ما را دو روزه دوری دیدار میکشد زهریست این که اندک و بسیار میکشد عمرت دراز باد که ما را فراق تو خوش میبرد به زاری و خوش زار میکشد مجروح را جراحت و بیمار را مرض عشاق را مفارقت یار میکشد آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد اول جفا کشان وفادار میکشد وحشی چنین کشنده بلایی که هجر اوست ما را هزار بار نه یک بار میکشد وحشی بافقی
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد که تاب من به جهان طره فلانی داد دلم خزانه اسرار بود و دست قضا درش ببست و کلیدش به دلستانی داد شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب به مومیایی لطف توام نشانی داد تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش که دست دادش و یاری ناتوانی داد برو معالجه خود کن ای نصیحتگو شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد
این چنین بیرحم و سنگین دل، که جانان منست کی دل او سوزد از داغی، که بر جان منست؟ ناصحا، بیهوده میگویی که: دل بردار ازو من بفرمان دلم، کی دل بفرمان منست؟ در علاج درد من کوشش مفرما، ای طبیب زانکه هر دردی که از عشقست درمان منست بیدلان را نیست غیر از جان سپردن مشکلی آنچه ایشان راست مشکل، کار آسان منست من که باشم، تا زنم لاف غلامی بر درش؟ بنده آنم که دولت خواه سلطان منست آن که بر دامان چاکم طعنه میزد، گو: بزن کین چنین صد چاک دیگر در گریبان منست هر چه می گوید هلالی در بیان زلف او حسب حال تیره بخت پریشان منست
از تو جز درد دل و خون جگر حاصل نیست چه کنم جان؟ چو جزین هیچ دگر حاصل نیست بر نبندد ز میان تو کمر طرفی، از آنک در میان خود بجز از طرف کمر حاصل نیست ذوق باشد دهنم را که کد یاد لبت ورچه ذوق شکر از نام شکر حاصل نیست گفتی اندر مه و خورشید نگاهی می کن گر ز رخسار منت حظّ نظر حاصل نیست گرچه این هر دو دوجسمیست بغایت روشن آن غرض کز تو بود از مه و خور حاصل نیست دل ز زلف تو طلب کردم و بر خود پیچید گو: مکن شرم، بگو نیست اگر حاصل نیست بجز از درد سر ار با تو بسی خواهم گفت هیچ مقصود من ای جان پدر حاصل نیست گفتمت بوسی از آن لعل وز من جانی نقد این توقف ز چه رویست؟ مگر حاصل نیست؟ بر گرفتم طمع از تو که مرا هیچ طمع بی زر از تو نشود حاصل وزر حاصل نیست کمالالدین اسماعیل (خلاق المعانی)
آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی ای عجب از این طرف ها هم گذاری داشتی . راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی . مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی . سر به زیرانداختی و گفتی آهسته سلام لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی . خواستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست نه نگفتم سالها چشم انتظاری داشتی . با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش سربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتی . وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی . صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود کاش می شد باز در خوابم گذاری داشتی شهراد میدری .
برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست مرا فِتاد دل از ره، تو را چه اُفتادست؟ میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقهایست که هیچ آفریده نَگشادست به کام تا نرساند مرا لبش، چون نای نصیحتِ همه عالم به گوشِ من بادست گدایِ کویِ تو از هشت خُلد، مستغنیست اسیرِ عشقِ تو از هر دو عالم آزادست اگر چه مستیِ عشقم خراب کرد ولی اساسِ هستیِ من زان خراب، آبادست دلا مَنال ز بیداد و جورِ یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فِسانه مخوان و فُسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
بی رخِ جانپرورِ جانان مرا از جان چه حظ از چنان جانی که باشد بی رخِ جانان چه حظ دیگر از شهرم چه خوشحالی چو آن مهپاره رفت چون ز کنعان رفت یوسف دیگر از کنعان چه حظ ناامید از خدمتِ او جان چه کار آید مرا جان که صرفِ خدمتِ جانان نگردد زان چه حظ جانبِ بستان چه میخوانی مرا ای باغبان با من آن گلپیرهن چون نیست در بستان چه حظ دل به تنگ آمد مرا وحشی نمیخواهم جهان از جهان بی او مرا در گوشهٔ حرمان چه حظ
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت
گفتی: بگو که: در چه خیالی و حال چیست؟ ما را خیال تست، ترا در خیال چیست؟ جانم بلب رسید، چه پرسی ز حال من؟ چون قوت جواب ندارم، سؤال چیست؟ بی ذوق را ز لذت تیغت چه آگهی؟ از حلق تشنه پرس که: آب زلال چیست؟ گفتم: همیشه فکر وصال تو می کنم در خنده شد که: این همه فکر محال چیست؟ دردا! که عمر در شب هجران گذشت و من آگه نیم هنوز که: روز وصال چیست؟ چون حل نمی شود بسخن مشکلات عشق در حیرتم که: فایده قیل و قال چیست؟ ای دم بدم بخون هلالی کشیده تیغ مسکین چه کرد؟ موجب چندین ملال چیست؟
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی مگر از هیئت شیرین تو میرفت حدیثی نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک تو چنین سرکش و بیچاره کش از خیل کدامی آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی