1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستانهای ملانصرالدین

شروع موضوع توسط + فاطمه + ‏2/7/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    لطفا در این تایپیک فقط داستانهای ملانصرالدین قرار داده شود​
    با تشکر بسیار بسیار زیاد
    ​


    درباره ملانصرالدین​


    مجسمه‌ای به نام «ملا نصرالدین همیشه‌خندان» از جنس برنز در بخارا، در این مجسمه چهره او را چهره‌ای ازبکی ترسیم کرده‌اند.
    ملا نصرالدین شخصیتی داستانی و بذله‌گو در فرهنگ‌های عامیانه ایرانی ، افغانی، ترکیه‌ای، عربی، قفقازی، هندی، پاکستانی و بوسنی است که در یونان هم محبوبیت زیادی دارد و در بلغارستان هم شناخته‌شده است.
    ملا نصرالدین در ایران و افغانستان بیش از هر جای دیگر بعنوان یک شحصیت بذله گو ، اما نمادین محبوبیت دارد.
    درباره وی داستان‌های لطیفه‌آمیز فراوانی نقل می‌شود.
    اینکه وی شخصی واقعی بوده یا افسانه‌ای مشخص نیست.
    برخی منابع او را واقعی دانسته و همروزگار با تیمور لنگ (درگذشته ۸۰۷ ق.) یا حاج بکتاش (درگذشته ۷۳۸ ق.) دانسته‌اند.
    در نزدیک آق‌شهر از توابع قونیه در ترکیه محلی است که با قفلی بزرگ بسته شده و می‌گویند که قبر ملا نصرالدین است.
    او را در افغانستان ،ایران و جمهوری آذربایجان ملا نصرالدین، در ترکیه هوجا نصرتین (خواجه نصرالدین) و در عربستان جوحا (خواجه) می‌نامند.
    مردم عملیات و حرکات عجیب و مضحکی را به او نسبت می‌دهند و به داستان‌های او می‌خندند.
    قصه‌های او از قدیم در شرق رواج داشته و دانسته نیست ریشه آنها از کدام زبان آغاز شده است.
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین

    داستان لباس نو​

    روزی ملا به مجلس میهمانی رفته بود
    اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
    ملا به خانه رفت و لباسهای نو اش را پوشید و به میهمانی برگشت
    اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!
    ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت:
    بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
     
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین


    داستان ماه بهتر است​

    روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
    ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟
    خوب معلوم است
    خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
    ولی ماه شبهای تاریک را روشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!
     
  4. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین


    داستان دوست ملا​


    روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد
    ملا از او پرسید :
    خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
    دوست ملا گفت :
    غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
    بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید:
    خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
    دوست ملا گفت:
    من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!
     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین


    داستان گم شدن ملا​

    روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد.
    دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
    ملا گفت :
    به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟
     
  6. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین

    داستان داماد شدن ملا​


    روزی از ملا پرسیدند :
    شما چند سالگی داماد شدید؟
    ملا گفت :
    به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!
     
  7. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین

    داستان خانه ملا​


    روزی جنازه ای را می بردند
    پسر ملا از پدرش پرسید :
    پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
    ملا گفت :
    او را به جایی می برند که نه آب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
    پسر ملا گفت :
    فهمیدم او را به خانه ما می برند!
     
  8. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین

    داستان ملا و گوسفند​


    روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه ، دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
    ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
    دزد رو به ملا کرد و گفت :
    من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
    ملا دلش به حال او سوخت و گفت:
    اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
    روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت :
    ای پسر نادان چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
     
  9. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین

    داستان نردبان فروشی ملا​


    روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد
    صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید:
    ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
    ملا گفت :
    نردبان می فروشم!
    باغبان گفت :
    در باغ من نردبان می فروشی؟
    ملا گفت:
    نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

    [HR][/HR]
     
  10. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای ملانصرالدین

    داستان ملا در جنگ​


    روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود.
    ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
    ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت:
    ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟