1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/5/15
    ارسال ها:
    802
    تشکر شده:
    5,147
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    مهندس برق
    ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

    ای آتشی افروخته، در بیشه اندیشه‌ها

    امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی

    بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا

    خورشید را حاجب تویی ، اومید را واجب تویی

    مطلب تویی طالب تویی ، هم منتها هم مبتدا

    در سینه‌ها برخاسته، اندیشه را آراسته

    هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا

    ای روح بخش بی‌بدل، وی لذّت علم و عمل

    باقی بهانه‌ست و دغل، کاین علّت آمد وان دوا

    ما زان دغل کژبین شده، با بی‌گنه در کین شده

    گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا

    این سُکر بین هِل عقل را، وین نُقل بین هِل نَقل را

    کز بهر نان و بقل را، چندین نشاید ماجرا

    تدبیر صدرنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی

    و اندر میان جنگ افکنی، «فی اِصطِناعٍ لا یُری»

    می‌مال پنهان گوش جان، می‌نه بهانه بر کسان

    جان «رَبِّ خَلِّصنی» زنان، والله که لاغ است ای کیا

    خامش که بس مُستَعجِلَم، رفتم سوی پای علم

    کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی درآمد الصلا

    مولانا
     
    SiavashBaran، Anoosh و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,100
    تشکر شده:
    84,761
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    بگذار سر به سینه ی من در سکوت، دوست
    گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

    بگذار دست های تو با گیسوان من
    سربسته باز شرح دهند آن چه مو به موست

    دلواپس قضاوت مردم نباش، عشق
    چیزی که دیر می برد از آدم آبروست

    از تو جفا و قهر اگر، از من وفا و مهر
    از دوستان هرآنچه به هم می رسد نکوست

    من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
    ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

    آغوش وا کن ابر مرا در بغل بگیر!
    بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست

    مژگان عباسلو
     
    SiavashBaran، Anoosh و !AghA! از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
    تا مدعی اندر پس دیوار نباشد
    آن بر سر گنج است که چون نقطه به کنجی
    بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
    ای دوست برآور دری از خلق به رویم
    تا هیچ کسم واقف اسرار نباشد
    می خواهم و معشوق و زمینی و زمانی
    کاو باشد و من باشم و اغیار نباشد
    پندم مده ای دوست که دیوانه سرمست
    هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد
    با صاحب شمشیر مبادت سر و کاری
    الا به سر خویشتنت کار نباشد
    سهل است به خون من اگر دست برآری
    جان دادن در پای تو دشوار نباشد
    ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار
    مه را لب و دندان شکربار نباشد
    وان سرو که گویند به بالای تو باشد
    هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد
    ما توبه شکستیم که در مذهب عشاق
    صوفی نپسندند که خمار نباشد
    هر پای که در خانه فرو رفت به گنجی
    دیگر همه عمرش سر بازار نباشد
    عطار که در عین گلاب است عجب نیست
    گر وقت بهارش سر گلزار نباشد
    مردم همه دانند که در نامه سعدی
    مشکیست که در کلبه عطار نباشد
    جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست
    کان یار نباشد که وفادار نباشد
     
    SiavashBaran، M @ H @ K و !AghA! از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,100
    تشکر شده:
    84,761
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    دل‌دل نکن، تو دل‌نگرانی برای من!
    قربان بودنت که تو جانی برای من!

    پیراهنی، تنی، وطنی، خاک و خانه‌ای
    تا زنده‌ام زمین و زمانی برای من!

    من مجلسم، نشاط و نشورم به دست توست
    من سفره‌ام، شرابی و نانی برای من!

    در کیسه‌ام به‌غیر هنر، سکه‌ای نماند!
    می‌خواهمت، اگرچه گرانی برای من!

    دل‌خوش به این مشو که مرا پیر می‌کنی
    من پیر‌ هم شوم، تو جوانی برای من!

    ما بی‌هم - ای عزیز - به مقصد نمی‌رسیم
    من نامه‌ام، تو نام و نشانی برای من!

    گفتی که آرزوی تو در روزگار چیست؟!
    گفتم فقط همین که بمانی برای من!

    #مرتضی_لطفی
     
    SiavashBaran، Anoosh و !AghA! از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/5/15
    ارسال ها:
    802
    تشکر شده:
    5,147
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    مهندس برق
    آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن

    یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن

    حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی است

    گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن

    آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام

    آفتابی به لب بام چه خواهد بودن

    مرغ اگر همت آن داشت که از دانه گذشت

    گو همه پیچ و خم دام چه خواهد بودن

    نابهنگام زند نوبت صبح شب وصل

    من گرفتم که بهنگام چه خواهد بودن

    صبح اگر طالع وقتی‌ست غنیمت بشمار

    کس نخوانده‌ست که تا شام چه خواهد بودن

    چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام

    نه تو باشی و نه ایام چه خواهد بودن

    گر دلی داری و پابند تعلق خواهی

    خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن

    شرط، موزونی اخلاق بُوَد شاهد را

    ورنه نه موزونی اندام چه خواهد بودن

    بوسه نستانم از آن لب که به دشنام آلود

    لبِ آلوده به دشنام چه خواهد بودن

    پیر ما گفت و چه خوش گفت که از خلق مدار

    چشمِ انعام که انعام چه خواهد بودن

    شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت

    خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
     
    SiavashBaran، M @ H @ K و Anoosh از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    کِلکِ مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
    بِبَرَد اجرِ دو صد بنده که آزاد کند
    قاصدِ منزلِ سِلمی که سلامت بادش
    چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟
    امتحان کن که بَسی گنجِ مرادت بدهند
    گر خرابی چو مرا، لطفِ تو آباد کند
    یا رب اندر دلِ آن خسرو شیرین انداز
    که به رحمت گذری بر سرِ فرهاد کند
    شاه را بِهْ بُوَد از طاعتِ صدساله و زهد
    قدرِ یک ساعته عمری که در او، داد کند
    حالیا عشوهٔ نازِ تو ز بنیادم بُرد
    تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند
    گوهرِ پاکِ تو از مِدْحَتِ ما مُستَغنیست
    فکرِ مَشّاطِه چه با حُسنِ خداداد کند؟
    ره نبردیم به مقصودِ خود اندر شیراز
    خُرَّم آن روز که حافظ رَهِ بغداد کند
     
    SiavashBaran، M @ H @ K و !AghA! از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/5/15
    ارسال ها:
    802
    تشکر شده:
    5,147
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    مهندس برق
    شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است

    روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است

    متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان

    حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است

    چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم

    این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است

    نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

    لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است

    لوح خدا نمایی و آیینهٔ تمام‌قد

    بهتر از این چه تکیه بر منصب و جاه کردن است

    ماه عبادت است و من با لب روزه‌دار از این

    قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است

    لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن

    چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

    من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی

    از دم مهد تا لحد در اشتباه کردن است

    غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه

    سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردن است

    از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند

    این هم اگرچه شکوه شحنه به شاه کردن است

    عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من

    رو به حریم کعبه لطف اله کردن است

    گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

    پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

    بوسهٔ تو به کام من کوهنورد تشنه را

    کوزهٔ آب زندگی توشهٔ راه کردن است

    خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

    بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است
     
    Anoosh، SiavashBaran و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    خوشا روزی که صحرای جدایی طی شود ما را
    غزال وحشی دل، خضر فرخ پی شود ما را

    دروغی بسته زاهد از زبان یار اوا می خواهد
    که تسکین دل پراضطراب از وی شود ما را

    شعار عشق اگر این است کز خون می دهد ساغر
    مکن باور که دیگر آرزوی می شود ما را

    لب جانبخش اوا گلزار جمالی در نظر دارم
    تمنای بهشت و آب کوثر کی شود ما را؟

    سر کافر شدن داریم، کو بتخانهٔ عشقی
    که ناقوسش به جای نغمهٔ یا حی شود ما را؟

    حزین از آه بی تأثیر دلتنگم، خوشا بزمی
    که ساز بی نواییها، سرود نی شود ما را

    محمدعلی حزین لاهیجی
     
    M @ H @ K، Anoosh و !AghA! از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/5/15
    ارسال ها:
    802
    تشکر شده:
    5,147
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    مهندس برق
    ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت

    وی جام بلورین که خورد باده نابت

    خواهم همه شب خلق به نالیدن شبگیر

    از خواب برآرم که نبینند به خوابت

    ای شمع که با شعله دل غرقه به اشکی

    یارب تو چه آتش که بشویند به آبت

    ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی

    یارب نفتد ولوله وای غرابت

    در پیچ و خم و تابم از آن زلف خدا را

    ای زلف که داد این همه پیچ و خم و تابت

    عکسی به خلایق فکن ای نقش حقایق

    تا چند بخوانیم به اوراق کتابت

    ای پیر خرابات چه افتاده که دیریست

    در کنج خرابات نبینند خرابت

    دیدی که چه غافل گذرد قافله عمر

    بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت

    آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم

    ای عمر که سیلت ببرد چیست شتابت

    ای مطرب عشاق که در کون و مکان نیست

    شوری به جز از غلغله چنگ و ربابت

    در دیر و حرم زخمه سنتور عبادت

    حاجی به حجازت زد و راهب به رهابت

    ای آه پر افشان به سوی عرش الهی

    خواهم که به گردی نرسد تیر شهابت

    شهریست بهم یار و من یک تنه تنها

    ای دل به تو باکی نه که پاکست حسابت


    شهریار
     
    M @ H @ K و Anoosh از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
    بر خوردن از درخت امید وصال دوست
    بختم نخفته بود که از خواب بامداد
    برخاستم به طالع فرخنده فال دوست
    از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
    یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست
    خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
    در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست
    تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی
    کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست
    هوشم نماند و عقل برفت و سخن نبست
    مقبل کسی که محو شود در کمال دوست
    سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار
    زنگارخورده چون بنماید جمال دوست
     
    M @ H @ K و !AghA! از این پست تشکر کرده اند.