✿˙·٠•● آخـــ ـــریـــ ـــن دیـــ ـــدار ●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●مطمئنم آخرین دیدار نبود تو همیــن دنیا تو رو می بینم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●خبری از تو به دستم می رسه من به هر دوبـاره ای خوشبینـم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●همین امشب تا همه خوابیدن هر جا هستی یه چراغ روشن کن●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●بهترین لباسی که داری بپوش خودتو آماده ی رفتن کن●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●هر شب از بالاترین نقطه ی شهر توی گرگ و میش گریه میکنم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●مث اون کسی که سوخته با یه حرف همه زندگیش، گریه میکنم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●هر جا هستی یه چراغ روشن کن یا نجاتم بده از احساسم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●یا که رد شو و بهم تنه بزن شاید اینجوری تو رو بشناسم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●حق داری ازم بترسی که فقط بلدم معنی پاییز بدم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●چشم بسته میتونم از نفسات تو جمعیت تو رو تشخیص بدم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●حتی اسمتم نمیدونم چیه تو رو از چشات شناختم اون دفه●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●کدومه پنجره ی اتاق تو انتظار هر ثانیه ش مزخرفه●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●هر شب از بالاترین نقطه ی شهر توی گرگ و میش گریه میکنم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●مث اون کسی که سوخته با یه حرف همه زندگیش، گریه میکنم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●هر جا هستی یه چراغ روشن کن یا نجاتم بده از احساسم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•●یا که رد شو و بهم تنه بزن شاید اینجوری تو رو بشناسم●•٠·˙✿ ✿˙·٠•● آخـــ ـــریـــ ـــن دیـــ ـــدار ●•٠·˙✿ ✿˙·٠•● آخـــ ـــریـــ ـــن دیـــ ـــدار ●•٠·˙✿
حرفهای ما هنوز ناتمام .... تا نگاه میکنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ..... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم وحرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را دردل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درستمثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند؟ شاید امروزنیز روزمبادا باشد! وقتی تونیستی نه هست های ما چوانکه بایدند نه بایدها... هرروز بی تو روز مباداست!
باید امشب بروم جاده ها خیس تر ازچشم منند آسمان بغض آلود وهوای دل من غمگین است چمدانم پراست از عطرتنت ونگاهی گیرا وتومی دانی که چقدر بی تابم باید امشب بروم...
بگذار بروم . توان ایستادن ندارم . ماندن برای کسی است که دلش به اتفاقی زنده باشد که با آن تمام هستی اش را تازگی بخشد . من مرده ام .. و ریشه های بودنم سال های سال است که به خواب رفته اند و بیدار نمیشوند . بگذار بروم . وقتی در این شهر تنهایی .. آدمان برای آنکه حس زندگی کنند خویشتن را می فریبند .. دروغ میگویند .. چاپلوسی و خیانت و دو رویی و .. مانده ام که این ادمان چگونه در این احساس های تلخ میزینند و راضی میمانند از زیستن خود ؟؟ مانده ام .. تنها میدانم من طاقت فریب دادن خویش ندارم .. ترجیح میدهم .. نباشم و این گونه هستی پاکم را به زهر آدمان دل مرده مبتلا نسازم . بگذار بروم . خسته تر از آنم که برای بودن بخواهم رنگ دیگری به خود گیرم . رهایم کن . بیش از این برای ماندن جا ندارم .
حتا تو را با استکان ها فال میگیرم حتا سراغ از خوشه های کال می گیرم نام تو را با هر زبان و لهجه می پرسم حتا جواب از مردمان لال می گیرم تو نیستی اما نشان سرزمینت را یاد از پرستو های خونین بال می گیرم زنجیر عشقت بسته پایم را ولی عمریست جان ازصدای رقص این خلخال می گیرم در هر کجای دور این دنیای پر سرسام آرامش از این عشق بی جنجال می گیرم از نذرهای بی تو ماندن ...نه ملالی نیست من حاجتم را با همین منوال می گیرم...
رفتار من عادى است اما نمى دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هر کس مرا مى بیند از دور مى گوید این روزها انگار حال و هواى دیگرى دارى اما من مثل هر روزم با آن نشانى هاى ساده با همان امضا همان نام و با همان رفتار معمولى مثل همیشه ساکت و آرام...!!!
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت... براي كسي كه وجودم به وجودش بسته بود...
کنار تمام آرزوهایم تو ایستاده بودی آرزوهایم قایق های کاغذی رنگارنگ که نمی دانستند از کدام سمت بروند آرزوهایم شاخه های درهم درختسیب که هربارشکوفههایش را باد می برد با خودش تو می ایستادی و با دستهایت تمام شکوفه ها را جمع می کردی تو می خندیدی و قایق ها به دنبال هم رودخانه را رنگی می کردند... چقدر همه چیزخوب بود و من نمی فهمیدم تمام می شود تمام می شود ... حالا فقط هزار شکوفه ی نورانی دارم که بوسه های تواند ریخته روی موهایم و فکر می کنم تا چند سال دیگر چند روز دیگر می درخشند؟
تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم درمی یابم دیری است که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم از پیشانی خاطره ی تو ای یار ای شاخه ی جدامانده ی من...
من تمامی ِ مردگان بودم: مرده ی پرندگانی که می خوانند و خاموش اند، مرده ی زیبا ترین جانوران بر خاک و در آب مرده ی آدمیان همه از بد و خوب... من آنجا بودم در گذشته بی سرود. با من رازی نبود نه تبسمی نه حسرتی. به مهر مرا بی گاه در خواب دیدی و با تو بیدار شدم...