برای دیدن پنهان و رسیدن به آسمان آبی عشق روزها، ماهها و سال ها دویدم زمستان را به دست بهار سپردم وتابستان را در دست رنگین کمان خزان رها کردم اما لحظه ی دیدارکجاست؟ از نسیم پاییز شنیده ام آنگاه که هرگز پاییز فرا نرسد وخورشید هرگز غروب نکند تو را خواهم دید از آسمان شنیده ام که اگر روزی هرگز تاریک نشود و ماه و مهر دست در دست هم در دلش جای گرفته باشند تو را خواهم دید و از باران شنیده ام آنگاه که هرگز لبی تشنه نماند تو می آیی و تو خواهی آمد آنگاه که تنها به عشق دیدارت نفسهایم فرو رودو قلبم با یادت بتپد تورا خواهم دید
وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را... ملّافه های گلبِهی چارخانه را.... حتّی کتاب حافظ و گلدان روی میز روبان و گوشواره و موگیر و شانه را... وقتی قرار نیست بیایی برای کی این رژهای صورتی دخترانه را؟... اصلا خودم در آینه کوتاه می کنم موهای خیسِ ریخته بر روی شانه را با گریه پاک می کنم از روی صورتم این خطِ چشم مسخرۀ ناشیانه را من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو دیگر چطور گرم کنم آشیانه را؟ یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی حالا که نیستی در و دیوار خانه را...
آدم هـا می آینـد…. زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد … امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد! مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری ، در حالـی کـه زنــده ای …
وقتی که دلت مچاله شود،بود و نبود ادمها چندان توفیری نمیکند. قفس پرنده را خواهد ساخت،تنهایی نیز قفس را، ارام برو وقتی نیستی اعتمادم به میله ها بیشترمیشود،ارام برو...
ﺑﻌﻀﻰ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ... ﻧﻪ ﻋﺎﺩﺗﺴﺖ ... ﻧﻪ ﻋﺸﻘﺴﺖ ... ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ... ﭼﻴﺰﻯ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﺎﺳﺖ ... و خوب میدانی که... ﻧﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻰ ...... ﻧﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻮ ...... ولی... ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﻰ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﺑﻤﺎﻧﻴﺪ ...... ﻭ ﺍﻳن " ﺩﺭﺩ " ﻧﺎﻙ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻯ ﺩﻧﻴﺂﺳﺖ
دستانم از سردی روزگار دیگر دکمه های کیبورد را لمس نمی کنند فقط می نویسند برای تو که نیستی ومی خوانی... هواسردشده ومن ماههاست منجمد شده ام.... کمی احساس می خواهم ... تا گرمای وجودم دررگهای بدنم احساس شود... پس کجایی؟؟؟ ببین پاییز امده... اومنتظراست من غمگینترش کنم... اما من هنوزنه اشکی ریختم نه حرفی از دلتنگیهایم زده ام... دلخوشم که بازگردی... اما فقط دلخوشیست.... روزهایم روبه اتمامست ومن هنوز توراچشم براه... دیگرتهی شدم از جوانی وسرخوشی.... گویی پیری دروجودم پیداست.... پاییز رسیده وهنوز ماتمم پابرجاست... کاش پاییز بداند که من وتو ما هستیم... این رفتنها تمامی نداردوماندنهاست که نخواهدماند.... دیگر از فاصله گله ای نیست... پاییز همین فاصله هاست که عشق راپابرجادارد... من عاشقم نه هوسران... من حتی به بودن اودر فرسنگها دوری در کنار دیگری قانع ام... فقط بودنش برایم بوی عاشقی دارد وبس.... عشق یعنی در پستوی خیالاتم دردوقدمی اغوشش جان دادن... ااااااخ مجالی بده به سرمایم.... نوک انگشتانم می سوزند.... سرداست.... کافه چی قهوه ام اماده نشد.... من نوشته ام تمام شد اما هنوز انگشتانم یخ زده اند... کمی قهوه بیاور شاید بتواند پاییز غمم رابردوش کشد و هنوز هم چشم به راهش بمانم.... هنوز شروع پاییز هست.... من به اتمامش امید دارم که توخواهی امد....
دخترک قصه من دلش هوای بارون داشت پنجره چشمهاش پرازابر شده بود گاهی ابرهایش می بارد ارام می گیرد قلب بی قرارش... صبح گاه وشبانگاهش پرشده ازبغض... تنهایی وبی کسی دردریای چشمانش هویداست... گاهی حاصل افکارش این است که چرا تنهاست؟؟؟ چرا چشمان دیگری منتظر امدنش نیست؟؟؟ چرا هک شده غصه برلبانش؟؟؟ به ایینه که می نگرد!!! دخترکی را می بیند که تنهایاروهمدمش تنهاییست... تنها خوشی دلش نسیمیست.... که هرزگاهی برایش قاصدکی می اورد... ودستی به گیسوانش می کشدو تنها قاصدکی دردامانش به جای می گذارد... دخترک قصه من... لبخند می زند اماسردوسوزنده... دخترک من عشق گدایی نمی کند... دستانش به خالی بودن عادت دارد... اوبه اسمان ابریش!!! به تنهاییش!!! عادت دارد... تولبخند بزن رهگذر ... خدابه همراهت....
همراه من نیامده بودی، ولی تو را با خویش برده بدم دیدم تو را که شانه به شانه با من می آیی دیدم که می روم به سفر پا به پای تو آن اسب را و آن رمه را، آن شتاب را آن کشتی ترانه و آن روح آب را آن جام های پر شده از ماهتاب را دیدم با چشم های تو در کوچه های شاتوت در کوچه های شعله ور شاخه ی انار پر می زدند پروانه های رنگ به رنگ صدای تو همراه من نیامده بودی، اما آنجا کنار استخر توی حیاط کافه کنار خودم یک صندلی گذاشته بودم برای تو