1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"
    تو معروفی به دل کندن... مونالیزا به لبخندش

    تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی-
    -درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش!

    به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد...
    بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!

    به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری
    نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش

    گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند
    همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

    به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست
    چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش

    چه حالی داشتم با رفتنت؟ "سربسته" می گویم
    شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش...
     
    Farzane، سایه و koohestane-sard از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    ----
     
    آخرین ویرایش: ‏29/8/15
    سایه و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  3. گاهی بپرس حال غریبانگیم را
    تَنگ غروب و قصه ی دیوانگیم را

    احساس بی تو پرسه زدن در پیاده رو
    در شهر ِ آشنای تو بیگانگیم را

    وقتی که دید دست تو در دست دیگری ست!
    معنای پوچ حرمت مردانگیم را..

    حس تَرَک تَرَک شدن سقف خانه ام
    احساس بی ستونی و ویرانگیم را..

    تصویر تلخ تخت و اتاقم بدون تو
    آغوش خالی و غم بی شانگیم را..

    احساس گیجی ِ چمدانی که می کشد
    بر دوش خسته، غربت و بی خانگیم را..

    حس سقوط جوجه ی احساسم از درخت!
    آوار برف و حسرت بی لانگیم را..

    ایوان خانه ای که در آن جا گذاشتم
    گلدان و شمعدانی و پروانگیم را..

    لی لِی کُنان و کودکی و کوچه های تنگ
    لیلای سال های دبستانگیم را..!

    حالا به ابر روی سرم فکر می کنم!
    شاید ببارد او غم دیوانگیم را..
     
    Farzane، koohestane-sard و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

    دیوانه ها از حال هم امّا خبر دارند

    آیینه بانو! تجربه این را نشان داده:
    وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

    تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
    اصلاً تمام قرص ها جز تو ضرر دارند

    آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
    امنیتی که بیمه های معتبر دارند

    «مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست
    مردان قدرتمند، تنها «یک نفر» دارند!

    ترجیح دادم لحن پُرسوزم بفهماند
    کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

    بهتر! فرشته نیستم، انسانِ بی بالم
    چون ساده ترک ات می کنند آنان که پَر دارند

    می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش
    نادوستانم از سرِ تو دست بردارند...
     
    Farzane، koohestane-sard و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود
    احساس در "الهه ی ناز بنان" نبود!

    بی شک اگر که خلق نمی شد"گناه عشق"
    دیگر خدا به فکر "شب امتحان" نبود!

    بنشین رفیق تا که کمی درددل کنیم
    اندازه ی تو هیچ کسی مهربان نبود

    اینجا تمام حنجره ها لاف می زنند!
    هرگز کسی هر آنچه که می گفت،آن نبود!

    لیلا فقط به خاطر مجنون ستاره شد
    زیرا شنیده ایم چنین و چنان نبود!

    حتی پرنده از بغل ما نمی گذشت
    اغراق شاعرانه اگر بارمان نبود!

    گشتم،نبود،نیست...تو هم بیشتر نگرد
    غیر از خودت که با غزلم همزبان نبود

    دیشب دوباره-از تو چه پنهان-دلم گرفت
    با این که پای هیچ زنی در میان نبود!
     
    Farzane و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  6. هر کاربر روزی یک پست/ همکاری کنید دوستان
     
    سایه و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  7. نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

    مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست



    تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

    خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،مدت هاست



    به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق

    اگر آه تو در آیینه پیدا نیست، عیب از ماست



    جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

    اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست



    من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

    تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست



    در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

    اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست
     
    Farzane، RezA و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. گاهی چه بی گناه ، دلت پیر میشود
    اینجا همان دمی است که زود دیر میشود

    گاهی به رغم تشنگی عشق ، عاقبت
    با حسرتی فقط ، عطشت سیر میشود

    گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود
    بی رحم چون کمان کمانگیر میشود

    گاهی همان گلی که به دل پروراندیش
    خارش به سینه ات چه نفس گیر میشود

    گاهی که آرزوست بغل سازیش به مهر
    تنها سراب اوست که تصویر میشود

    گاهی نیایشت که فقط بهر وصل بود
    چون نیست قسمتت ، به دلت تیر میشود

    گاهی صدای بارش باران که دلربا ست
    با چتر تک سواره چه دلگیر میشود

    گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد
    من کم شوم ز یار ، چه تفسیر میشود

    گاهی مسیر عشق ، ز پیکار عقل و دل
    از تیزی و خطر ، چو شمشیر میشود

    گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل
    باید نشست و دید ، چه تقدیر میشود . . .
     
    Farzane، RezA و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    چه خوش افسانه مي گويي به افسون هاي خاموشي
    مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي

    ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
    كه من خود غرقه خواهم شد درين درياي مدهوشي

    مي از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
    به مستي ، بي خمارست اين مي نوشين اگر نوشي

    سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
    چو زلفت گر مرا بودي مجال حرف در گوشي

    نمي سنجد و مي رنجند ازين زيبا سخن سايه
    بيا تا گم كنم خود را به خلوت هاي خاموشي
     
    AɱïŗRεẕą و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    مي روم وز سر حسرت به قفا مي نگرم
    خبر از پاي ندارم که زمين مي سپرم
    مي روم بي دل و بي يار و يقين مي دانم
    که من بي دل بي يار و نه مرد سفرم
    خاک من زنده به تأثير هواي لب توست
    سازگاري نکند آب و هواي دگرم
    وه که گر بر سر کوي تو شبي روز کنم
    غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
    پاي مي پيچم و چون پاي دلم مي پيچد
    بار مي بندم و از بار فروبسته ترم
    چه کنم دست ندارم به گريبان اجل
    تا به تن در ز غمت پيرهن جان بدرم
    آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
    بعد از اين باد به گوش تو رساند خبرم
    هر نوردي که ز طومار غمم باز کني
    حرف ها بيني آلوده به خون جگرم
    ني مپندار که حرفي به زبان آرم اگر
    تا به سينه چون قلم بازشکافند سرم
    به هواي سر زلف تو درآويخته بود
    از سر شاخ زبان برگ سخن هاي ترم
    گر سخن گويم من بعد شکايت باشد
    ور شکايت کنم از دست تو پيش که برم
    خار سوداي تو آويخته در دامن دل
    ننگم آيد که به اطراف گلستان گذرم
    بصر روشنم از سرمه خاک در توست
    قيمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
    گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور
    هم سفر به که نماندست مجال حضرم
    سرو بالاي تو در باغ تصور برپاي
    شرم دارم که به بالاي صنوبر نگرم
    گر به تن بازکنم جاي دگر باکي نيست
    که به دل غاشيه بر سر به رکاب تو درم
    گر به دوري سفر از تو جدا خواهم ماند
    شرم بادم که همان سعدي کوته نظرم
    به قدم رفتم و ناچار به سر بازآيم
    گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
    شوخ چشمي چو مگس کردم و برداشت عدو
    به مگسران ملامت ز کنار شکرم
    از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز
    مي روم وز سر حسرت به قفا مي نگرم
     
    m naizar، hileya، hoda. و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.