1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ﻫﺮ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﻧﺼﯿﺐ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺒﺮﺩ
    ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﻣﺼﺮ ﺑﻪ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩ

    ﺁﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ:
    ﯾﻮﺳﻒ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﺒﺮﺩ

    ﻭﺍﯼ ﺑﺮ ﺗﻠﺨﯽ ﻓﺮﺟﺎﻡ ﺭﻋﯿﺖ ﭘﺴﺮﯼ
    ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﯾﮏ ﺧﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩ

    ﻣﺎﻫﺮﻭﯾﯽ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ
    ﺳﺮﻣﻪ ﺑﺮ ﭼﺸﻢ ﮐﺸﺪ،ﺯﯾﺮﻩ ﺑﻪ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩ

    ﺩﻭﺩﻟﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺭﺍ
    ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩ

    ﻣﺮﺩ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﭙﯿﭽﺪ
    ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻟﺒﯽ ﺗﺎ ﻟﺐ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩ

    ﺷﻌﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭﻟﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮐﻮﻩ
    ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﺋﻠﻪ ﺭﺍ "ﺁﻩ" ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩ

    ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﺐ ﻗﻮﭼﯽ ﺍﺯﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
    ﻣﺎﺩﻩ ﮔﺮﮔﯽ ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺳﮓ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩ!
     
    koohestane-sard و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  2. عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

    هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

    بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

    که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

    مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

    مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

    دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

    طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

    مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

    از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

    ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

    تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

    تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

    لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!
     
    Farzane، hoda.، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

    تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

    عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

    عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

    ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

    فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

    "یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

    تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

    پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

    خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

    چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

    آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

    داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

    "محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"
     
    Farzane، سایه و koohestane-sard از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    ----
     
    آخرین ویرایش: ‏29/8/15
    hoda.، سایه و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست...

    میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست.

    مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی

    چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست...

    باز میخندی ومیپرسی که حالت بهتر است,

    باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست...

    شعرمیخوانم برایت واژه ها گل میکند,

    یاس ومریم میگذارم توی گلدانی که نیست

    چشم میدوزم به چشمت میشود ایا کمی

    دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

    وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو

    پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست...

    میروی وخانه لبریز از نبودت میشود

    باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

    رفته ای وبعد تو این کار هر روز من است!

    باور اینکه نباشی کار اسانی که نیست ...
     
    Farzane، سایه و koohestane-sard از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    -----
     
    آخرین ویرایش: ‏29/8/15
    hoda.، سایه و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. پشت لبخند های پنهانی ؛ با نگاهت همیشه در گیرم

    مطمئنم بدون چشم تو ؛شک ندارم که بی تو می میرم



    من برات از فروغ میخواندم ؛وتو هی شاملو میخواندی

    پای این زورق طلایی کاش؛در کنارم همیشه می ماندی!



    چند بطری کنار دست من ؛مثل لبخند آخرت گم شد

    یاد لبخند ها ت مستم کرد، مثل این لحظه ها توهم شد



    باز لبخند می زنی و دلم؛ در هوای تو باز میمیرد

    خواب دیدم شبیه واقعیت؛ که کسی... با تو دست میگیرد...



    حلقه ی تودرون دست او؛این حقیقت همیشه سنگین است

    به تظاهر کنار او هستی ...وته مشکلات من این است



    من برات اعتراف خواهم کرد؛ که چراهی سیاه می پوشم؛

    تا تودرلحظه های اوهستی؛ به عزاداری تو میکوشم



    پشت یک درد مشترک بی هم ؛مثل مو جی همیشه بی ساحل!

    بعد این لحظه ها جسارت کن؛ پای عمری که میشود باطل!



    دست هایم چقدر تنهایند ؛دستهایم چقدر محتاج اند

    ریشه ی زندگی یمان بی هم ؛به بلندای هیبت کاج اند!...

    □□□

    بوی عطر تو باز می پیچد ؛ راه این خانه را تو پیدا کن

    غزل غصه های من تلخ است؛چای با طعم خود مهیا کن!



    آمدی و دلم هوایی شد ؛با " هوای " تو " تازه " تر شده ام

    بازپشت " تولدی دیگر " با جنین تو همسفر شده ام...



    ذره ذره تنم عزیز است آه؛دستهای تو روی آن خورده است...

    وخدا زیر سقفمان بوده است؛آبرو از گناهمان برده است...



    بوی آغوش من گرفتی باز ؛تا که امشب کنار او باشی!

    توی یک منجلاب افتادی ؛بی من از زندگیت می پاشی...



    توی این اتفاق نا معلوم ! بی تو ماندم درون گوری سرد...

    لحظه لحظه دوباره جان دادم؛این نفس هم بریده شد؛بر گرد!
     
    Farzane، hoda.، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. حس ما را کسی نمی فهمد ؛ هر دو به اشتباه افتادیم

    یا خدا اشتباه می کرده . . . یا که در این گناه افتادیم


    عشق یعنی تو مال اوباشی...ومن اینجا به اسم پوچ کسی !

    خاطراتی همیشه دوراز هم؛عشق یعنی که تو؛به من نرسی !



    لذت انگیز نیست باور کن ، دارم از زندگیم می پاشم

    چشم هایم همیشه می پرسند : تا چه روزی بدون تو باشم



    بی تو هرگز نمی شود تکرار ؛ لذت بوسه های پنهانی

    در همان لحظه ها که می گفتی ؛ پای حرفت همیشه می مانی



    من تورا قدرعشق می خواهم،باورش هم برای من سخت است

    نه!تصورنمی کنم هرگز،چشم هایی به جای من! سخت است



    قول دادی مراقبم باشی ، در همان روزهای بارانی

    سرد سردم شده ! تو را دیدم ! تو که با اودر این خیابانی



    گفتی از اشتباه می ترسی ! روی قول ت نمی شود باشی

    منکه لبخند می زدم به تو اشک هایی شبیه نقاشی-



    رنگ می بازم و نمی فهمی . . . دارم از التهاب می میرم

    توی بغضی غریب واماندم : نکنی انتخاب می میرم



    آه یادم نبود می ترسی !!! مردم از اشتباه می خندند

    مردمانی که توی این شهرند : داستان مرا نمی فهمند



    توهُل ام داده ایی به سمت خودم!من برایت ازعشق می گفتم

    گر چه از زندگیم می پاشم ؛ باشد از چشم هات می افتم



    باشد... اما؛

    توهم همیشه بخند!خنده به چشم هات می آید

    یاد من را همیشه پنهان کن ؛

    که کسی هم بدون تو شــــــــــاید . . .
     
    Farzane، hoda.، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. به رسم صبر ، باید مرد آهش را نگه دارد

    اگر مرد است ، بغض گاهگاهش را نگه دارد

    پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر

    مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد

    عصای دست من عشق است، عقل سنگدل بگذار

    که این دیوانه تنها تکیه گاهش را نگه دارد

    به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم

    خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

    دلم را چشم هایش تیرباران کرد، تسلیمم

    بگویید آن کمان ابرو، سپاهش را نگه دارد
     
    Farzane، سایه و koohestane-sard از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/15
    ارسال ها:
    5
    تشکر شده:
    6
    امتیاز دستاورد:
    3
    جنسیت:
    مرد
    من مدتی ست ابر بهارم برای تو

    باید ولم کنند ببارم برای تو

    این روزها پر از هیجان تغزّلم

    چیزی به جز ترانه ندارم برای تو

    جان من است و جان تو، امروز حاضرم

    این را به پای آن بگذارم برای تو

    از حد «دوست دارمت» اعداد عاجزند

    اصلاً نمی شود بشمارم برای تو

    این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

    دریا نداشت دل بسپارم برای تو

    من ماهی ام تو آب، تو ماهی من آفتاب

    یاری برای من تو و یارم برای تو

    با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

    تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
     
    hoda.، سایه و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.