1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نبودنت... همه جا بود

شروع موضوع توسط 2okhtare hava ‏14/1/11 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    برای دیدن پنهان

    و رسیدن به آسمان آبی عشق

    روزها، ماهها و سال ها دویدم

    زمستان را به دست بهار سپردم

    وتابستان را در دست رنگین کمان خزان رها کردم

    اما لحظه ی دیدارکجاست؟

    از نسیم پاییز شنیده ام

    آنگاه که هرگز پاییز فرا نرسد

    وخورشید هرگز غروب نکند

    تو را خواهم دید

    از آسمان شنیده ام

    که اگر روزی هرگز تاریک نشود

    و ماه و مهر دست در دست هم

    در دلش جای گرفته باشند تو را خواهم دید

    و از باران شنیده ام

    آنگاه که هرگز لبی تشنه نماند

    تو می آیی و تو خواهی آمد

    آنگاه که تنها به عشق دیدارت

    نفسهایم فرو رودو قلبم با یادت بتپد

    تورا خواهم دید
     
    yasamann، n@der، Haniye 75 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    وقتی تو نیستی
    تو را یک شهر میشناسند با عطری که دیگر نیست،با بهاری که خزانش بوی مرگ می دهد...
     
    last man، Haniye 75، z!ma و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    ساده بگم،

    وقتی‌ نیستی‌

    جای خالی‌ محبت یه دوست

    رو زندگیم سایهٔ سنگینی‌ میندازه ...
     
    last man، Haniye 75، z!ma و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...
    ملّافه های گلبِهی چارخانه را....

    حتّی کتاب حافظ و گلدان روی میز
    روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...

    وقتی قرار نیست بیایی برای کی
    این رژهای صورتی دخترانه را؟...

    اصلا خودم در آینه کوتاه می کنم
    موهای خیسِ ریخته بر روی شانه را

    با گریه پاک می کنم از روی صورتم
    این خطِ چشم مسخرۀ ناشیانه را

    من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو
    دیگر چطور گرم کنم آشیانه را؟

    یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی
    حالا که نیستی در و دیوار خانه را...
     
    last man، Haniye 75، z!ma و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118

    آدم هـا می آینـد….

    زنـدگی می کننـد

    می میـرنـد و می رونـد …

    امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو

    آن هـنگـام آغـاز می شـود

    کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

    مـی مـــانــد

    و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

    چنـان تـه نـشیـن می شـود

    کـه تـــو می میـری ،

    در حالـی کـه زنــده ای …
     
    last man، Haniye 75، z!ma و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    وقتی که دلت مچاله شود،بود و نبود ادمها چندان توفیری نمیکند.
    قفس پرنده را خواهد ساخت،تنهایی نیز قفس را،
    ارام برو وقتی نیستی اعتمادم به میله ها بیشترمیشود،ارام برو...
     
    last man، Haniye 75، z!ma و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ﺑﻌﻀﻰ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ...


    ﻧﻪ ﻋﺎﺩﺗﺴﺖ ... ﻧﻪ ﻋﺸﻘﺴﺖ ... ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ

    ﺩﺍﺷﺘﻦ ...

    ﭼﻴﺰﻯ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﺎﺳﺖ ...

    و خوب میدانی که...

    ﻧﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻰ ...... ﻧﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻮ ......

    ولی...

    ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﻰ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﺑﻤﺎﻧﻴﺪ ......

    ﻭ ﺍﻳن

    " ﺩﺭﺩ " ﻧﺎﻙ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻯ ﺩﻧﻴﺂﺳﺖ
     
    para3to، last man، Haniye 75 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    دستانم از سردی روزگار



    دیگر دکمه های کیبورد را لمس نمی کنند


    فقط می نویسند


    برای تو که نیستی ومی خوانی...


    هواسردشده ومن ماههاست منجمد شده ام....


    کمی احساس می خواهم ...


    تا گرمای وجودم دررگهای بدنم احساس شود...


    پس کجایی؟؟؟


    ببین پاییز امده...


    اومنتظراست من غمگینترش کنم...


    اما من هنوزنه اشکی ریختم نه حرفی از دلتنگیهایم زده ام...


    دلخوشم که بازگردی...


    اما فقط دلخوشیست....


    روزهایم روبه اتمامست ومن هنوز توراچشم براه...


    دیگرتهی شدم از جوانی وسرخوشی....


    گویی پیری دروجودم پیداست....


    پاییز رسیده وهنوز ماتمم پابرجاست...


    کاش پاییز بداند که من وتو ما هستیم...


    این رفتنها تمامی نداردوماندنهاست که نخواهدماند....


    دیگر از فاصله گله ای نیست...


    پاییز همین فاصله هاست که عشق راپابرجادارد...


    من عاشقم نه هوسران...


    من حتی به بودن اودر فرسنگها دوری در کنار دیگری قانع ام...


    فقط بودنش برایم بوی عاشقی دارد وبس....


    عشق یعنی در پستوی خیالاتم دردوقدمی اغوشش جان دادن...


    ااااااخ مجالی بده به سرمایم....


    نوک انگشتانم می سوزند....


    سرداست....


    کافه چی قهوه ام اماده نشد....


    من نوشته ام تمام شد اما هنوز انگشتانم یخ زده اند...


    کمی قهوه بیاور شاید بتواند پاییز غمم رابردوش کشد



    و هنوز هم چشم به راهش بمانم....


    هنوز شروع پاییز هست....



    من به اتمامش امید دارم که توخواهی امد....
     
    para3to، last man، Haniye 75 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    [​IMG]





    دخترک قصه من




    دلش هوای بارون داشت




    پنجره چشمهاش پرازابر شده بود




    گاهی ابرهایش می بارد ارام می گیرد قلب بی قرارش...




    صبح گاه وشبانگاهش پرشده ازبغض...




    تنهایی وبی کسی دردریای چشمانش هویداست...




    گاهی حاصل افکارش این است که چرا تنهاست؟؟؟




    چرا چشمان دیگری منتظر امدنش نیست؟؟؟




    چرا هک شده غصه برلبانش؟؟؟




    به ایینه که می نگرد!!!




    دخترکی را می بیند




    که تنهایاروهمدمش تنهاییست...




    تنها خوشی دلش نسیمیست....




    که هرزگاهی برایش قاصدکی می اورد...




    ودستی به گیسوانش می کشدو




    تنها قاصدکی دردامانش به جای می گذارد...




    دخترک قصه من...




    لبخند می زند اماسردوسوزنده...




    دخترک من عشق گدایی نمی کند...




    دستانش به خالی بودن عادت دارد...




    اوبه اسمان ابریش!!!




    به تنهاییش!!!




    عادت دارد...




    تولبخند بزن رهگذر ...



    خدابه همراهت....
     
    para3to، last man، Haniye 75 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    همراه من نیامده بودی، ولی تو را
    با خویش برده بدم
    دیدم تو را که شانه به شانه با من می آیی
    دیدم که می روم به سفر پا به پای تو
    آن اسب را و آن رمه را، آن شتاب را
    آن کشتی ترانه و آن روح آب را
    آن جام های پر شده از ماهتاب را دیدم
    با چشم های تو
    در کوچه های شاتوت
    در کوچه های شعله ور شاخه ی انار
    پر می زدند
    پروانه های رنگ به رنگ صدای تو
    همراه من نیامده بودی، اما
    آنجا کنار استخر
    توی حیاط کافه کنار خودم
    یک صندلی گذاشته بودم برای تو
     
    last man، Haniye 75، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.