ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست کاش صد جان دگر داشتمی در خور دوست روزها میگذرد تا خبرش نشنیدم چون کنم، با که بگویم که فرستم برِ دوست دشمن اربا من ازین روی ترش خواهد داشت بس که من بوسه شیرین خورم از شکر دوست گر همه خلق جهان دشمنِ عاشق باشند هیچ غم نبود اگر دوست بود یاور دوست ساقیا باده به یاران دگر ده نه به من که مرا باده نباید مگر از ساغر دوست یاسمن مشکن و گل پیش میاور که مرا سرِ جان نیست درین باغ به جان و سر دوست مطربا چنگ مسازید و مگویید غزل که سر زهره ندارم به رخ ازهر دوست هرکه را حادثه ایی افتد اگر واقعهیی مرجعی دارد و بی چاره نزاری درِ دوست حکیم سعد الدین محمد نزاری
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند؟ سایهٔ سوختهدل! این طمع خام مبند دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند خوشتر از نقش تواَم نیست در آیینهٔ چشم چشم بد دور زهی نقش و زهی نقشپسند خلوت خاطر ما را به شکایت مشکـن که من از وی شدم ایدل به خیالی خرسند من دیوانه که صد سلسله بگسیختهام تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند قصّه ی عشق من آوازه به افلک رساند همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق افکند سایه از نازوطرب سر به فلک خواهم سود اگر افتد به سرم سایه ی آن سرو بلند #هوشنگ_ابتهاج
جهانی را به هم می ریزی از دلبر شدن هایت از این رعنا، از این غوغا، از این محشرشدن هایت انارِ حبه یاقوتی، شرابِ نابِ شاتوتی ترنجِ باغِ ماهوتی، تو با نوبر شدن هایت هزاران برگ را بر سنگفرشِ ناز گسترده هوایِ نم نم و پرسه به پرسه تر شدن هایت نسیم از چینِ دامن آمده تا راهِ ابریشم به شوقِ تاجرِ مُشکِ تر و عنبر شدن هایت شکوهِ مشرقِ دوری، پرستشگاهی از نوری چه باید کرد با قدیسه یِ مرمر شدن هایت خدایی ناخدایی را که یادت داده این گونه سکان در دست و ماهِ مست این بندر شدن هایت طلایِ کوهِ نور است و خلیجِ نقره یِ افسون پری رو و پری مو و پری پیکر شدن هایت خرام ابرویِ چشم آهویِ پر تیهویِ زیبا رو ! قلم می ماند از توصیفِ اِغواگر شدن هایت تنِ تو آخرِ گرمایِ تابستان، بغل وا کن مرا جا کن شبی در هُرمِ شهریور شدن هایت نه تنها تار، بلکه کار دستم داده ای ای عشق! خداخیرت دهد هر شب تو بااین شرشدن هایت شراب از شعر میریزد، چه شوری برمی انگیزد بخوان خاتون! بخوان از مستیِ دلبر شدن هایت غزل گفتم که باز عاشق شوی، چون که خبر دارم غزلهایِ مرا با شور و شوق از بر شدن هایت
ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویش راستی هم یادگیر از قامت دلجوی خویش کعبه ما کوی تست، از کوی خود ما را مران قبله ما روی تست، از ما مگردان روی خویش سر ببالین فراغت هر کسی شب تا بروز ما و غمهای تو و سر بر سر زانوی خویش شب چو بر خاک درت پهلو نهادم گفت دل: من ز پهلوی تو در عیشم، تو از پهلوی خویش چون هلالی را فلک سرگشته میدارد چنین بیجهت مینالد از ماه هلال ابروی خویش هلالی جغتایی
دل داده ام بر باد . بر هرچه بادا باد ! مجنون تر از ليلي ٬ شيرين تر از فرهاد اي عشق ! از آتش اصل و نصب داري از تيره ي دودي، از دودمان باد آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد ، کاهی بدست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را اندوه مادر زاد از خاک ما در باد بوی تو می آید تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بویِ نافهای کآخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش، چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها؟ همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها؟ حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ مَتٰی ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا و اَهْمِلْها خواجه شمسالدین محمد شیرازی
جانا به جز غم تو دلم را هوس مباد جز تو کسم ز جور تو فریادرس مباد هر جا که آیم و روم از ناز ساز وصل جز لشکر فراق توام پیش و پس مباد اکنون که نیست همدم دردم وصال تو جز محنت فراق توام همنفس مباد گفتی که تا ز نزد تو دورم چگونهای دور از تو آنچنان که منم هیچکس مباد باری چو نیست روزی من بنده وصل تو چونین که هست روزی هر خار و خس مباد در شیوه فراق جز اندیشه غمت از گردش فلک، فلکی را هوس مباد ابو النظام محمد فلکی شروانی (قرن ۶ هجری)
خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با او من باشم و او باشد، او باشد و من با او بر هم زدن چشمش جان می برد از مردم کی زنده توان بودن یک چشم زدن با او؟ با او چو پس از عمری خواهم سخنی گویم هرگز نشود پیدا تقریب سخن با او جانم بر جانانست، من خود تن بی جانم آری ز کجا باشد جان در تن و تن با او؟ تا عهد شکست آن مه بگداخت هلالی را دیدی که چه کرد آخر، آن عهدشکن با او؟ هلالی جغتایی
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند کوزه ی تنهایی روحم سفالی تر شده است آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است گفت تا کی صبر باید کرد گفتم چاره چیست دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است ماهی کم طاقتم یک روز دیگر صبر کن تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است فاضل نظری
درمان دل خسته ندانم ز که جویم یا حال پریشانی خاطر به که گویم خود با که توان گفت که در آتش هجران خوناب دل و دیده چه آورد به رویم تا سر بودم بر سر زانو نهم از غم تا جان بودم در طلب وصل بپویم ترک سر و زر گویم و روی از تو نتابم رخسار به خون شویم و دست از تو نشویم تا بر سر من بگذری از ناز و تکبر در پای تو افتاده چو خاک سر کویم ای دوست! چه گویم من بیچاره ی مسکین کز زلف چو چوگان تو سرگشته چو گویم گر زآنکه به تیغ تو شوم کشته چو حیدر من ترک تو ای ترک پریچهره نگویم حیدر بقال شیرازی (شاعر گمنام قرن ۸ هجری)