من در پی رد تو کجا و تو کجایی دنبال تو دستم نرسیده است به جایی ای « بوده » که مثل تو نبوده است، نگو هست ای « رفته » که در قلب منی گرچه نیایی... این عشق زمینی است که آغاز صعود است پایبند « هوس » نیستم ای عشق « هوایی » قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی! ای قطب کشاننده پر جاذبه دیگر وقت است دل آهنی ام را بربایی گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم دشنام و جفایی و دعایی و وفایی یک عالمه راه آمده ام با تو و یک بار بد نیست تو هم با من اگر ....
من به زخــم کسی نمک نــزدم به کسی تاکنــون ، کلک نـــزدم من همینم ، همیــن که می بینی هیچ بــر چهــره ، صــورتک نزدم بـاعــث اضطــرابِ گل نشـــدم سنگ بــر بال شاپــرک نـــزدم مــن مسیــح همیشـه مصلــوبم گــر کتک خــورده ام ، کتک نزدم پس چرا بر دلم نمک زده اند؟ من که بر زخـم کـسی نمک نزدم
چقدر پنجره را بیبهار بگذاری ؟ و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری مگر قرار نشد شیشهای از آن می ناب برای روز مبادا کنار بگذاری ؟ بیا که روز مبادای ما رسید از راه که گفته است که ما را خمار بگذاری ؟ درین مسیر و بیابان بیسوار خوشا به یادگار خطی از غبار بگذاری گمان کنم تو هم ای گل بدت نمیآید همیشه سر به سر روزگار بگذاری نیایی و همهی سررسیدهامان را مدام چشم به راه بهار بگذاری جواب منتظران را بگو چه خواهی داد همین بس است که چشم انتظار بگذاری ؟ به پایبوس تو خون دانه میکنیم و رواست که نام دیگر ما را انار بگذاری گمان کنم وسط کوچهی دوازدهم قرار بود که با ما قرار بگذاری چراغ بر کف و روشن بیا، مگر داغی به جان این شب دنبالهدار بگذاری .. { سعید بیابانکی }
ای کاش دهد دست مجالی که تو باشی... ممکن بشود فرض محالی که تو باشی... سنگی شدم و آب گذشت از سرم اما گل داد در این سنگ نهالی که تو باشی... پرسیده ای احوال مرا ای گل حسرت "آه " است جوابم به سوالی که تو باشی... غم، قهوه ی تلخی ست که سر میکشم اما شیرین شده با شادی فالی که تو باشی... در سینه ی من دره عشقی ست ولی حیف دلداده ی کوه ست غزالی که تو باشی... پاییز عزیز منی و گوش سپردم هر قاصدکی را به خیالی که تو باشی... جز "غم" هنری نیست تو را عشق ،ولی باز ای کاش دهد دست ملالی که تو باشی!
طاقت این مرد را دیوار می فهمد فقط جنگجویی خسته از پیکار می فهمد فقط زندگی بعداز تورا آن بی گناهی که تنش نیمه جان ماندست روی دار میفهمد فقط سعی کردم بهترین باشم... نشد، درد مرا غنچه ای پژمرده در گلزار می فهمد فقط غیر لیلا، رنج مجنون را نمی فهمد کسی آنچه آمد بر سرم را یار می فهمد فقط ای گلم هرکس که محوت شد مرا تحقیر کرد حس عاشق بودنم را خار می فهمد فقط حرف بسیار اما هیچکس همدرد نیست جای خالی تورا سیگار می فهمد فقط حرف دکترها قبول آرام میگیرم ولی حرف یک بیمار را بیمار میفهمد فقط تنشه ی یک لحظه دیدارم هنوز، این حال را روزه داری لحظه ای افطار می فهمد فقط
هم از تو هیچ در این رهگذر نمیخواهم و هم حضور تو را ، مختصر نمیخواهم اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست قبول کن که تو را رهگذر نمیخواهم تویی که از من و پنهان من خبر داری کسی که نیست ز من با خبر نمیخواهم زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است هنر شناسم و شبه هنر، نمیخواهم بخواه تا اثری باز جاودانه شود دقایقی که ندارد اثر، نمیخواهم به عمر یک غزل حافظانه با من باش فقط همین و از این بیشتر نمیخواهم .. { محمدعلی بهمنی }
ﺗﻮ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﺨﻠﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺵ ﻣﻨﻢ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺍﺳﺖ , ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺑﻨﺪﺵ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﺍﺯ ﻣﻨﯽ _ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ _ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻐﻀﺶ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﺵ ﺑﺪﻭﻥ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﻌﺮﻡ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﺒﯿﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﯼ ﺍﻟﺒﺮﺯ ﺑﯽ ﮐﻮﻩ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪﺵ ﺑﯿﺎ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﻭﺩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﻟﺨﻮﺷﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻬﺮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﻨﺪﺵ ﺷﮑﺮ ﻟﺐ , ﺗﻠﺨﯽ ﺩﺍﻍ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﺑﻨﺸﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ , ﭼﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﺩﺍﻍ ﺑﺎ ﻗﻨﺪﺵ .. ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻌﺬﻭﺭ ﺍﺳﺖ , ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺎﯼ ﺳﻮﮔﻨﺪﺵ ﺩﻟﻢ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ .. ﻋﺰﯾﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﻟﻢ ﯾﻌﻘﻮﺏ ﭘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ .. ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺍﻓﺮﯾﺪﻡ , ﺗﺎ ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺎﺷﯽ ﻧﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻢ ﺷﻮﯼ .. ﺍﻣﺎ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺗﺮﻓﻨﺪﺵ ﺟﻬﺎﻧﻢ ﺑﺮﺯﺧﯽ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﺑﯿﻦ ﺍﺗﺶ ﻭ ﺑﺎﻏﯿﺴﺖ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﺍﺧﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ
دو چشمت از عسل لبریز و لبهایت شکر دارد بیا، هرچند میگویند: شیرینی ضرر دارد زدم دل را به حافظ ، دیدم او امشب برای من "لبش میبوسم و در میکشم می"در نظر دارد پریشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است پری رو از پریده رنگ آخر کِی خبر دارد؟ اگر چه مثل نرگس نیست چشمش سخت بیمار است کمر چون مو ندارد او ، ولی مو تا کمر دارد لبش شیرین و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ درشت و نرم را آمیخته با خیر و شر دارد به یاد اولین بیت از کتابِ خواجه افتادم شروع عشق شیرین است، بعدش دردسر دارد
هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببرد مي تواند خبر از مصر به كنعان ببرد آه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت: يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد واي بر تلخي فرجام رعيت پسري كه بخواهد دلي از دختر يك خان ببرد ماهرويي دل من برده و ترسم اين است سرمه بر چشم كشد،زيره به كرمان ببرد دودلم اينكه بيايد من معمولي را سر و سامان بدهد يا سر و سامان ببرد مرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچد ناگزير است لبي تا لب قليان ببرد شعر كوتاه ولي حرف به اندازه ي كوه بايد اين قائله را "آه" به پايان ببرد شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد ماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببرد!
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند از همان لحظه که از چشم یقین افتادند چشم های نگران آینه ی تردیدند نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند در پی دوست همه جای جهان را گشتند کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند