1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

شروع موضوع توسط 2okhtare hava ‏26/7/12 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/10
    ارسال ها:
    4,240
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    eng
    [FONT=arial, helvetica, sans-serif]خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]با تار و پود این شب باید غزل ببافم[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]بار ترانه ها را از دوش عشق بردار[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif]از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس[/FONT]​
    [FONT=arial, helvetica, sans-serif]از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار[/FONT]