کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست در عشق تو بر امید سودی صد بار مرا زیان رسیدست هرجا که رسم برابر من اندوه تو در میان رسیدست این آب ز فرق برگذشته است وین کارد بر استخوان رسیدست انوری
کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت باد بوی گل رویش به گلستان آورد آب گلزار بشد رونق عطار برفت صورت یوسف نادیده صفت میکردیم چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را که مرا در حق این طایفه انکار برفت در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال به سرت کز سر من آن همه پندار برفت آخر این مور میان بسته افتان خیزان چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت به خرابات چه حاجت که یکی مست شود که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید دلش از دست ببردند و به زنار برفت پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی که به پهلو نتوانی به سر خار برفت مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
شبـی در مـــوج زلفــانت مـــرا هـم رنـگ دریا کن گــل پـژمـــرده ی دل را بــه لبخندی تـو شیدا کن چـو میـدانی بـه ســر افتــاده ام در دام چشمانت دمـی بـا گوشه ی چشمی مـرا با غم تماشا کن ببیـن مست و خــراب افتــاده ام در کنـــج میخانه بیــا در عــــالم مستـــی مـــرا رنـــدانه پیــدا کن منــم زنــــدانی امـــــواج گیســــوی پـریشـــانت بیــا در محفـــل رنــــدان دمــی با مـن مــدارا کن بتــا می جــویم و می بـویمت با دل در ایـــن دنیا تـو هـم بـر دل نـگــر یکـدم مـرا در خانه ات جا کن بیـا ای دلبـــر سیمین بــه قـــاب چهــره ای زرین شــراب قصه را امـشب تــو شیـــرین و گــوارا کن اسیـــر درد هجـــرانم چـــو مــــرغ شب پریشانم مــرا هم بستــر مـــویت بـه یـک بـوسه مـداوا کن
هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد روزی اندر خاکت افتم ور به بادم میرود سر کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد من نه آن صورتپرستم کز تمنای تو مستم هوش من دانی که بردهست؟ آن که صورت مینگارد عمر گویندم که ضایع میکنی با خوبرویان وان که منظوری ندارد عمر ضایع میگذارد هر که میورزد درختی در سرابستان معنی بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد باغ میخواهم که روزی سرو بالایت ببیند تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من میدانم که تو از دوری خورشید چهها میبینی تو هم ای بادیهپیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی من مگر طالع خود در تو توانم دیدن که توام آینه بخت غبارآگینی باغبان خار ندامت به جگر میشکند برو ای گل که سزاوار همان گلچینی شهریار
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت
آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود بودند بسی سوختگان گرد در او لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان بر صورت من راست چو خورشید سما بود بر چشم من آن ماه جهانسوز رقم بود بر عشق وی این آه جهانسوز گوا بود از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از من سخن عذر و ازو عین رضا بود بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود هر نعت که در وصف مثالش بشنودم با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود من بودم و او و صفت حال من و او صاحب خبران صبحدم و باد صبا بود تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش پروانهای اندر حرم شمع صفا بود آواز ز عشاق برآمد که فلان شب معراج دگر نوبت خاقانی ما بود افضلالدّین خاقانی شروانی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سر مویی به غلط در همه اندامم نیست میل آن دانه خالم نظری بیش نبود چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن بامدادت که نبینم طمع شامم نیست چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست نازنینا مکن آن جور که کافر نکند ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست نه به زرق آمدهام تا به ملامت بروم بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست به خدا و به سراپای تو کز دوستیات خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست سعدیا نامتناسب حیوانی باشد هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست
ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست برگرد بندهوار به گرد مقام دوست گرد سرای دوست طوافی کن و ببین آن بار و بارنامه و آن احتشام دوست خواهی که نرخ مشک شکسته شود به چین بر زن به زلف پر شکن مشکفام دوست برخاست اختیار و تصرف ز فعل ما چون کم زدیم خویشتن از بهر کام دوست خواهی که بار عنبر بندی تو از سرخس زآنجا میار هیچ خبر جز پیام دوست خواهی که کاروان سلامت بود ترا همراه خویش کن به سوی ما سلام دوست بر دانههای گوهر او عاشقی مباز تا همچو من نژند نمانی به دام دوست با خود بیار خاک سر کوی او به من تا بر سرش نهم به عزیزی چو نام دوست بینا مباد چشم من ار سوی چشم من بهتر ز توتیا نبود گَرد گام دوست گر دوست را به غربت من خوش بود همی ای من رهی غربت و ای من غلام دوست از مال و جان و دین مر ار کام جوید او بی کام بادم ار کنم آن جز به کام دوست سنائی
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب که نه در بادیه خار مغیلان بودم زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم به تولای تو در آتش محنت چو خلیل گوییا در چمن لاله و ریحان بودم تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی