بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی شدهام خراب لیکن قدری وقوف دارم که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی کرم تو است این هم که شراب برد عقلم که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی قدحی به من بدادی که همیزنم دو دستک که به یک قدح برستم ز هزار بیمرادی به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی مولانا
بشکفت گلها در چمن، ای گلسِتان من بیا سرو ایستاده منتظر، سرو روان من بیا از گریه من هر طرف، پر لاله و گل شد زمین وقتی به گلگشت، ای صنم، در گلسِتان من بیا حیف است دیدن بیرُخَت، در بوستان آخر گهی ای گل، نهان از باغبان در بوستان من بیا هر طره تو آفتی، هر نرگس تو فتنهای گرچه بلای عالمی، از بهر جان من بیا تلخی که گویی نیست آن از تلخی هجرت فزون با این همه تلخی خود، شکّرفِشان من بیا دانی که هستم در جهان من خسرو شیرینزبان گر نایی از بهر دلم، بهر زبان من بیا امیر خسرو دهلوی
میرسد یوسف مصری همه اقرار دهید میخرامد چو دو صد تنگ شکر بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید وز پی صدقه از آن رنگ به گلزار دهید جمع رندان و حریفان همه یک رنگ شدیم گرویها بستانید و به بازار دهید تا که از کفر و ز ایمان بنماند اثری این قدح را ز میشرع به کفار دهید اول این سوختگان را به قدح دریابید و آخرالامر بدان خواجه هشیار دهید در کمینست خرد مینگرد از چپ و راست قدح زفت بدان پیرک طرار دهید هر کی جنس است بر این آتش عشاق نهید هر چه نقدست به سرفتنه اسرار دهید کار و بار از سر مستی و خرابی ببرید خویش را زود به یک بار بدین کار دهید آتش عشق و جنون چون بزند بر ناموس سر و دستار به یک ریشه دستار دهید جانها را بگذارید و در آن حلقه روید جامهها را بفروشید و به خمار دهید می فروشیست سیه کار و همه عور شدیم پیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید حاش لله که به تن جامه طمع کرده بود آن بهانهست دل پاک به دلدار دهید طالب جان صفا جامه چرا میخواهد و آنک بردهست تن و جامه به ایثار دهید عنکبوتیست ز شهوت که تو را پرده کشد جامه و تن زر و سر جمله به یک بار دهید تا ببینید پس پرده یکی خورشیدی شمس تبریز کز او دیده به دیدار دهید مولانا جلالالدین محمد بلخی
ز من مپرس که در دست او دلت چونست ازو بپرس که انگشتهاش در خونست وگر حدیث کنم تندرست را چه خبر که اندرون جراحت رسیدگان چونست به حسن طلعت لیلی نگاه مینکند فتاده در پی بیچارهای که مجنونست خیال روی کسی در سرست هر کس را مرا خیال کسی کز خیال بیرونست خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی که بامداد به روی تو فال میمونست چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزونست اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد مرا به هر چه تو گویی ارادت افزونست نه پادشاه منادی زدهست می مخورید بیا که چشم و دهان تو مست و میگونست کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد از آب دیده تو گویی کنار جیحونست
قدیمیها به عاشقپیشه، خاطرخواه میگویند به سیمینساقِ مشکیچشمِ دلبر، ماه میگویند چه فرقی میکند کشورگشایی یا که فتحِ دل؟ به امثال تو در تاریخ، نادرشاه میگویند به سختی میکِشم، باری؟نه سیگاری؟نه دردی؟نه گمانم آنچه یک زن میکِشد را آه میگویند نگاهم کن بفهمم دوستم داری، همین کافیست به زن، تنها فقط یک جملهی کوتاه میگویند بیا چاقوت را بر گردنم بگذار ابراهیم! به از گردن به پایین، گاه قربانگاه میگویند زدی تیری به قلبم، انقلابی سرخ رو کردی پس از آن، قلب من را کوی دانشگاه میگویند فقط من با کمال میل گفتم دوستت دارم تمام دوست داران تو با اکراه میگویند به نام توست حُسن مطلعِ هر شعر من، ای عشق! همیشه اول هر کار، بسمالله میگویند...
عاری از صبرم و طاقت نفسم بند آمد زیر اندوه فراقت نفسم بند آمد ایستادی لبه ی زندگیم، از این روست هر کسی رفت سراغت نفسم بند آمد مو زدی شانه و ناخواسته عطری برخاست مثل گل های اتاقت نفسم بند آمد ساعت تازه ی خود را که نشان می دادی چشم افتاد به ساقت نفسم بند آمد موقع گفتن ِ این شعر کمی ترسیدم خوش نیاید به مذاقت ؛ نفسم بند آمد کاظم_بهمنی
حسین منزوی آسمان ابری است! از آفاق چشمانم بپرس ابر بارانی است از اشک چو بارانم بپرس کشتی دل در کف ِ امواج غم خواهد شکست نکتـه را از سینه ی سرشار طوفانم بپـرس در همـه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست آنچـه را می گویم از آیینه ی جانم بپـرس آتـش عشقت به خاکستر بدل کـرد آخرم گـر نداری باور از دنیای ویـرانم بپرس پـرده در پرده همه خنیانگـر عشق توام شور و شوقم را از آوازی که می خوانم بپرس در شب هجـر تو می سوزد چراغ هستی ام آتش جان مــرا از شعـر سوزانم بپرس جــز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت باری از او گــر نپرسی از شبستانم بپرس چون شفق از گریه چشمانم به مـوج خون نشست چند و چـون را اینک از آفاق چشـمانم
ای که از سرو روان قد تو چالاکترست دل به روی تو ز روی تو طربناکترست دگر از حربهی خونخوار اجل نندیشم که نه از غمزهی خونریز تو ناباکترست چست بودست مرا کسوت معنی همه وقت باز بر قامت زیبای تو چالاکترست نظر پاک مرا دشمن اگر طعنه زند دامن دوست بحمدالله از آن پاکترست تا گل روی تو در باغ لطافت بشکفت پردهٔ صبر من از دامن گل چاکترست پای بر دیدهی سعدی نه اگر بخرامی که به صد منزلت از خاک درت خاکترست
دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستم که فراوان طلبت کردم و نتوانستم خلق گویند: سخنهای پریشان بگذار چه کنم؟ چون دل شوریده پریشانستم گر چه از خاک سر کوی تو دورم کردند همچنان آتش سودای تو در جانستم گفته بودم که: بترک تو بگویم پس ازین باز میگویم و از گفته پشیمانستم گر به درد من سرگشته ترا خرسندیست بکشم درد تو ناچار، چو درمانستم آنچه از هجر تو بر خاطر من میگذرد گر به کفار پسندم نه مسلمانستم اوحدی،عیب من خسته مکن در غم او چون کنم؟ کین دل مسکین نه به فرمانستم اوحدی
اخترانی که به شب در نظر ما آیند پیش خورشید محال است که پیدا آیند همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند مردم از قاتل عمدا بگریزند به جان پاکبازان بر شمشیر تو عمدا آیند تا ملامت نکنی طایفه رندان را که جمال تو ببینند و به غوغا آیند یعلم الله که گر آیی به تماشا روزی مردمان از در و بامت به تماشا آیند دلق و سجاده ناموس به میخانه فرست تا مریدان تو در رقص و تمنا آیند از سر صوفی سالوس دوتایی برکش کاندر این ره ادب آن است که یکتا آیند میندانم خطر دوزخ و سودای بهشت هر کجا خیمه زنی اهل دل آنجا آیند آه سعدی جگر گوشه نشینان خون کرد خرم آن روز که از خانه به صحرا آیند