ما بدان قامت و بالا نگرانیم هنوز در غمت خون دل از دیده روانیم هنوز جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت بر همان عهد که بودیم ، بر آنیم هنوز به امید تو شب خویش به پایان آریم آن جفادیده که بودیم ، همانیم هنوز ای دریغا که پس از آن همه جانبازی ها بر سر کوی تو بی نام و نشانیم هنوز دیگران وادی عشق تو به پایان بردند ما به یاد تو درین دشت ، روانیم هنوز آرمیدند همه در حرم حرمت و ما ساکن کوی خرابات و مغانیم هنوز نوبهار آمد و بگذشت ولیکن من و دل همچنان در تف آسیب خزانیم هنوز بس شگفت است که با اینهمه تابش چو نخست در پس پرده ی پندار ، نهانیم هنوز ما ازین چرخ کهن ، گرچه بسی پیرتریم همچنان از مدد عشق ، جوانیم هنوز اوستاد همه فن بوده و هستیم (ادیب) با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم نه از کف و نه از نای نه دفهاست خدایا یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست که اسباب شکرریز مهیاست خدایا به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد دم ناییست که بیننده و داناست خدایا که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک مگر هر در دریای تو گویاست خدایا خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده سراسیمه و آشفته سوداست خدایا
چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمیدانم ز پیروز به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز اگر زندهست آن مجنون بیا گو ز من مجنونی نادر بیاموز اگر خواهی که تو دیوانه گردی مثال نقش من بر جامه بردوز خلیل آن روز با آتش همیگفت اگر مویی ز من باقیست درسوز بدو میگفت آن آتش که ای شه به پیشت من بمیرم تو برافروز بهشت و دوزخ آمد دو غلامت تو از غیر خدا محفوظ و محروز پیاپی میستان از حق شرابی ندارد غیر عاشق اندر آن پوز بده صحت به بیماران عالم که در صحت نه معلومی نه مهموز چو ناگفته به پیش روح پیداست چو پوشیده شود بر روح مرموز خمش کن از خصال شمس تبریز همان بهتر که باشد گنج مکنوز مولانا
صدای سوز دل شهریار و ساز حبیب چه دولتی است به زندانیان خاک نصیب به هم رسیده در این خاکدان ترانه و شعر چو در ولایت غربت دو همزبان غریب روان دهد به سر انگشت دلنواز به ساز که نبض مرده جهد چون مسیح بود طبیب صفای باغچه قلهک است و از توچال نسیم همره بوی قرنفل آید و طیب به گرد آیه توحید گل صحیفه باغ ز سبزه چون خط زنگار شاهدان تذهیب دو شاهدند بهشتی بسوی ما نگران به لعل و گونه گلگون بهشت لاله و سیب به تُرک چشم و چلیپای زلف بخشیده گناه فتنهٔ چنگیز و جنگهای صلیب چو دو فرشته الهام شعر و موسیقی روان ما شود از هر نگاهشان تهذیب مگر فروشده از بارگاه یزدانند که بزم ما مرسادش ز اهرمن آسیب بریز باده که دستور منع می امشب حکومتیست که مجلس نمیکند تصویب صفای مجلس انس است شهریارا باش که تا حبیب به ما ننگرد به چشم رقیب
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست به بندگی و صغیری گرت قبول کند سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشت نه نعمتیست که بازآورد فقیر از دوست نه گر قبول کنندت سپاس داری و بس که گر هلاک شوی منتی پذیر از دوست مرا که دیده به دیدار دوست برکردم حلال نیست که بر هم نهم به تیر از دوست و گر چنان که مصور شود گزیر از عشق کجا روم که نمیباشدم گزیر از دوست به هر طریق که باشد اسیر دشمن را توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست که در ضمیر من آید ز هر که در عالم که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست تو خود نظیر نداری و گر بود به مثل من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدی که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست
دیدمش دیوانگی از چشم هایش پا گرفت پلک زد، جنگ میان عقل و دل بالا گرفت عشق را در چشم های او نفس می شد کشید آه اما زودتر در سینه من جا گرفت گفتم از پیکار ها گاهی غنیمت می برند قبل رفتن لحظه ای لبخند زد، دل را گرفت عشق و پایان و غمش را بهتر از من می شناخت انتقام دیگران را از من رسوا گرفت زندگی هر چیز که دلخوش به آن بودیم را یا به چشم ما نشان هرگز ندادش یا گرفت بعد از عمری یک نفر آمد که می فهمیدمش آن هم از دست خدا در رفته بود، اما گرفت قسمت درمانده ای از جان ما را عشق برد قسمت جا مانده اش را نیز صبر از ما گرفت
چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد همیشه محنت مخراق را زآنکه چون سلطان عشق اندر دل ماوا گرفت محو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را هر که بی اوصاف شد از عشق آن بت برخورد کان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را ذرهای از حسن او در مصر اگر پیدا شدی دل ربودی یوسف یعقوب بن اسحاق را گر سر مژگان زند بر هم به عمدا آن نگار پیکران بی جان کند مر دیلم و قفچاق را هر که روی او بدید از جان و دل درویش شد زر سگالی کس ندید آن شهرهٔ آفاق را سنائی
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسانست اشکی پاک کن گر نسیم فیض خواهی از گلستان وجود یک سحر چون گل به عشق او گریبان چاک کن هرکه بار او سبکتر راه او نزدیکتر بار تن بگذار و سیر انجم و افلاک کن تا ز باغ خاطرت گلهای شادی بشکفد هرچه در دل تخم کین داری به زیر خاک کن تا شوی فارغ بهار از بازپرس ابلهان صوم رحمن گیر و چندی در سخن امساک کن
شب فراق که داند که تا سحر چندست مگر کسی که به زندان عشق در بندست گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانندست؟ پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوندست قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومندست بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست به جای خاک که در زیر پایت افکندست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکندست اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گلآکندست ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دستها که ز دست تو بر خداوندست فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوندست ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
به کویِ میکده هر سالِکی که رَه دانست دری دگر زدن اندیشهٔ تَبَه دانست زمانه افسر رندی نداد جز به کسی که سرفرازیِ عالَم در این کُلَه دانست بر آستانهٔ میخانه هر که یافت رَهی ز فیضِ جامِ مِی اَسرار خانقَه دانست هر آن که رازِ دو عالم ز خطِ ساغَر خواند رُموزِ جامِ جم از نقشِ خاکِ ره دانست ورایِ طاعتِ دیوانگان ز ما مَطَلَب که شیخِ مذهبِ ما عاقلی گُنَه دانست دلم ز نرگسِ ساقی اَمان نخواست به جان چرا که شیوهٔ آن تُرکِ دل سیه دانست ز جورِ کوکبِ طالع ،سَحَرگَهان چشمم چنان گریست که ناهید دید و مَه دانست حدیثِ حافظ و ساغر که میزند پنهان چه جایِ محتسب و شِحنه، پادشَه دانست بلندمرتبه شاهی که نُه رِواقِ سِپِهر نمونهای ز خَمِ طاقِ بارگَه دانست