پاسخ : داستانهای ملانصرالدین گريه و خنده يك نفر قطب نمايي پيدا كرده بود و چون نميدانست آن چيست به نزد ملا آمده قطب نما را نشان وي داد و پرسيد كه آن چه ميباشد. ملا نگاهي به قطب نما كرده و بلافاصله شروع كرد به گريه كردن. اما چند دقيقه بعد بدون درنگ دست از گريه برداشت و شروع به خنده كرد. مرد مزبور با تعجب پرسيد: براي چه گريه كردي و به چه جهت خنديدي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: گريستنم براي اين بود كه تو چقدر نادان هستي كه نميداني چيز به اين كوچكي چه ميباشد. خنديدنم براي آن بود كه چون خوب دقت كردم متوجه شدم كه خودم هم نميدانم اين چيست .
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین دفينه بو ملا كوزه پولي در خرابه دفن كرده هر وقت پول نقدي به دست مياورد در آن ميريخت و حساب آنرا ميداشت. عطاري در مقابل خرابه دكان داشت. او از آمد و رفت ملا مشكوك شده براي كشف قضيه به خرابه رفته محل دفينه را يافت و پول ها را كه چهل و يك دينار بود شمرده برداشت و پي كار خود رفت. روز ديگر ملا سر دفينه رفته پول را نديد دانست عطار دستبرد زده. از آنجا رد شد ديد عطار در دكانش نيست. پس تدبيري انديشيده ساعتي بعد نزد عطار رفت و گفت: خواهش دارم چند قلم برايم بنويسي و جمع بزني. عطار گفت: بفرما. ملا گفت: بنويس سي و شش دينار و به آن اضافه كن هفتاد و دو دينار جمع آن ميشود صد و هشت دينار با چهل و يك كه جمع كنيم صد و چهل و نه دينار ميشود و يك دينار ميخواهد تا صد و پنجاه دينار شود. ممنونم. و خدا حافظي كرده روان شد. عطار گمان كرد ملا دو جاي ديگر پول دارد و ميخواهد به چهل و يك دينار اضافه كند. با شتاب پولها را برده به جاي خودش گذاشت. ملا روز بعد به خرابه رفته مدتي طول داد. چون بيرون آمد عطار به سر دفينه رفت به جاي پول ديد نجاست ريخته اند. ملا كه مراقب بود وقتي او را ديد كه از خرابه بيرون آمد پيشش رفته گفت: دستت را بو كن ببين چه بوئي ميدهد . [HR][/HR]
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین سيلي خوردن ملا یكروز ملا از كوچه اي ميگذشت كه مردي جلو آمده و سيلي سختي بر گوش وي نواخت. ملا توقف كرد و با چهره حيرت زده به آن مرد نگريست. مرد مزبور پس از آن كه خوب به چهره ملا نگريست دانست كه اشتباه كرده و او را به جاي شخص ديگري سيلي زده، اين بود كه شروع به عذر خواهي كرد. اما ملا سيلي خورده بود قانع نشد. و يخه مرد عابر را گرفته و او را نزد قاضي برد و تمام ماجرا را به قاضي بازگو كرد. قاضي پس از كمي فكر رو به طرف ملا كرده و گفت كه او هم يك سيلي بر گوش آن مرد بزند. ولي ملا به اين كار راضي نشد و قاضي به مرد مزبور گفت يك سكه طلا به جاي سيلي اي كه به ملا زده به وي بدهد. مرد به ناچار تسليم شده گفت پول ندارد، به خانه ميرود و يك سكه طلا براي ملا مياورد. مدتي از رفتن مرد مزبور گذشت و اثري از او پيدا نشد. ملا كه ديگر از انتظار كشيدن خسته شده بود برخاست و به طرف قاضي رفته و سيلي سختي بر گوش وي نواخت و سپس گفت: جناب قاضي چون من خيلي كار دارم بايد هر چه زودتر بروم و خواهش ميكنم وقتي آن شخص پول را آورد شما بجاي اين سيلي اي كه زدم آن را بگيريد .
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین مهمان ناخوانده ملا بدون دعوت به مجلس جشني رفت. شخصي پرسيد : تو دعوت نشدي براي چه به اين جشن آمدي؟ ملا لبخندي زد و گفت: اگر صاحب خانه تكليف خود را نداند من كه نبايد از وظيفه خود غافل باشم .
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین كدام حرفت را باور كنم يك روز ملا به زنش گفت : قدري پنير بياور كه بخوريم چون شنيده ام پنير اشتها را زياد ميكند و نيروي بسياري دارد و براي بدن خيلي مفيد است. زن ملا گفت: ولي ما پنير در خانه نداريم. ملا بلادرنگ اظهار داشت: بهتر چون پنير خون را كثيف كرده و چربي بدن را افزايش ميدهد و هيچ ثمري ندارد. زن ملا كه از اين ضد و نقيض گوئي شوهرش در تعجب فرو رفته بود . گفت: چه ميگويي مرد، حرف اول ات را باور كنم يا آنچه را بعدا گفتي؟ ملا گفت: اگر پنير در خانه داشتيم حرف اول را ولي حالا كه نداريم حرف دوم .
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین كتاب ملا ملا را به مجلس جشني دعوت كرده بودند ولي وقتي داخل خانه شد و به در اطاقي كه مهمانان در آنجا بودند نگريست متوجه شد تعداد بسيار زيادي كفش در كنار در اتاق چيده شده است. ملا هم اول خواست كفشهاي خود را خارج كرده سپس وارد اطاق بشود اما با خودش انديشيد اگر كفش هاي خود را كنار كفشهاي ساير مهمانان بگذارد چون تعداد آنها خيلي زياد است ممكن است كفشهايش گم بشود، پس آنها را از پاي خود خارج ساخته و در دستمالي پيچيد و در جيب خود گذاشته وارد اطاق شد. در ميان جشن مردي در كنارش نشسته بود و متوجه برآمدگي جيب وي شده و گفت: مثل اينكه كتاب ذيقيمتي را در جيب خود نهاده اي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: همينطور است. مرد مزبور پرسيد: در باره چه موضوعي است. ملا فكري كرد و اظهار داشت: در باره فلسفه. مرد مذبور پرسيد: حتما آنرا از كتابفروش سر كوچه خريده اي؟ ملا بلافاصله جواب داد: خير آنرا از كفش دوز سر كوچه خريده ام .
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین زندگاني بي جهت ملا به شخصي گفت: خبر داري كه فلاني رفيقمان از دنيا رفت؟ دوستش گفت: بلي، سبب مرگش چه بود؟ ملا گفت: آن بيچاره علت زندگي اشت معلوم نبود تا چه رسد به مرگش .
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین احوال پرسي ملا ملا به بالين بيماري رفت تا حال و احوالي از او بپرسد. مريض در جواب ملا كه از حالش پرسيده بود , گفت: تب شديدي داشتم و گردنم هم سخت به درد آمده است ولي خدا را شكر تب دو روز است شكسته اما گردنم دو روز است درد ميكند. ملا فكري كرد و گفت: غصه نخور من دعا می کنم آن هم تا دو روز ديگر بشكند .
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین سبب گريه ملا در جنازه يكي از متمولين به آواز بلند گريه ميكرد. يكي از مشايعين او را تسليت داده پرسيد: مرحوم با شما منسوب بود؟ ملا گفت: نه، سبب گریه ی من هم همين است كه هيچ نسبتي به او ندارم .
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین عقل ملا پسر ملا در كنارجوي آب ايستاده و نان ميخورد. تكه اي از نانش به جوي آب افتاد. نگاه كرده عكس خود را كه نان در دهان داشت در جوي آب ديد. نزد ملا رفته گفت: پدر يك بچه در جوي آب نان مرا گرفت. ملا گفت: صبر كن ميروم از او ميگيرم. ملا چون به كنار جوي آب رفت عكس خود را در آب ديده گفت: نادان با اين ريش بلندت خجالت نكشيدي نان بچه مرا گرفتي .