پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 26- او سن و سالی ازش گذشته است. He is over the hill. 27- او پیر است و هرگز طرز فکرش را عوض نخواهد کرد. He is old and will never change the way he does think. 28- دیگر خیلی پیر شده ام فکر میکنم دیگر باید کمی زندگی را آسان تر بگیرم. I think I will have to start taking life a little easier. I am over the hill.
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 29- آیا او هنگام تولد پسرش حاضر بود. Was he present at the birth of his son? 30- احساس میکنم که دوران کودکی بسیار خوبی داشتم. I think I had a very happy childhood. 31- دخترها معمولا چند سال قبل از پسران بالغ میشوند. (به سن بلوغ میرسند). Girls usually reach puberty about some years before most boys.
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 32- (دوران) جوانی میتواند بهترین یا بدترین سالهای زندگی باشد. Adolescence can be the best or the worst years of your life. 33- متاسفانه اولین ازدواج من فقط دو سال به طول انجامید. My first marriage unfortunately only lasted a couple of years. 34- پدرم در دوران بازنشتگی اش کتابی در مورد تجربیات دوران جنگش نوشت. In his retirement my father wrote a book about his wartime experiences .
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 35- زنان هنگامی بارداری نباید سیگار بکشند. Women shouldn't smoke during pregnancy. 36- مراقبت از نوزاد تازه متولد شده سختر از آن است که تصور میکنی. Looking after a newborn baby is more difficult than you think. 37- خیلی خسته ام هر شب باید سه بار برای شیر دادن به بچه ام بیدار شوم. I'm exhausted. I have to get up three times every night to feed my baby
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 38- به اینکه فرزند پسر باشد یا دختر، اهمیتی نمیدهم. فقط سالم باشد. I dont mind whether it's boy or a girl as long as it's healthy. 39- فراموش نکن که برای بچه ها مقداری اسباب بازی بیاوری تا بازی کنند. Don't forget to bring some toys for the children to play with. 40- یکی از دوستانم در حالیکه باردار بود با ماشینش تصادف کرد و فرزند در شکمش از بین رفت.A friend of mine crashed her car when she was pregnant and lost her child
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 41- او نوزاد دختر بسیار زیبائی به دنیا آورد. She gave birth to a beautiful baby girl. 42- او را سریع به بخش زایمان بردند. She was rushed to the maternity ward. 43- از وقتی که بچه دار شدیم خیلی شبها بی داریم و من واقعا اکثر اوقات خسته ام.We've had quite a few sleepless nights since the baby was born. I'm absolutely exhausted most of the time.
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 44- بچه دوباره گریه میکند. فکر میکنم باید جایش (کهنه اش) را عوض کنی. The baby is crying again. I think his nappy needs changing. 45- دو ماه برای زایمانم مرخصی گرفته ام. I've still got two months maternity leave. 46- استخدام کردم یک دایه برای نگه داری از فرزندم خیلی گران است. Employing a baby-sitter to look after my baby will be so expensive.
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 47- او شش ماه دارد و تازه شروع کرده به حالت سینه خیز حرکت کند. He is *** months now. He is just started crawling. 48- سارا سه ساله شده است و به زودی میتواند به مهد کودک برود و من هم دیگر میتوانم به سر کارم بروم. Sara is nearly three now. She'll soon be able to go to nursery school and I will be able to go back to my work. 49- اگر فکر میکنی که مراقبت از یک فرزند سخت است تصور کن که داشتن یک دوقلو یا سه قلو چگونه میتوانست باشد. If you think having one baby to look after is difficult, imagine what it's like if you have twins or triplets.
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 50- من زمان بازی با ماشینهای اسباب بازی ام را به یاد می آورم. I remember playing with my toy cars. 51- من زمانی که در حیات مدرسه طناب بازی میکردیم را به یاد دارم. I remember skipping in the playground at school. لغات: skip: to jump over a rope as you swing it over your head and under your feet, as a game or for exercise طناب بازی کردن 52- پدر و مادرم تا قبل از سن 14 سالگی به من اجازه آرایش کردن نمیدادند. My parents didn't let me wear make-up till I was 14.
پاسخ : مکالمه های روزمره آمریکایی 53- در برخی از کشورها سیلی زندن به فرزند خلاف قانون است. In some countries it is against the law to smack your children. 54- کمی ناراحتم I'm a bit upset. 55- پدر او بر اثر سرطان در حال مرگ است (در بستر مرگ افتاده است). His father is dying of cancer.