1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    تا شدم از گردش چشم تو مست
    پای زدم یکسره بر هر چه هست

    تا ابد اندر دل ساغر بود
    عکس تو ای ساقی بزم الست

    حسن تو تا شهرهٔ بازار شد
    رونق بازار نکویان شکست

    ما نکشیم از سر کوی تو پای
    تا به وصال تو بیابیم دست

    بر دل سنگین تو کاری نکرد
    ناوک آهم که به خارا نشست

    از چه همی سجده کند بر رخت
    گر نبود زلف تو آتش پرست

    زلف تو دام دل پیر و جوان
    چشم تو بر هم زن هشیار و مست

    صغیر اصفهانی
     
    SiavashBaran، M @ H @ K و Anoosh از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    دلم جز مِهرِ مَه‌رویان، طریقی بر نمی‌گیرد
    ز هر در می‌دهم پندش، ولیکن در نمی‌گیرد
    خدا را ای نصیحت‌گو، حدیثِ ساغر و مِی گو
    که نقشی در خیالِ ما، از این خوش‌تر نمی‌گیرد
    بیا ای ساقی گُل‌رُخ‌، بیاور بادهٔ رنگین
    که فکری در درونِ ما، از این بهتر نمی‌گیرد
    صُراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
    عجب‌! گر آتشِ این زَرْق در دفتر نمی‌گیرد
    من این دَلقِ مُرَقَّع را، بخواهم سوختن روزی
    که پیرِ مِی فروشانش‌، به جامی بر نمی‌گیرد
    از آن رو هست یاران را، صفا‌ها با مِی لَعلَش
    که غیر از راستی نقشی، در آن جوهر نمی‌گیرد
    سر و چَشمی چُنین دلکَش، تو گویی چشم از او بردوز؟
    برو کاین وعظ بی‌معنی‌، مرا در سر نمی‌گیرد
    نصیحتگو‌‌یِ رندان را، که با حکمِ قضا جنگ است
    دلش بس تنگ می‌بینم، مگر ساغر نمی‌گیرد
    میانِ گریه می‌خندم‌، که چون شمع اندر این مجلس
    زبانِ آتشینم هست، لیکن در نمی‌گیرد
    چه خوش صیدِ دلم کردی، بنازم چَشمِ مستت را
    که کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوش‌تر نمی‌گیرد
    سخن در احتیاجِ ما و اِسْتِغنا‌یِ معشوق است
    چه سود افسونگر‌ی ای دل؟ که در دلبر نمی‌گیرد
    من آن آیینه را روزی، به دست آرَم سِکَنْدَر‌وار
    اگر می‌گیرد این آتش زمانی‌، ور نمی‌گیرد
    خدا را رحمی ای مُنْعِم‌، که درویشِ سرِ کویت
    دری دیگر نمی‌داند، رهی دیگر نمی‌گیرد
    بدین شعرِ ترِ شیرین‌، ز شاهنشَه عجب دارم
    که سر تا پایِ حافظ را، چرا در زر نمی‌گیرد
     
    SiavashBaran و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  3. آدم دلداده می فهمد غم يعقوب را
    عشق از تو می ستاند روزگار خوب را

    پادشاهی ظالم است این عشق و ویران می کند
    با سپاهش خانمان عاشق مغلوب را

    میخراشد روحم امّا هیچکس آنرا ندید
    چون تبرهایی که نشنیدند حرف چوب را

    جرم چشمان مرا دل روی دوشش می کِشد
    خوب بنگر این مسیح در تَنم مصلوب را

    سالها زیر نقاب خنده پنهان کرده ام
    التهاب چشمهای تا سحر مرطوب را

    حرف هایم را غزل کردم پس از دل بردنت
    دل بده‌ گاهی‌ بخوان این حسرت مکتوب را
     
    SiavashBaran از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    کمان سختْ که داد آن لطیف بازو را؟
    که تیر غمزه تمامست صید آهو را
    هزار صید دلت پیش تیر باز آید
    بدین صفت که تو داری کمان ابرو را
    تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی
    که روز معرکه بر خود زره کنی مو را
    دیار هند و اقالیم ترک بسپارند
    چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را
    مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخار
    ندیده‌اند مگر دلبران بت‌رو را
    حصار قلعهٔ باغی به منجنیق مده
    به بام قصر برافکن کمند گیسو را
    مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر
    چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را
    لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم
    سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را
    بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست
    چنان که معجز موسی طلسم جادو را
    به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد
    که بخت راست فضیلت، نه زور بازو را
    به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی
    که احتمال کند خوی زشت نیکو را
     
    SiavashBaran و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا
    بی‌زبانم هم‌زبانی همچو من باید مرا

    تا شوم روشنگر دل‌ها به آه آتشین
    گرم‌خویی‌های شمع انجمن باید مرا

    رشک می‌آید مرا از جامه بر اندام تو
    با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا

    آشیان بی‌طایر دستانسرا ویرانه به
    چند با دل‌مردگی‌ها پاس تن باید مرا؟

    تا ز خاطر کوه محنت را براندازم رهی
    همت مردانه‌ای چون کوهکن باید مرا

    زنده یاد محمدحسن معیری
     
    Farzane و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری
    یا کبر منعت می‌کند کز دوستان یاد آوری
    هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن
    هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری
    صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین
    یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری
    ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان
    تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری
    بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان
    خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری
    تا نقش می‌بندد فلک کس را نبوده‌ست این نمک
    ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری
    تا دل به مهرت داده‌ام در بحر فکر افتاده‌ام
    چون در نماز استاده‌ام گویی به محرابم دری
    دیگر نمی‌دانم طریق از دست رفتم چون غریق
    آنک دهانت چون عقیق از بس که خونم می‌خوری
    گر رفته باشم زین جهان بازآیدم رفته روان
    گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری
    از نعلش آتش می‌جهد نعلم در آتش می‌نهد
    گر دیگری جان می‌دهد سعدی تو جان می‌پروری
    هر کس که دعوی می‌کند کاو با تو انسی می‌کند
    در عهد موسی می‌کند آواز گاو سامری​
     
    Farzane، M @ H @ K و SiavashBaran از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشق
    گرچه ما باری نه‌ایم از عشقبازی مرد عشق

    ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق از ما به رنج
    عاشق آن باید که از معنی بود در خورد عشق

    عشق مردی هست قائم گر بر و جانها برد
    پاکبازی کو که باشد عاشق و هم برد عشق

    گرد عشق آنگاه بینی کاب رخ را کم زنی
    آب رخ در باز تا روزی رسی در گرد عشق

    خیره سر تا کی زنی همچون زنان لاف دروغ
    ناچشیده شربت وصل و ندیده درد عشق

    ای سنایی توبه باید کردن از معنی ترا
    گر بر آید موکب رندان و بردا برد عشق

    ابوالمجد مجدود بن آدم
     
    Farzane، Anoosh و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    آيين عشق بازي دنيا عوض شده است

    يوسف عوض شده است ، زليخا عوض شده است

    سر همچنان به سجده فرو برده ام ولي

    در عشق سال هاست كه فتوي عوض شده است

    خو كن به قايقت كه به ساحل نمي رسيم

    خو كن كه جاي ساحل و دريا عوض شده است

    آن با وفا كبوتر جلدي كه پر كشيد

    اكنون به خانه آمده ، اما ، عوض شده است

    حق داشتي مرا نشناسي ، به هر طريق

    من همچنان همانم و دنيا عوض شده است

    فاضل نظری
     
    Farzane، M @ H @ K و SiavashBaran از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    عیسی‌لب است یار و دم از من دریغ داشت
    بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت

    آخر چه معنی آرم از آن آفتاب‌روی
    کو بوی خود به صبح‌دم از من دریغ داشت

    بوس وداعی از لب او چون طلب کنم
    کز دور یک سلام هم از من دریغ داشت

    من چون کبوتران به وفا طوق‌دار او
    او کعبهٔ من و حرم از من دریغ داشت

    از جور یار پیرهن کاغذین کنم
    کو کاغذ و سر قلم از من دریغ داشت

    من ز آب دیده نامه نوشتم هزار فصل
    او ز آب دوده یک رقم از من دریغ داشت

    خود یار نارد از دل خاقانی ای عجب
    گوئی چه بود کاین کرم از من دریغ داشت

    افضل‌الدّین خاقانی شروانی
     
    Farzane، M @ H @ K و Anoosh از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز را
    باز آبی بر زن آن روی جهان افروز را
    باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان گمار
    آن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را
    باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیت
    آن سیه پوشان کفر انگیز ایمان‌سوز را
    سر برآوردند مشتی گوشه گشته چون کمان
    باز در کار آر نوک ناوک کین توز را
    روزها چون عمر بد خواه تو کوتاهی گرفت
    پاره‌ای از زلف کم کن مایه‌ای ده روز را
    آینه بر گیر و بنگر گر تماشا بایدت
    در میان روی نرگس بوستان افروز را
    لب ز هم بردار یک دم تا هم اندر تیر ماه
    آسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را
    نوگرفتان را ببوسی بسته گردان بهر آنک
    دانه دادن شرط باشد مرغ نو آموز را
    بر شکن دام سنایی ز آن دو تا بادام از آنک
    دام را بادام تو چون سنگ باشد گوز را .(گوز=جوز=گردو)

    سنائی
     
    Farzane، SiavashBaran و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.