اِی یوسفِ خوشنام ما، خوش میروی بر بامِ ما ای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما، ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ما، جوشی بِنِه در شورِ ما؛ تا مِی شَوَد انگورِ ما ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ما، آتش زدی در عودِ ما؛ نَظّاره کُن در دودِ ما ای یارِ ما، عیّارِ ما، دامِ دلِ خمّارِ ما، پا وامَکش از کارِ ما؛ بِستان گِرو دَستارِ ما در گِل بِمانده پایِ دل؛ جان میدهم چه جایِ دل؛ وَز آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما مولانا
من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم ده سال دور و تنها، تنها به جرم این که او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم ده سال می شد آری، در ذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد، وقتی غروب می شد کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم محمدعلی بهمنی
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست سروها دیدم در باغ و تأمل کردم قامتی نیست که چون تو به دلآرایی هست ای که مانند تو بلبل به سخندانی نیست نتوان گفت که طوطی به شکرخایی هست نه تو را از من مسکین نه گل خندان را خبر از مشغلهٔ بلبل سودایی هست راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی صبر نیکست کسی را که توانایی هست هرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد؟ دوستی نیست در آن دل که شکیبایی هست خبر از عشق نبودست و نباشد همه عمر هر که او را خبر از شنعت و رسوایی هست آن نه تنهاست که با یاد تو انسی دارد تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست همه را دیده به رویت نگرانست ولیک همه کس را نتوان گفت که بینایی هست گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوس سعدی آن نیست ولیکن چو تو فرمایی هست
صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست بر خودم گریه همیآید و بر خندهی تو تا تبسّم چه کنی بیخبر از مبسم دوست ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست گو کم یار برای دل اغیار مگیر دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی تا غباری ننشیند به دل خرم دوست هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست گر مدعیان نقش ببینند پری را دانند که دیوانه چرا جامه دریدهست آن کیست که پیرامن خورشید جمالش از مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدهست ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدهست رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیدهست از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهر دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدهست در وهم نیاید که چه مطبوع درختی پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدهست سر قلم قدرت بی چون الهی در روی تو چون روی در آیینه پدید است ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا حلوا به کسی ده که محبت نچشیدهست با این همه باران بلا بر سر سعدی نشگفت اگرش خانهٔ چشم آب چکیدهست
بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را زبان سوسن از ساقی کرامتهای مستان گفت شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را درون مجمر دلها سپند و عود میسوزد که سرمای فراق او زکام آورد مستان را درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را که جانها را بهار آورد و ما را روی یار آورد ببین کز جمله دولتها کدام آورد مستان را ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را مولانا جلالالدین محمد بلخی
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل، دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نه زان پیش که گویند که از دار فنا رفت خواجه شمسالدین محمد شیرازی
از دور بدیدم آن پری را آن رشک بتان آزری را در مغرب زلف عرض داده صد قافله ماه و مشتری را بر گوشهٔ عارض چو کافور برهم زده زلف عنبری را جزعش به کرشمه درنوشته صد تختهٔ تازه کافری را لعلش به ستیزه در نموده صد معجزهٔ پیمبری را تیر مژه بر کمان ابرو برکرده عتاب و داوری را بر دامن هجر و وصل بسته بدبختی و نیکاختری را ترسان ترسان به طنز گفتم آن مایهٔ حسن و دلبری را کز بهر خدای را کرایی؟ گفتا به خدا که انوری را
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیدهٔ روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی نمیبینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه، ساقی کجایی؟ ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکلگشایی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد میبرد شیوهٔ بیوفایی دل خستهٔ من گرش همتی هست نخواهد ز سنگیندلان مومیایی می صوفیافکن کجا میفروشند؟ که در تابم از دست زهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبودهست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی بیاموزمت کیمیای سعادت ز همصحبت بد جدایی جدایی مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده، کارِ خدایی؟
خوش تر از عشق پرستی به جهان کاری نیست جان ندارد که دلش از پی دل داری نیست هم دم دیو به از مونس خود ، خود بودن آدمی نیست حقیقت که پری داری نیست نشود عافیت و عشق مسلم کس را هر دو با هم مطلب، نیست به هم آری نیست هر کجا نی شکری زهر گیاهی با اوست هیچ گل نیست که بر دامن او خاری نیست مار اگر بر سر گنج است چه شاید کردن گنج بی مار بود نیک مرا باری نیست یار شایسته ندارد کس وگر دارد نیز اغلب آن است که بی صحبت اغیاری نیست من خودم آن روز نخواهم که شب آید بر من کان شب اندر نظرم تا به سحر یاری نیست خون بخورده ست نزاری و نخورده ست بری شاخ عشق است که از عیش بر او باری نیست عشق بگذار گر آسایش خود می طلبی زان که در عشق ز آسودگی آثاری نیست حکیم سعد الدین نزاری قهستانی