من که افسردهترم از نفس مرغ خموش کی رسد در چمن حسن توام لاف خروش جان گر از بهر نثارت نفرستم چه کنم گل مفلس چه کند گر نشود عطرفروش چه بهشتست محبت که درو میگردند گریه زخم من و خنده گل دوش به دوش شوق بنگر که چو نامش به زبانم آید نگه از دیده سراسیمه دود تا در گوش تیغ نازی مگر احرام دلم بسته که باز زخمها هر نفس از شوق گشایند آغوش نیش مژگان تو چون چشم تو شوخست مباد چشم زخمی رسد و بشکند اندر رگ هوش همت دیده بلندست فصیحی تن زن نظری را به تماشای دو عالم مفروش فصیحی هروی
راهی است راهِ عشق که هیچش کناره نیست آن جا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست هر گَه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود در کارِ خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست ما را ز منعِ عقل مترسان و می بیار کآن شِحنه در ولایتِ ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که میکُشد؟ جانا گناهِ طالع و جرمِ ستاره نیست او را به چشمِ پاک توان دید چون هلال هر دیده جایِ جلوهٔ آن ماهپاره نیست فرصت شمر طریقهٔ رندی که این نشان چون راهِ گنج بر همه کس آشکاره نیست نگرفت در تو گریهٔ حافظ به هیچ رو حیرانِ آن دلم که کم از سنگِ خاره نیست
خواجوی کرمانی ای که هردم عنبرت بر نسترن چنبر شود سنبل از گل برفکن تا خانه پُرعنبر شود از هزاران دل یکی را باشد استعداد عشق تا نگویی در صدف هر قطرهای گوهر شود هرکه را وجدی نباشد کی بغلتاند سماع آتشی باید که تا دودی به روزن بر شود چشم را دربند تا در دل نیاید غیر دوست گر دَرِ مسجد نبندی سگ به مسجد در شود از دو عالم دست کوته کن چو سرو آزادهوار کآنک کوتهدست باشد در جهان سرور شود نور نَبْوَد هر درونی را که در وی مهر نیست آتشی چون برفروزی خانه روشنتر شود مؤمنی کو دل به دست عشق بترویی سپرد گر به کفر زلفش ایمان آوَرَد کافر شود مینویسم شعر بر طومار و میشویم به اشک بر امید آنک شعر سوزناکم تر شود همچو صبح ار صادقی خواجو مشو خالی ز مهر کآنک روزی مهر ورزیدست، نیک اختر شود
ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب وز شب تپانچهها زده بر روی آفتاب ( تپانچه = سیلی ) بر سیم ساده بیخته از مشک سودهگرد بر برگ لاله ریخته از قیر ناب آب خط تو بر خد تو چو بر سیم پای مور زلف تو بر رخ تو چو بَر مِی پَرِ غُراب دارم ز آب و آتش یاقوت و جزع تو در آب دیده غرق و بر آتش جگر کباب در تاب و بند زلف دلاویز جان کشت جان در هزار بند و دل اندر هزار تاب گه دست عشق جامهٔ صبرم کند قبا گه آب چشم خانهٔ رازم کند خراب چون چشمت از جفا مژه بر هم نمیزند چشمم به خون دل مژه تا کی کند خضاب هم با خیال تو گلهای کردمی ز تو بر چشم من اگر نشدی بسته راه خواب ای روز و شب چو دهر در آزار انوری ترسم که دهر باز دهد زودت این جواب انوری
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْفزا ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا این باد اندر هر سری سودایِ دیگر میپزد سودایِ آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما دیروز مستان را به ره، بِرْبود آن ساقی کُله امروز مِی در میدهد تا برکَنَد از ما قبا ای رشکِ ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم میبری، آخر نگویی تا کجا هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنی خواهی سویِ مستیم کش، خواهی ببر سویِ فنا عالم چو کوهِ طور دان، ما همچو موسی طالبان هر دم تجلّی میرسد، برمیشکافد کوه را یک پاره اخضر میشود، یک پاره عبهر میشود یک پاره گوهر میشود، یک پاره لعل و کهربا ای طالبِ دیدارِ او بنگر در این کهسارِ او ای کُه، چه باد خوردهای؟ ما مست گشتیم از صدا ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیدهای گر بردهایم انگور تو تو بردهای انبان ما مولانا
گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست بحری ست لطف دوست که گردون حباب اوست گر صادقی چو صبح مزن جز به مهر دم چون صدق عالمی ست که مهر آفتاب اوست راه ادب گزین که سزاوار افسر است هرسر که از طریق ادب بر جناب اوست اندیشه از کشاکش روز حساب نیست آن را که چشم بر کرم بی حساب اوست دربند زلف یار نه تنها دل من است هرجا دلی ست شیفتهٔ پیچ و تاب اوست آهسته رو خیالی و دست از هوس بدار زین خنگ تیز رو که مه نو رکاب اوست احمد بن موسی خیالی(قرن۹)
جانم خیال شد به خیال خیال دوست دل بیقرار گشت به عشق وصال دوست هر کس به آرزوی جمالست در جهان مائیم و آرزوی خیال جمال دوست مهر منیر چیست شعاعی ز روی یار یا کیست ماه نو چو غلامی هلال دوست تا زنگ غیر ز آئینهٔ دل زدوده ام در آینه ندیده ام الوصال دوست مردم ندیده اند و گر سرو راستین بر جویبار دیدهٔ ما چون هلال دوست ما را کمال نیست به خود ای عزیز ما داریم ما کمال ولی از کمال دوست سید تو بار جان منه اندر وثاق دل کاین خانه جای رخت بود یا محال دوست شاه نعمت الله ولی
ای پیکِ پیخجسته که داری نشانِ دوست با ما مگو بهجز سخنِ دلنشانِ دوست حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد یا از دهانِ آن که شنید از دهانِ دوست ای یارِ آشنا عَلَمِ کاروان کجاست؟ تا سر نهیم بر قدمِ ساربانِ دوست گر زر فدای دوست کنند اهلِ روزگار ما سر فدای پای رسالترسانِ دوست دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت دستم نمیرسد که بگیرم عنانِ دوست رنجورِ عشقِ دوست چنانم که هرکه دید رحمت کند مگر دلِ نامهربانِ دوست گر دوست بنده را بِکُشَد یا بپرورد تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست گر آستینِ دوست بیفتد به دستِ من چندان که زندهام سرِ من و آستانِ دوست بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در إِلّا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست بعد از تو هیچ در دلِ سعدی گذر نکرد وان کیست در جهان که بگیرد مکانِ دوست؟
نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپرده گل نعرهزنان خواهد شد گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟ ماه شعبان منه از دست قدح، کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟ حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد خواجه شمسالدین محمد شیرازی
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی ز تو دارم این غمِ خوش، به جهان از این چه خوشتر تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی؟ چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین به از این در تماشا که به روی من گشادی تویی آنکه خیزد از وی همه خرمی و سبزی نظر کدام سروی ؟ نفس کدام بادی؟ همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی همه رنگی و نگاری ، مگر از بهار زادی؟ ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی که ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی؟ به سر بلندت ای سرو که در شب ِ زمین کَن نفس ِ سپیده داند که چه راست ایستادی به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم که نهفته با دلِ سایه چه در میان نهادی؟ "هوشنگ ابتهاج"