواندم ؛وتو هی شاملو میخواندی پای این زورق طلایی کاش؛در کنارم همیشه می ماندی! چند بطری کنار دست من ؛مثل لبخند آخرت گم شد یاد لبخند ها ت مستم کرد، مثل این لحظه ها توهم شد باز لبخند می زنی و دلم؛ در هوای تو باز میمیرد خواب دیدم شبیه واقعیت؛ که کسی... با تو دست میگیرد... حلقه ی تودرون دست او؛این حقیقت همیشه سنگین است به تظاهر کنار او هستی ...وته مشکلات من این است من برات اعتراف خواهم کرد؛ که چراهی سیاه می پوشم؛ تا تودرلحظه های اوهستی؛ به عزاداری تو میکوشم پشت یک درد مشترک بی هم ؛مثل مو جی همیشه بی ساحل! بعد این لحظه ها جسارت کن؛ پای عمری که میشود باطل! دست هایم چقدر تنهایند ؛دستهایم چقدر محتاج اند ریشه ی زندگی یمان بی هم ؛به بلندای هیبت کاج اند!... □□□ بوی عطر تو باز می پیچد ؛ راه این خانه را تو پیدا کن غزل غصه های من تلخ است؛چای با طعم خود مهیا کن! آمدی و دلم هوایی شد ؛با " هوای " تو " تازه " تر شده ام بازپشت " تولدی دیگر " با جنین تو همسفر شده ام... ذره ذره تنم عزیز است آه؛دستهای تو روی آن خورده است... وخدا زیر سقفمان بوده است؛آبرو از گناهمان برده است... بوی آغوش من گرفتی باز ؛تا که امشب کنار او باشی! توی یک منجلاب افتادی ؛بی من از زندگیت می پاشی... توی این اتفاق نا معلوم ! بی تو ماندم درون گوری سرد... لحظه لحظه دوباره جان دادم؛این نفس هم بریده شد؛بر گرد!
حس ما را کسی نمی فهمد ؛ هر دو به اشتباه افتادیم یا خدا اشتباه می کرده . . . یا که در این گناه افتادیم عشق یعنی تو مال اوباشی...ومن اینجا به اسم پوچ کسی ! خاطراتی همیشه دوراز هم؛عشق یعنی که تو؛به من نرسی ! لذت انگیز نیست باور کن ، دارم از زندگیم می پاشم چشم هایم همیشه می پرسند : تا چه روزی بدون تو باشم بی تو هرگز نمی شود تکرار ؛ لذت بوسه های پنهانی در همان لحظه ها که می گفتی ؛ پای حرفت همیشه می مانی من تورا قدرعشق می خواهم،باورش هم برای من سخت است نه!تصورنمی کنم هرگز،چشم هایی به جای من! سخت است قول دادی مراقبم باشی ، در همان روزهای بارانی سرد سردم شده ! تو را دیدم ! تو که با اودر این خیابانی گفتی از اشتباه می ترسی ! روی قول ت نمی شود باشی منکه لبخند می زدم به تو اشک هایی شبیه نقاشی- رنگ می بازم و نمی فهمی . . . دارم از التهاب می میرم توی بغضی غریب واماندم : نکنی انتخاب می میرم آه یادم نبود می ترسی !!! مردم از اشتباه می خندند مردمانی که توی این شهرند : داستان مرا نمی فهمند توهُل ام داده ایی به سمت خودم!من برایت ازعشق می گفتم گر چه از زندگیم می پاشم ؛ باشد از چشم هات می افتم باشد... اما؛ توهم همیشه بخند!خنده به چشم هات می آید یاد من را همیشه پنهان کن ؛ که کسی هم بدون تو شــــــــــاید . . .
در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود آرزوهایم همین کاخــی کـــه برپا کرده ام زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو دامن پرهیـــز من تسلیـم شیطان می شود آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر یک نفر با خاطراتش تیـر باران می شود
بی تو اینجا که منم؛ سخت هوا بارانی است دل جدا،ابر جدا، چشم جدا، بارانی است.. هی نگو فصل بهار است ،نگو معمول است! چشم هایی که کویر است چرا بارانی است؟! بی تو، عطار ترین شاعر این شهر گریخت! و از آن لحظه ی غمگین،همه جا بارانی است! گفتم آرام شوم باز کنم قرآن را دیدم ای داد!”الف..لامِ”خدا بارانی است! چتر بردار ، از آغاز غزل تا آخر! اول و آخر هر قصه ی ما،بارانی است
شب ، التهاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین نامه ، جواب ، عشق ، غزل ، نقطه چین سیگار ، گریه ، خاطره ، آب ، قرص آتش ، عذاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین باران ، حیات ، کوچه ، خیابان ، سکوت روز ، اضطراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین بد ، خوب ، زشت ، مرگ ، خدا ، زندگی پایان ، سراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین ساحل ، غروب ، خسته ، خیانت ، غروب شاعر ، طناب ، عشق ، غزل ، ............. { جلیل صفر بیگی }
غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود منکه پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود همدمی ما بین آدمها اگر مییافتم آه من در سینهام یک عمر زندانی نبود دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر هرچه بود آیین این مردم مسلمانی نبود خار چشم این و آن گردیدن از گردنکشیست دسترنج کاجها غیر از پشیمانی نبود چشم کافرکیش را با وحدت ابرو چه کار ؟ کاش این محراب را آیات شیطانی نبود منکه در بندم کجا ؟ میدان آزادی کجا ؟ کاش راه خانهات اینقدر طولانی نبود .. { علیرضا بدیع }
باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم! در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام در میان مردمان دنبال آدم گشته ام در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام … علیرضا بدیع
در زیر سایه روشن مهتاب خوابناک در دامن سکوت شبی خسته و خموش آهسته گام می گذرد شاعری به راه مست و رمیده مدهوش می ایستد مقابل دیواری آشنا آنجا که آید از دل هر ذره بوی یار در تنگنای سینه دل خسته می تپد مشتاق و بی قرار از پشت شیشه می نگرد ماه شب نورد آنجا بر آن نگار خوابیده مست ناز در پیشگاه این همه زیبایی و جمال مه می برد نماز دنبال ماهتاب خیال گشاده بال آهسته می رود به درون اتاق او من مانده همچنان پس دیوار محو و مست از اشتیاق او مه خیره گشته بر وی و آن مایه امید شیرین به خواب رفته در آن خوابگاه ناز و ا? زلف تابدار پریشان و بی قرار از یاد عشقباز در بستر آرمیده چو نیلوفری بر آب پاشیده ماهتاب بر او سوده های سیم لغزد پرند بر تن او همچو برگ گل از جنبش نسیم افتاده سایه روشن مهتاب سیم رنگ نرم و سپید چون پر و بال فرشتگان بر آن دو گوی عاج که برجسته تابناک از زیر پرنیان آن سیمگونه ساق که بابوسه نسیم لغزیده همچو برگ گل از چین دامنش و آن سایه های زلف که پیچیده مست ناز بر گرد گردنش آن زلف تاب خورده به پیشانی سپید چون سایه امید در آیینه خیال و آن چهر شرمناک که تابیده همچو ماه در هاله ملال آن سایه های در هم مژگان که زیر چشم غمگین به خواب رفته هماغوش راز خویش و آن چشم آرمیده رویا فریب او در خواب ناز خویش من مانده بی قرار و خیال رمیده مدهوش مست هوس گرفته از آن ماه بوسها تا آن زمان که آورد از صبح آگهی بانگ خروس ها بر می دمد سپیده و دلداده شاعری از گردش شبانه خود خسته می رود دنبال او پریده و بی رنگ سایه ای آهسته می رود ..