یلدا ... نام همۀ شب هایی است که من انتظار دیدار تو را در صبح فردا مرور می کنم نام همۀ شب هایی که به یاد تو می گذرد بی بوسۀ مهربان سپیده دمان یلدا ... نام دیگر من است وقتی تو نباشی
تحمل نداره نباشی دلی که توتنها خداشی... وقتی تو نباشی حجمی از نفسهای بی بازگشت تلمباره یک سینه ی تنگ ست...
با «یکی بود یکی نبود» شروع می شود این قصه با یکی ماند یکی نماند، تمام یکی، من بودم یا تو مهم نیست مهم قصه ای است که تمام می شود
سرشارم از شعرهای نچیده روزهای نیامده اتوبوس هایی مملو آدمیان که به تعطیلی می روند قلبی که روی دست بهار مانده است کف های پرکشیده بر پر مرغانی که به سمت شمال می روند . سرشارم از شکایت سنگ ها وقتی که در ترنم رودخانه ترک می خورند سرشارم از برف ، از ترنم انگور ، نور و در انتظارم از بن تاریکی آفاقم را روشن کنی من برخیزم و در درخشش روزی دیگر باقی زندگی را پی گیرم . استاد شمس لنگرودي
ما آدمهای بيکارِ اين حدود، ما شاعرانِ بزرگِ اين باديه... بر اين باوريم که در انتهای هر سطری که پيش آمده است، سه نقطهی ناتمام نهادهايم. يعنی يکی بدون پُرس و جو... عاشق است يکی آلوده به آوای نور، و من که در خوابِ سومين ستاره ماندهام چه کنم با اين همه نقطهی ناتمام!
من از راهی دور برای خواندنِ خواب های تو آمده ام من از راهی دور برای گفتن از گریههای خویش. راهی نیست، در دست افشانیِ حروف باید به مراسم آسانِ اسم تو برگردم، من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم. من مشق نانوشتهام به دستِ نی، خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه. من باران بُریده ام به وقتِ دی، گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه. به من بگو در این بَرَهوتِ بی خواب و طی، مگر من چه کرده ام که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریدهاند ؟
نامه های من به تو برتر از خود مایند! چرا که نور برتر از فانوس است، شعر برتر از کتاب و بوسه برتر از لب هاست! نامه های من به تو، برتر از خود مایند این نامه ها اسنادی هستتند که دیگران زیبایی تو و عشق مرا در آن ها خواهند یافت!
تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم بگذار در جدا شدن از یار جان دهم همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش چون بوته زار دست برایش تکان دهم دل بُرده از من آنکه ز من دل بریده است دیگر در این قمار نباید زیان دهم یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود چون نیستم صبور چرا امتحان دهم؟ یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم