فصل تابستان است سايه اي مي جويم سايه اي پر الفت كوچه ها گرم كلام خانه ها گرم سخن كودكي باشادي روي خاك نم ناك كلبه اي مي سازد كلبه اي بي سرما ان طرف تر دخترك مي دوزد لباس.از جنس خيال و عروسك پشت ويترين مغازه چشمك زنان ميدود به دنبال لباس اين طرف تر در خيابان گنجشكي افتاده. بي غذا فصل تابستان است فصل گرمافصل بي باراني مينويسم شعري از زبان سهراب وخدايي كه در اين نزديكي است