پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان خویشاوند الاغ روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟ ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان سطل در چاه روزی ملا با سطلش مشغول بیرون آوردن اب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد. ملا در کنار چاه نشست شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: ملا چرا اینجا نشسته ای؟! ملا گفت : سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید؟!
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان آرایشگر ناشی روزی ملا به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت. ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار, نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم؟!
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان مهمان نوازی روزی ملا از شهری می گذشت, ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد. شیرینی فروش شروع کرد به زدن او ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان ملا و مادر زنش ملا شنید که مادر زنش را آب برده است بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود شروع به را رفتن نمود! با تعجب از او پرسیدند : چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟ ملا گفت : چونکه همه کارهای او برعکس بود احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب برعکس برده باشد!
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان مرگ ملا روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد. به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن! زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟ ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد ترا آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان زایمان زن ملا زن ملا آبستن بود ولی نمی زائید, همه نگران شده بودند به همین جهت نزد ملا رفتند تا او چاره اندیشی کند! ملا قدری فکر کرد و سپس چند عدد گردو به آنها داد و گفت: اینکه کاری ندارد گردوها به او بدهید تا جلویش بگذارد مطمئن باشید بچه با دیدن آنها زودتر برای خاطر گردو بازی هم که شده بیرون خواهد آمد!
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان درد دندان ملا دندانش درد می کرد دستمالی به صورتش بسته بود یکی از دوستانش او را دید و گفت : بلا دور است ترا چه شده است؟ ملا گفت: دندانم درد می کند دوستش گفت اینکه کاری ندارد زودتر آنرا بکش. ملا گفت: اگر در دهان تو بود می دادی آن را بکشند؟!
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان درد مو کسی نزد ملا رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم. ملا از او پرسید: امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ؟! ملا گفت : برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!؟
پاسخ : داستانهای ملانصرالدین داستان ستاره شناس روزی ملا از همسایه اش که مردی دانشمند بود و ستاره شناسی میکرد پرسید : فلانی مرا می شناسی؟ مرد گفت: نه! ملا گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور می خواهی ستارگان را بشناسی؟!