یه دختری پدرش میمیره،خوب دختره عزادار میشه! خلاصه بعد از چند ماه اقوامش میان که اون رو از عزا در بیارن، میبینن که حاظر نیست لباس سیاهشو عوض کنه!میرن بعد از یه سال میان میبینن ای بابا! این دختره هنوز از گریه برای پدرش غش میکنه! خلاصه ده سال میگذره،دختره همون جوری بوده!یه عارف دانایی میاد به اون شهر، فامیلای دختر میرن پیش اون و ازش کمک میخوان! به مرد حکیم میگن:"این دختر بیچاره ده سال پیش پدرش فوت کرد! مادرشم قبلا مرده بود!برادر و خواهرم نداره! الان ده ساله که داره گریه و زاری میکنه!" مرد حکیم میگه خرج زندگیش از کجا میاد؟ میگن :"این دختر اصالتا بزرگ زاده است! پدرش خیلی پول دار بود! اما بیچاره توی دریا با تمام مال التجاره اش غرق شد و مرد! بعدشم ما که دیدیم این دختر دم بخت دختر امروز و فردا باید بره خونه بخت گفتیم خوب یه مدت خرج و مخارجش با ما!اما هر چی بیشتر گذشت این حالش خراب تر شد! ما هم دیدیم گناه داره و هنوز بعد از ده سال خرجش با ماست! انقدر گریه کرده و زاری که دیگه از قیافه افتاده! " خلاصه حکیم میگه دختر رو بیارین ببینمش! میرن دختر رو میارن پیش حکیم! دختره بیچاره داشته گریه وزاری میکرده!حکیم میبینه یه دختر لاغر وزار و ضعیف آوردن !دختر انقدر ناراحت بود که دستاش میلرزید و نای راه رفتن نداشت! خلاصه وقتی حکیم رو دید سلام کرد و بعد دوباره شدوع کرد به ناله از جدایی پدرش! حکیم خوب گوش میکرد! دختر میگفت:"پدرم ! تو تنها عزیز من بودی و من بعد از تو دیگه عزیزی ندارم! خدایا من رو از این دنیا ببر! پدرم! تو همه امید من بودی و سایه تو برام عزت بود! حالا محتاج دست دیگرونم!نه اینکه مالت رو بخوام پدرم! نه! همون قدر که بودی و عزیز بودم برام کافی بود! خدایا منو بکش ! خدایا ! من خالصانه التماس مرگ دارم! خدایا ! خواهش میکنم ! مرگ برای من بهترین شیرینی است!" حکیم به صداقت دختر پی برد و فهمید که دروغگو نیست و هر چیزی میگه از ته دل میگه.به خاطر همین کمکش کرد! به اقوامش رو کرد وگفت:"این دختر الان کجا زندگی میکنه؟" گفتن آوردیمش توی خونه یکی از اقوام و ازش پرستاری میکنیم! حکیم گفت :" من هر چی بگم بدون چون و چرا انجام میدین؟" گفتن:"خوب اگه لازم باشه و خوبش کنه بله!" حکیم گفت:"حتما خوبش میکنه! از خونه بندازیدش بیرون! به خونه هیچ آشنایی هم راهش ندین! هیچ پولی هم بهش ندین!" گفتن :"حکیم آخه..." که حکیم گفت:"همین که گفتم!" خلاصه فامیش دختر رو بی پول انداختن بیرون! دختر بیچاره راه افتاد تو شهر ! انقدر غم داشت که داشت میمرد! از غصه شروع به ناله و زاری کرد! یه پیرزن که داشت رد میشد گفت چی شده دختر؟ دختر گفت:"پدرم مرده ! فامیلم منو بی پول انداختن تو خیابون! من از گشنگی می میرم!من همیشه تو خونه بودم! این شهر منو میخوره! من بدون حمایت دیگرون بدبخت میشم!" پیرزن به دختر گفت:"ببین دختر ! تو که سالمی خوب بیا برای من کار کن منم بهت غذا و جای خواب میدم! تو این شهرم کسی کسیو نمیخوره!کسی هم تا خودش نخواد بدبخت نمیشه!" دختر با تردید گفت "آخه کارتون چیه؟ من هیچ کاری بلد نیستم! من بزرگ زاده ام! هنرهای من به درد مردم عادی نمیخوره! ما با فکرمون زندگی میکنیم نه با دست وپامون!" پیرزن یه کم اخم کرد وگفت:" هر دست و پا چلفتی از پس کار مزرعه بر میاد! در ضمن شما که انقدر فکرت خوب کار میکنه چرا پس مثل مرده ها افتادی تو خیابون؟میای یانه؟" دختر خودش رو جمع کرد و با پیرزن رفت اون شب دختر تا صبح گریه کرد و صبح وقتی تازه داشت خوابش میبرد با صدای پیرزن بیدار شد! :"یالا دیگه وقت کاره!" دختر ترسید ! از جاش بلند شد . پیرزن اون روز حسابی از دختر کار کشید! وقتی شب شد دختر بعد مدتها احساس بهتری داشت! خلاصه بعد از یه ماه حالش از این رو به اون رو شد! یکی از اقوامش که یواشکی مواظبش بود وقتی دید خالش خوب شده با عصبانیت نزد بقیه رفت وگفت:"دختره دروغگو!این همه مدت ما رو سر کار گذاشت! حالا حالش خوب شد!تن لش لوس بی مصرف" خلاصه فامیلش تصمیم گرفتن برن پیش دختره و حالشو بگیرن! حکیم وقتی فهمید فامیلشو دعوت کرد ،گفت بیایین کار دارم باهاتون! اونا رفتن و از حکیم کلی تشکر کردن! گفتن ما نمیدونستیم چه ماری تو آستینمون پرورش داده بودیم ! حکیم شما از کجا فهمیدین! ما تا حالا ندیده بودیم کسی به این خوبی دروغ بگه وگریه و زاری کنه! حکیم گفت همتون ساکت بشینید پشت این پرده صداتونم در نیاد! من میخوام با دختره صحبت کنم! خلاصه دختر هم اومد خونه حکیم. حکیم به دختره گفت:"حالت چطوره؟" دختره گفت:"بهتر شدم حکیم ! خدا رو شکر" حکیم گفت :"دیگه از مرگ پدرت ناراحت نیستی؟" دختر گفت:"چرا ! ناراحت که هستم! ولی قبل از اینکه منو بندازن بیرون هر وقت یاد مرگ پدرم می افتادم، حالم بد میشد! دلشوره و اضطراب میگرفتم! انقدر بد حال میشدم که دیگه نمیتونستم فکر کنم یا کار کنم! حکیم فکر کنم لوس بودم نه؟حالا آدم خود ساخته ای شدم دیگه اونجوری نمیشم!" حکیم گفت:"خوشحالم که خوب شدی دخترم! ولی بدون که آدم یه دفعه خود ساخته و پخته نمیشه!تو الان فقط یه ماهه رفتی کار میکنی!" دختر گفت:"حکیم به خدا دروغ نمی گم! به خدا قبلا حالم بد میشد!ولی حالا دیگه نمیشه!" حکیم گفت:"اگر غیر از این بود کمکت نمیکردم! من از اولش مطمین بودم تو راست میگی!" دختر گفت :"حکیم جادو بود نه؟ خدا رو شکر که شما این طلسم رو شکستین!" حکیم گفت :"نه دخترم طلسم نبود!" دختر گفت:"پس چی ؟" حکیم گفت :"تو دروغ میگفتی! حالا راست میگی!" دختر با ناراحتی گفت:"حکیم من به شما هر گز دروغ نگفتم!" حکیم گفت:"به خودت دروغ میگفتی! تو تا قبل مرگ پدرت دختر یه تاجر سرشناس بودی و دنیای تو دنیای یه دختر دم بخت بود! تو فکر جهیزیه و شان و منزلتت بودی!تو فکر میکردی از بقیه بهتری و این بهتر بودن رو خدا بهت داده! حتی برای خودت یه خدا ساخته بودی که توی ذهنت و برای این چیزای موهومی که تو ذهنت بودن هی از خدات تشکر میکردی! ولی بعد از مرگ پدرت خودت رو یه دختر فقیر بی چیز بدون ارزش میدیدی!برای تو قابل تحمل نبود که قبول کنی تو اون موجود برتری که خودت فکر میکردی نباشی!" در اینجا حکیم ساکت شد! بعد شروع کرد به گریه ! چنان گریه کرد که دختر در تمام مدت گریه هاش همچین گریه ای نکرده بود! دختر بعد از این که حکیم کمی آرام تر شد گفت:"اما حکیم! من هرگز یادم نمیاد تکبر کرده باشم! من خدا رو شکر میکردم اما به فقرا هم کمک میکردم!" حکیم گفت:"تو میگفتی مراسم عروسی من باید هفت شبانه روز باشد و چنین باشد و چنان باشد و من باید با پسری هم رتبه خودم ازدواج کنم و مانند اینها! نمیگفتی؟" دختر با لبخند و با نگاه عاقل اندر سفیه گفت:"حکیم جان! این ها رو خود پیغمبر گفته!" حکیم گفت:"ان اکرمکم عندالله اتقیکم را هم پیغمبر گفته! این همه دستور برای تزکیه اخلاق را هم پیغمبر گفته!اصلا خود این پیغمبر و اماما این جوری عمل میکردن؟تو اگه راست میگی و انقدر آدم خوبی بودی چرا تنها که بودی در نماز تنبل بودی بین مردم که میرفتی با حال می خواندی؟چرا دوست داشتی ازت تعریف و تمجید بشه؟ " دختر یه کمی فکر کرد.بعد آهسته گفت:"اما من کارهای خوب پنهانی هم داشتم!من در تنهایی هم گاهی اوقات نمازم را با حوصله میخواندم!من گاهی بدون این که دیگران بفهمند ساعت ها در مراسم ها به دیگران کمک میکردم!" حکیم پاسخ داد:"پیش خودت در فشار نبودی؟ احساس نمیکردی که چه کار خوبی داری انجام میدی؟ حس نمیکردی که خدا باید جواب کار خیرت رو بده؟اگر بعد از کار یکی توی جمع از تو تشکر میکرد ، کیف نمیکردی؟ ته دلت شاد نمیشدی؟" دختر گفت :"خوب که چی؟" حکیم گفت:"دخترم همه اینا از فریب نفس آدمه!بدترین دشمن آدم!مکارترین دشمن آدم!" بعد حکیم گفت :"یه مثال بهتر!به نظرت تو آدم حسودی هستی؟" دختر گفت:"نه این یکی رو دیگه اصلا نیستم! حالا به شوخی میگفتم من حسودم، ولی ته دلم همیشه سعی میکنم برای دیگرون خوب بخوام!" حکیم گفت:"اگه توی مهمونی میدیدی یه دختر هم سن تو خیلی خوشگله و لباس خیلی قشنگی هم تنش کرده،حالت عوض نمیشد؟" دختر گفت:"خوب چرا! اما هیچ وقت نمیخواستم اون بلایی سرش بیاد! به اون غبطه میخوردم!" حکیم گفت:"غبطه؟ یعنی از دیدن اون کیف میکردی ؟ یعنی از محبت به اون سرشار بودی؟" حکیم ادامه داد:"یعنی اگه میخورد زمین یه دفعه راحت نمیشدی؟" دختر یاد یه خاطره قدیمی افتاد،یاد اینکه دختر عموش تو عروسی خورده بود زمین و اینکه بدون اختیار لبخند زده بود! دختر گفت :"یعنی من حسادت دارم؟" حکیم گفت :"نه فقط حسادت! تو از هر شری درونت داری! من هم دارم!اما نهانه و ما تا اون لحظه که عیان بشه نمیفهمیم! غافلگیر میشیم! بعد پیش خودمون اسمای خوب برای صفتای بدمون میذاریم!" "تو هم در مرگ پدرت غافلگیر شدی! تکبر تو بود که داشت خودشو نشون میداد!با کار توی اون تزرعه تکبرت بود که کمی عقب رفت! اجازه داد ببینی و باور کنی که کی هستی و چی هستی!" دختر گفت"ببین حکیم جان! ساده تر بگو منم بفهمم!" حکیم گفت:"یعنی چون درون تو نمیخواست قبول کنه که باید بری کار کنی و زیر دست مردم باشی و نمیخواست باور کنه دیگه سرور نیستی،ناراحتی تو هر لحظه تکرار میشد!در واقع ترس بود نه ناراحتی!اضطراب از آینده بود که تو گول خورده بود و اسم غصه روش گذاشته بودی! ببین دخترم ! خیلی ها پدرشون میمیره ولی مردن پدر 6 ماه عزاداری داره! اون چیزی که به اضطراب می انداختت این نفس متکبر ت بود! تو خودت خبر نداشتی!منم به خاطر همین به فامیلات گفتم بیرونت کنند!تابه جای ترس از اینکه چی میشه! ببینی که اصلا هیچی نمیشه!" دختر کمی فکر کرد و بعدش گفت:"ممنون حکیم! من اصلا خبر از خودم نداشتم ! حالا احساس آزادی میکنم! حالم حتی از زمانی که پدرم در کنارم بود هم بهتر شده! البته پدرم رو دوست دارم هنوز و دلم براش تنگ میشه ولی یاد گرفتم که خود سازی چیه!حالا باید سالها خود سازی کنم! این تصمیم منه!" فامیلای دختره از پشت پرده اومدن بیرون و بغلش کردن! حکیم هم از فرصت استفاده کرد و سن دختره رو از یکی از خانومای فامیل پرسید! خلاصه حکیم فهمید که سن و سالشون به هم میخوره و صبح فردای اون روز با دختره ازدواج کرد!