تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد تو را که هر چه مرادست میرود از پیش ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد تو پادشاهی گر چشم پاسبان همه شب به خواب درنرود پادشا چه غم دارد خطاست این که دل دوستان بیازاری ولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد امیر خوبان آخر گدای خیل توایم جواب ده که امیر از گدا چه غم دارد بکی العذول علی ماجری لاجفانی رفیق غافل از این ماجرا چه غم دارد هزار دشمن اگر در قفاست عارف را چو روی خوب تو دید از قفا چه غم دارد قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست تو گر ترش بنشینی قضا چه غم دارد بلای عشق عظیمست لاابالی را چو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد جفا و هر چه توانی بکن که سعدی را که ترک خویش گرفت از جفا چه غم دارد
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
اتفاقم به سر کوی کسی افتادهست که در آن کوی، چو من کشته بسی افتادهست خبر ما برسانید به مرغان چمن که همآواز شما در قفسی افتادهست به دلارام بگو ای نفس باد سحر کار ما همچو سحر با نفسی افتادهست بند بر پایْ تحمل چه کند گر نکند؟ انگبین است که در وی مگسی افتادهست هیچکس عیب هوس باختن ما نکند مگر آنکس که به دام هوسی افتادهست سعدیا حال پراکندهٔ گوی آن داند که همه عمر به چوگان کسی افتادهست
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟ زخمی ام ؛زخمی، سراپا؛ میشناسیدم ؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته هستم خسته؛ آیا میشناسیدم؟ راه ششصد سالهای از دفتر حافظ تا غزلهای شماها ، میشناسیدم؟ این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است من همان خورشیدم اما، میشناسیدم؟ پای رهوارش شکسته ، سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا ، میشناسیدم؟ میشناسد چشمهایم چهرهتان را همچنانی که شماها میشناسیدم اینچنین بیگانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا؛ میشناسیدم! من همان دریایتان، ای رهروان عشق! رودهای رو به دریا! میشناسیدم اصل، من بودم؛ بهانه بود و فرعی بود عشق « قیس » و حُسن « لیلا » ؛میشناسیدم؟ در کف « فرهاد » تیشه، من نهادم؛ من! من بریدم ، بیستون را؛میشناسیدم؟ مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام با همین دیوار، حتی، میشناسیدم من همانم ، مهربان سالهای دوررفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
ناچار هر که صاحب روی نکو بود هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی بعد از هزار سال که خاکش سبو بود پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود مویی چنین دریغ نباشد گره زدن بگذار تا کنار و برت مشک بو بود پندارم آن که با تو ندارد تعلقی نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود بر مینیاید از دل تنگم نفس تمام چون ناله کسی که به چاهی فرو بود سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست خلق را بیدار باید بود از آب چشم من وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد قصّهٔ دل مینویسد حاجت گفتار نیست بیدلان را عیب کردم لاجرم بیدل شدم آن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدت آفرین گویی بر آن حضرت که ما را بار نیست بارها روی از پریشانی به دیوار آورم ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خلق و روی گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست قادری بر هر چه میخواهی مگر آزار من زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن بدر بینقصان و زر بیعیب و گل بیخار نیست لوحش الله از قد و بالای آن سرو سهی زان که همتایش به زیر گنبد دوار نیست دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست
از هر چه میرود، سخنِ دوست خوشتر است پیغام آشنا، نفَسِ روحپرور است هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است شاهد که در میان نبود، شمع گو بمیر چون هست، اگر چراغ نباشد منور است ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغِ زندهدلان، کوی دلبر است جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق درماندهام هنوز که نزلی محقر است کاش آن به خشمرفتهٔ ما آشتیکنان بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است جانا! دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که میزنم ز غمت، دود مجمر است شبهای بی توام، شبِ گور است در خیال ور بی تو بامداد کنم، روز محشر است گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود معشوق خوبروی، چه محتاجِ زیور است؟ سعدی! خیال بیهده بستی، امید وصل هجرت بکُشت و وصل هنوزت مصور است زنهار از این امید درازت که در دل است هیهات از این خیال محالت که در سر است
دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کرد شد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد آمد از پرده به مجلس عَرَقَش پاک کنید تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد مژدگانی بده ای دل که دگر مطربِ عشق راهِ مستانه زد و چارهٔ مخموری کرد نه به هفت آب، که رنگش به صد آتش نرود آن چه با خرقهٔ زاهد، مِی انگوری کرد غنچهٔ گُلبُنِ وصلم ز نسیمش بِشِکُفت مرغ خوشخوان طرب از برگِ گلِ سوری کرد حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود عِرض و مال و دل و دین در سرِ مغروری کرد
بی زبانی پرده داری می کند راز مرا می دهد خاموشی من سرمه غماز مرا گر برون آید، به خون خود گواهی می دهد ناله تا در دل نگردد خون، هم آواز مرا از نوازش منت روی زمین دارد به من چرخ سنگین دل زند گر بر زمین ساز مرا گوش گل بی پرده از گلبانگ من گشت و هنوز باغبان سنگدل نشنیده آواز مرا کی به ساحل می گذارد موجه خود را محیط؟ از شکستن نیست پروا بال پرواز مرا سیل از ویرانه من شرمساری می برد نیست جز افسوس در کف خانه پرداز مرا از شبیخون نسیم صبح ایمن می شود شمع اگر فانوس سازد پرده راز مرا از دو عالم دوخت چشمم دوربینی های عشق تا کجا خواهد گشودن چشم شهباز مرا عقل اگر صائب نسازد با دل من گو مساز عشق با آن بی نیازی می کشد ناز مرا میرزا محمد علی صائب تبریزی
صوفی ار باده به اندازه خورَد نوشش باد ور نه اندیشهٔ این کار فراموشش باد آن که یک جرعه مِی از دست توانَد دادن دست با شاهدِ مقصود در آغوشش باد پیرِ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشَش باد شاهِ تُرکان، سخنِ مدعیان میشِنَوَد شرمی از مَظلَمِهٔ خونِ سیاوشش باد گر چه از کِبر، سخن با منِ درویش نگفت جان فدایِ شِکَرینپستهٔ خاموشش باد چشمم از آینهدارانِ خط و خالش گشت لبم از بوسهرُبایانِ بَر و دوشش باد نرگسِ مستِ نوازشکُنِ مردمدارَش خونِ عاشق به قدح گر بِخورد نوشش باد به غلامیِ تو مشهورِ جهان شد حافظ حلقهٔ بندگیِ زلفِ تو در گوشش باد