پاسخ : داستانهای ملانصرالدین ملا و مرد ديوانه روزي ملا نصرالدين از كنار حوض مسجدي كه پر از آب بود ميگذشت. مردي را ديد كه در كنار حوض نشسته و قوطي گوگردي در دست دارد به زير آب فرو برده و مشغول آتش كردن است. ملا نزديكتر رفت و پرسيد: برادر چه كار ميكني؟ مرد ديوانه سري جنباند و گفت: يك قران پولم در حوض افتاده و چون پايين حوض تاريك است و نميتوانم آنرا بيبينم گوگرد ميزنم تا روشن شود و پولم را پيدا كنم. ملا فكري كرد و لبخند تمسخر آميزي زد و گفت: عجب آدم ديوانه هستي, خوب تو هر چقدر گوگرد را در زير آب بخواهي روشن كني روشن نخواهد شد. ديوانه به تندي پرسيد: خوب جناب با عقل شما ميفرمائيد چه كار بايد بكنم تا زير حوض روشن شود و بتوانم پولم را پيدا كنم. ملا گفت: هان.... تو بايد گوگرد را خارج از آب روشن كني و بعد ار آن به داخل آب فرو ببري تا بتواني سكه ات را بيابي.
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین ملا و مرد مست يكشب ملا به طرف خانه اش ميرفت كه مرد مستي به وي تصادف كرد. ملا برگشت و گفت: نادان مگر كور هستي كه آدم به اين بزرگي را نمي بيني؟ مرد مست در حالي كه از مستي پس و پيش ميشد گفت: اتفاقا به جاي يكي دوتا ميبينم. ملا گفت: خوب پس چرا با من تصادف ميكني؟ مرد مست گفت: چون من ميخواستم از وسط شما دوتا رد بشوم.
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین بچه ملا يكروز ملانصرالدين وارد اطاق بچه كوچكش شد و ديد كه او در حال گريه كردن است. ملا ناراحت شد جلو رفت و دستي بر سر بچه اش كشيد و گفت: براي چه گريه ميكني؟ بچه ملا همانطور گريه كنان گفت: هيچي پدرجان .... تنها بودم و براي خودم قصه ميگفتم ولي در قصه ام ديو داشت ترسيدم بيايد مرا بخورد.
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین غاز يك پا روزي ملانصرالدين غاز پخته اي براي حاكم تازه وارد هديه ميبرد اما در بين راه گرسنه اش شد و يك ران غاز را خورد به بقيه بدن حيوان را براي حاكم برد. حاكم وقتي غاز را با يك پا ديد پرسيد: خوب پس يك پاي ديگر اين حيوان كجاست؟ ملا گفت: قربان در شهر ما غاز بيشتر از يك پا ندارد، اگر باور نميكني غاز هايي را كه در كنار حوض منزل تان ايستاده اند مشاهده كنيد. حاكم به كنار پنجره آمد و به كنار حوض نگريست اتفاقا چند غاز به روي يك پاي خويش ايستاده و به خواب فرو رفته بودند. ملا با خوشحالي گفت: نگفتم قربان غاز هاي اين شهر بيشتر از يك پاي ندارند. اما در همان وقت چند نفر از غلامان آمده و با چوب به غاز ها زدند تا از آنجا به لانه هاي خود بروند و غاز ها با هر دو پاي خود شروع به دويدن كردند. حاكم رويش را به طرف ملا كرد و گفت: حال ديدي كه تو دروغ ميگفتي و غاز ها دو پا دارند. ملا فكري كرد و گفت: چوبي را كه آنها نوش جان كردند اگر به بدن شما هم ميزدند به جاي دو پا چهار پا ميشدي و فرار ميكردي
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین تازه وارد ملا وارد شهري شده و در كوچه و بازار گردش ميكرد و به اينطرف و آنطرف مينگريست كه مردي جلو آمده و پرسيد: آقا ممكن است بگويي امروز چند شنبه است؟ ملا نگاهي به قيافه آن مرد انداخت و گفت: والله نميدانم چون من تازه وارد اين شهر شده ام و هنوز هيچ جا را بلد نيستم
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین دزديدن خر ملا خر ملا را يكشب از طويله دزديده و بردند. روز بعد وقتي ملا از جريان باخبر شد شروع به جستجو كرد تا شايد آنرا بيابد و براي يافتن وي از همسايگان ميپرسيد كه آيا خرش را ديده اند يا نه. همسايه ها وقتي فهميدند خر ملا دزديده شده شروع به ملامت وي كردند. يكي گفت: چرا در طويله را باز گذارده اي. ديگری گفت : براي چه مواظبت نكردي تا دزد نتواند خرت را ببرد و سومي ميگفت: چرا خوابت آنقدر سنگين است كه نتوانستي از شنيدن صداي باز شدن در طويله بيدار شده و دزد را دستگير كني، ملا كه تمام اين حرف ها را ميشنيد و ديگر عصباني شده بود، ناگهان فرياد زد: پس اينطور كه شما ميگوئيد تمام گناهان به گردن من است و دزد كاملا حق به جانب است.
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین ملا و مرد باربر ملا مقداري جنس خريده و و آنها را در كيسه بزرگي ريخت و باربري را صدا زد و گفت ميخواهد آن كيسه را بر دوش گرفته و تا خانه وي ببرد. باربر قبول كرد و كيسه را به روي دوش خود نهاده و به راه افتاد. ملا براي اينكه راه را به وي نشان بدهد خود جلو جلو ميرفت و باربر از پشت سرش حركت ميكرد. ملا پس از اينكه از چند كوچه گذشت در مقابل خانه خود توقف كرد اما چون رويش را برگرداند از مرد باربر اثري نيافت. باربر بارهاي ملا را برداشته و رفته بود. ملا از آنروز به بعد چند روزي را به دنبال مرد باربر گشت اما نتوانست او را پيدا كند. به اين ترتيب ده روز گذشت. در روز دهم وقتي ملا با يكي از رفقايش از كوچه اي ميگذشت ناگهان همان باربر را مشاهده كرد كه باري بر دوش داشت. ملا رو به رفيقش كرد و گفت: نگاه كن اين همان باربري است كه ده روز است به دنبالش ميگردم. او كيسه پر از اجناس مرا ربوده است. ملا پس از اين حرف در حالي كه رويش را به طرف ديگري گرفته بود تا باربر نتواند چهره وي را مشاهده كند از كنار او گذشت. دوست وي پرسيد: پس چرا حرفي به وي نزدي و مال خود را نگرفتي؟ ملا گفت: مگر ديوانه هستي ميخواستي او را صدا بزنم و آنوقت ناچار شوم ده روز پول باربري اش را به وي بدهم.
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین غيبگوئي يكروز ملا مقداري زردآلو از درختي چيده و در دستمال خود گذاشته و به سوي خانه اش ميرفت. در راه چند نفر را ديد كه به دور هم جمع شده و مشغول صحبت هستند. نزد آنها رفت و گفت: هركس بگويد در دستمال من چه چيزي هست يكي از زردآلو هائي را كه در آن گذاشته ام به وي خواهم داد. يكي از مردان فكري كرد و گفت: آقا ما مردماني ساده هستيم و از غييبگوئي سررشته اي نداريم تا بدانيم داخل دستمال شما چيست و زردآلوئي جايزه بگيريم
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین كشيدن مهتاب از چاه شبي ملا از كنار چاهي عميق ميگذشت ناگهان چشمش به عكس مهتاب كه در آبهاي داخل چاه ديده ميشد افتاد. پيش خود فكر كرد بيچاره مهتاب چرا به داخل چاه افتاده بهتر است تا هر چه زودتر تا غرق نشده آنرا از چاه خارج نمايد و نجاتش بدهد. ملا به سرعت رفت و طناب بزرگي آورده سرش را به داخل چاه انداخت. از قضا سر طناب به تخته سنگي گير كرد. ملا به خيال اين كه به مهتاب گير كرده است، شروع به كشيدن طناب كرد. اما طناب ناگهان رها شد و ملا ار پشت به روي زمين افتاد و در همان حال ناگهان مهتاب را كه در آسمان ميدرخشيد ديد و با خوشحالي گفت: آه.... بالاخره به مقصود رسيدم و هر چند خودم بر زمين خوردم و تنم به درد آمد ترا نجات دادم.
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین خجالت كشيدن ملا شبي دزدي به خانه ملا آمده ملا تا او را ديد در داخل صندوقي پنهان شد و درش را هم بست. دزد مشغول جستجو شد اما چون تمام خانه را گشت و چيزي نيافت با خود گفت: حتما اشياي قيمتي را داخل همين صندوق پنهان كرده اند. بايد داخل آنرا هم بيبينم. او به طرف صندوق رفت و درش را گشود ولي ناگهان ملا را ديد و ترسيد و با لكنت زبان گفت: شما اينجا بوديد؟ ملا گفت: چون چيز با ارزشي در خانه نداشتيم از شما خجالت كشيدم و به اينجا پنهان شدم.