چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت نه من انگشت نمایم به هواداری رویت که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت ای رقیب ار نگشایی در دلبند به رویم این قدر بازنمایی که دعا گفت فلانت من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم گر تو باشی که نباشم تن من برخی جانت سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحمل من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت
چه مستی است؟ ندانم که رو به ما آورد که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟ تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر که مرغ نغمهسرا ساز خوشنوا آورد دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که بادِ صبح نسیمِ گرهگشا آورد رسیدنِ گل و نسرین به خیر و خوبی باد بنفشه شاد و کش آمد، سمن صفا آورد صبا به خوشخبریِ هدهد سلیمان است که مژده طرب از گلشن سبا آورد علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد به تنگچشمیِ آن ترک لشکری نازم که حمله بر من درویش یک قبا آورد فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند که التجا به در دولت شما آورد خواجه شمسالدین محمد شیرازی
دلا در عشق تو صد دفترستُم که صد دفتر ز کَونین از برستُم منم آن بلبل گل ناشکفته که آذر در ته خاکسترستُم دلم سوجه ز غصّه ور بریجه جفای دوست را خواهانترستُم مو آن عودم میان آتشستان که این نُه آسمان را مجمرستُم شد از نیل غم و ماتم دلُم خون به چهره خوشتر از نیلوفرستُم در این آلاله در کویش چو گلخن به داغ دل چو سوزان اخگرستُم نه زورستُم که با دشمن ستیزُم نه بهر دوستان سیم و زرستُم ز دوران گرچه پر بی جام عیشم ولی بیدوست خونین ساغرستُم چَرَم دایم در این مرز و در این کشت که مرغ خوگر باغ و برستُم منم طاهر که از عشق نکویان دلی لبریز خون اندر برستُم
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست کس ندیدست تو را یک نظر اندر همه عمر که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست آدمی نیست مگر کالبدی بیجانست آن که گوید که مرا میل به دیدار تو نیست ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست جور تلخست ولیکن چه کنم گر نبرم چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست من سری دارم و در پای تو خواهم بازید خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست به جمال تو که دیدار ز من بازمگیر که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست سعدیا گر نتوانی که کم خود گیریسر خود گیر که صاحب نظری کار تو نیست
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود هم عفاالله صبا کز تو پیامی میداد ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره هندوی تو بود بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟ مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش که ساز شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد مجال من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینه حافظ که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد خواجه شمسالدین محمد شیرازی
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بیکار گرفتار هوای دل خویش هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش این تویی با من و غوغای رقیبان از پس وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش همچنان داغ جدایی جگرم میسوزد مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش باور از بخت ندارم که تو مهمان منی خیمه پادشه آن گاه فضای درویش زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس طشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش عاشقان را نتوان گفت که بازآی از مهر کافران را نتوان گفت که برگرد از کیش منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش من خود از کید عدو باک ندارم لیکن کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش تو به آرام دل خویش رسیدی سعدی می خور و غم مخور از شنعت بیگانه و خویش ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش سعدی
هوای روی تو دارم،نمی گذارندم مگر به کوی تو این ابرها ببارندم مرا که مست توام این خمار خواهد کشت نگاه کن که به دست که می سپارندم مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش به وعده های وصال تو زنده دارندم غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست هزار شکر که بی غم نمی گذارندم سری به سینه فرو برده ام مگر روزی چو گنج گم شده زین کُنج غم برآرندم چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه غم شکسته دلانم که مِی گسارندم من آن ستاره ی شب زنده دار امّیدم که عاشقان تو تا روز می شمارندم چه جای خواب،که هر شب محصّلان فراق خیال روی تو بر دیده می گمارندم هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم چه نقش ها که از این دست می نگارندم کدام مست،می از خون سایه خواهد کرد؟ که همچو خوشه ی انگور می فشارندم هوشنگ ابتهاج
گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی چنان که در دلت آید به رای انور خویش نظر به جانب ما گرچه منت است و ثواب غلام خویش همیپروری و چاکر خویش اگر برابر خویشم به حکم نگذاری خیال روی تو نگذارم از برابر خویش مرا نصیحت بیگانه منفعت نکند که راضیم که قفا بینم از ستمگر خویش حدیث صبر من از روی تو همان مثل است که صبر طفل به شیر از کنار مادر خویش رواست گر همه خلق از نظر بیندازی که هیچ خلق نبینی به حسن و منظر خویش به عشق روی تو گفتم که جان برافشانم دگر به شرم درافتادم از محقر خویش تو سر به صحبت سعدی درآوری هیهات زهی خیال که من کردهام مصور خویش چه بر سر آید از این شوق غالبم دانی همانچه مورچه را بر سر آمد از پر خویش
شمع دیدار نمایان شد و پروانه نیافت باده وصل به بزم آمد و پیمانه نیافت مرغ دل چون نکند شکوه درین سبزقفس؟ آب اگر یافت به صد خون جگر، دانه نیافت بس که افتاده خرابی ز غمت بر سر هم دل دیوانه ما راه به ویرانه نیافت طغرای مشهدی