1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,849
    تشکر شده:
    5,044
    امتیاز دستاورد:
    128
    چشم وا کردم و دیدم که خدایم "تو شدی"
    دفتر پر غزل خاطره هایم "تو شدی"

    درسرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق
    شادم از اینکه همه حال و هوایم"تو شدی"

    درد من دوری از توست، بغل وا کن تا
    که بگویم به همه قرص و دوایم"تو شدی"

    دورم از دین خودم....قبله ی من گم شده و
    معبد و قبله ی من....ذکر دعایم "تو شدی"

    دور این میز که از خاطره هایت می گفت
    باز هم بانی یخ کردن چایم "تو شدی "

    خانه مسکوت...غزل مرد ه و من بی تابم
    علت زلزله در زنگ صدایم "تو شدی
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

    دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

    گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما

    ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

    چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

    پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم

    آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق

    میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم

    او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

    ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

    این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

    جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

    آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست

    ذره‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم

    ذره‌های تیره را در نور او روشن کنیم

    چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم

    چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست

    در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم

    گر عجب‌های جهان حیران شود در ما رواست

    کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم

    نیمه‌ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند

    یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم


    مولانا
     
    توماس شلبی، f@rid69 و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    کوی جانان از رقیبان پاک بودی کاشکی
    این گلستان بی‌خس و خاشاک بودی کاشکی

    یار من پاک و به رویش غیر چون دارد نظر
    دیده او چون دل من پاک بودی کاشکی

    قصد قتلم دارد و اندیشه از مظلومیم
    یار در عاشق کشی بی‌باک بودی کاشکی

    تا به دامانش رسد دستم به امداد نسیم
    جسم من در رهگذارش خاک بودی کاشکی

    سینه‌ام از تیر دلدوز تو چون دارد نشان
    گردنم را طوق از آن فتراک بودی کاشکی

    هاتف
     
    توماس شلبی، M @ H @ K و Anoosh از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    چشمت خوش است و بر اثر خواب خوش‌تر است
    طعم دهانت از شکر ناب خوش‌تر است
    زنهار از آن تبسم شیرین که می‌کنی
    کز خندهٔ شکوفهٔ سیراب خوش‌تر است
    شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم
    حاجت به شمع نیست که مهتاب خوش‌تر است
    دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان
    امشب نظر به روی تو از خواب خوش‌تر است
    در خواب‌گاهِ عاشقِ سر بر کنارِ دوست
    کیمخت خارپشت ز سنجاب خوش‌تر است
    زان سوی بحر آتش اگر خوانیم به لطف
    رفتن به روی آتشم از آب خوش‌تر است
    ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله‌زار
    با من مگو که چشم در احباب خوش‌تر است
    زهرم مده به دستِ رقیبانِ تندخوی
    از دست خود بده که ز جُلّاب خوش‌تر است
    سعدی دگر به گوشهٔ وحدت نمی‌رود
    خلوت خوش است و صحبت اصحاب خوش‌تر است
    هر باب از این کتاب نگارین که برکنی
    همچون بهشت گویی از آن باب خوشترست
     
    توماس شلبی و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,849
    تشکر شده:
    5,044
    امتیاز دستاورد:
    128
    من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا
    آن جام جان افزای را بر ریز بر جان، ساقیا

    بر دست من نه جام جان، ای دستگیر عاشقان
    دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان، ساقیا

    نانی بده نان خواره را، آن طامع بیچاره را
    آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان، ساقیا

    ای جان جان جان جان، ما نامدیم از بهر نان
    برجه، گدا رویی مکن در بزم سلطان، ساقیا

    اول بگیر آن جام مه، بر کفه ی آن پیر نه.
    چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان، ساقیا

    رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا
    ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان، ساقیا

    بر خیز ای ساقی بیا، ای دشمن شرم و حیا
    تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان، ساقیا
     
    اميــــــــــد و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,849
    تشکر شده:
    5,044
    امتیاز دستاورد:
    128
    گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی

    چون مقدر شده تکخال ورقها بشوی

    گاهی اوقات قرار است که در پیله ی درد

    نم نمک شاپرکی خوشگل و زیبا بشوی

    گاهی انگار ضروری ست بگندی در خود

    تا مبدل به شرابی خوش و گیرا بشوی

    گاهی از حمله ی یک گربه ،قفس میشکند

    تا تو پرواز کنی راهی صحرا بشوی

    گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست

    باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی

    گاهی از چاه قرارست به زندان بروی

    آخر قصه همآغوش زلیخا بشوی

    من فقط دلنگرانم که خدا ناکرده

    بهترین دوست! تو یکروز یهودا بشوی
     
    اميــــــــــد و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏27/12/15
    ارسال ها:
    426
    تشکر شده:
    2,718
    امتیاز دستاورد:
    178
    جنسیت:
    مرد
    آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس

    آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس

    گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی

    آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس

    مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا

    ناله‌هائی است در این کلبه احزان که مپرس

    سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر

    منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس

    گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود

    آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس

    عقل خوش گفت چو در پوست نمی‌گنجیدم

    که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس

    بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز

    که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس

    این که پرواز گرفته است همای شوقم

    به هواداری سرویست خرامان که مپرس

    دفتر عشق که سر خط همه شوق است و امید

    آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس

    شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر

    که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس

    شهریار
     
    Anoosh از این پست تشکر کرده است.
  8. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,094
    تشکر شده:
    84,757
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن

    [​IMG]
    مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
    غزل شمارهٔ ۶۲۸

    ای دوست‌! شکر بهتر یا آنک شکر سازد‌؟
    خوبیِ قمر بهتر یا آنک قمر سازد‌؟

    ای باغ‌! تویی خوشتر یا گلشنِ گل در تو‌؟
    یا آنک برآرد گُل صد نرگس تر سازد‌؟

    ای عقل‌! تو به باشی در دانش و در بینش
    یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد‌؟

    ای عشق‌! اگر چه تو آشفته و پُرتابی
    چیزی‌ست که از آتش بر عشق کمر سازد

    بیخود شده‌ی آنم سرگشته و حیرانم
    گاهی‌م بسوزد پر گاهی سر و پر سازد

    دریای دل از لطفش پُر خسرو و پُر شیرین
    وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد

    آن جمله گهر‌ها را اندر شکند در عشق
    وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد

    شمس‌الحق تبریزی چون شمس دل ما را
    در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد
     
    Anoosh از این پست تشکر کرده است.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,094
    تشکر شده:
    84,757
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    اگر درخت، اگر آسمان، اگر رودم
    به آنچه سهم من از بودن است خشنودم

    نشد بیابمت ای «کیمیای خوشبختی»
    اگرچه در طلبت لحظه‌ای نیاسودم

    چو آسیاب دویدم تمام عمر ولی
    به قدر یک قدم از جای خود نپیمودم

    به طعنه گفت به فواره، حوض کوچک آب
    بیا که منتظر بازگشتنت بودم

    به من نگاه نکردی و رد شدی! بهتر
    هزار شکر که چشم تو را نیالودم

    مرا قیاس مکن با خودت که من هرگز
    به اسم عشق به تنهایی‌ات نیفزودم

    فاضل_نظری
     
    Anoosh از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    از هر چه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر است
    پیغام آشنا، نفَسِ روح‌پرور است
    هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده‌ای؟
    من در میان جمع و دلم جای دیگر است
    شاهد که در میان نبود، شمع گو «بمیر»
    چون هست، اگر چراغ نباشد منور است
    ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
    صحرا و باغِ زنده‌دلان، کوی دلبر است
    جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق
    درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است
    کاش آن به خشم‌رفتهٔ ما آشتی‌کنان
    بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است
    جانا! دلم چو عود بر آتش بسوختی
    وین دم که می‌زنم ز غمت، دود مجمر است
    شب‌های بی توام، شبِ گور است در خیال
    ور بی تو بامداد کنم، روز محشر است
    گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود
    معشوق خوب‌روی، چه محتاجِ زیور است؟
    سعدی! خیال بیهُده بستی، امید وصل
    هجرت بکُشت و وصل، هنوزت مصور است
    زنهار از این امیدِ درازت که در دل است
    هیهات از این خیالِ محالت که در سر است
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.