1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

وعده بی سرانجام....

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏17/6/12 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [h=6]پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک، در سرما نگهبانی می داد.
    از او پرسید: ایا سردت نیست؟
    نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
    پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.
    نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
    اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر، وعده اش را فراموش کرد.
    صبح روز بعد، جسد سرما زده ی پیر مرد را در حوالی قصر پیدا کردند در حالیکه در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:
    " ای پادشاه، من هر شب با این لباس کم، سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای دراورد... "
    [/h]